۱۳۹۶ فروردین ۱۳, یکشنبه

عکسی دیدم از روبه روی محل کار قدیمم ، دقیقا روبه روش ، همون بستنی فروشی که جورج صاحبش بود و بغلش شراب فروشی/کافه ی کوچکی بود که شکلات های سنتی داشت و صاحبش کاترینا بود، خیابونی که یه ورش میخورد به بازار روز هرروزه و شلواغ یه ورش هم به مرکزی ترین نقطه ی شهر، عکس برای همین دو دقیقه پیش بود، بارونی بود، دلم مثل هرباری که یاد خیابونا و روزگارم تو اون شهر میوفتم باز فشرده شد ، موضوع این بود که مثل همیشه میشه جایی حضور نداشت ولی زندگی تو اون مکان جریان داره چه تو باشی چه نباشی، جای تو فوقش هست محو میشه یا یکی دیگه میره جات.

پارسال دقیقا همینروزا بود که با یک نامه بهم وقت دادن برای خروج از کشور به جرم تعویض دانشگاه و کار دانشجویی قانونی، مرور کردن همه ی این اتفاقات ترسناکه ، از همه ترسناکتر زیر رو رو شدن زندگی که خیلی سخت تونسته بودم بهش نظم بدم به خیال خودم. تحمل اونهمه فشار اونهمه ماه اونهمه اذیت خیلی سخت بود بدتر از همه انتظار ویزا و صف سفارت میتونست هر لحظه منو سکته بده از استرس بیچاره م کنه.

اینکه دیگه ایران نیستم خیلی خوبه، بعد از نه ماه ایران موندن فهمیدم اصلا نمیتونم اونجا حضور داشته باشم و فقط برای مسافرت خوبه یعنی برای مسافرت عالیه آدم یاد خاطرات مسخره ش نمیوفته و فقط به خوش گذرونی میگذره و دیدو بازدید و مهمونی و مسافرت. نه اینکه مسئولیت کوچکترین چیزهای خانواده رو بندازن به دوشت و براشون مهم نباشه تو از کجا میاری چجوری میریو میایی و در کل یادشون بره که تو هم مواظبت احتیاج داری.

ایران بودن خیلی سخت بود اینبار، کاری که گیر اوردم ولی فشار زیاد هرروز تحمل کلی مسئولیت و نیروی تنبل و از زیر کار دربرو و کارفرای قدر ندون تجربه های من بودن ، تنها کاری که حالمو خوب کرد درس دادن زبان بود که فقط به امید اینکه میتونم برگردم میرفتم و درس میدادم .

تقریبا هر سفارتی که میشد درخواست داد پیگیرش بودم، هردانشگاهی که میشد، تو ذهنم میگفتم الان شده فقط اینکه ایران نباشی یا راهی باشه برای برگشتن سرجات، بعد باز میرسیدم به اول که خب منکه برنمیگردم سرجام، سرجام تموم شده پوچ شده چونکه کنسول نمیخواسته دوباره به من ویزا بده که زحمت های چهارساله م به باد نره و من از دستم هیچ کاری برنمیاد چونکه پاسپورتم همچین مورد قبول بقیه نیست.

الان که اینجام خودم باورم نمیشه اونهمه دویدمو مدارک جور کردمو ترجمه و ببرو بیارو اینا تا ویزا گرفتمو رسیدمو همه ی اینا، هیچ چیز اینروزا رو باور نمیکنم ، از اول شروع کنم اونم به اجبار خیلی سخته ولی بهتر از اونهمه فشاره، اگر پارتنرم نبود هیچ کدوم از اینارو نمیتونستم انجام بدم و این دردناکتره ، یعنی با این سن هنوز اونقدر توانایی ندارم که بتونم مشکلمو درست کنم تنهایی. از اونورم خوبه که یکی هست که واقعا حواسش به ادم هست اونم به این شدت.
تو اون مدت به هرکسی شد رو انداختم برای وامو نزولو قرض و فلان ، کلی از آدما خیلی عجیب بهم کمک کردن که کارام درست پیش برن و این باز هم دردناک بود هم قشنگ.

الان که اینجام آرومم، وقت و برنامه ریزی خودمو دارم، دانشگاه خوبه و دارم به شدت دنبال کار میگردم چون هم بدون کار دارم دیوونه میشم هم اینکه نیاز دارم کار کنم وگرنه باز همه چیز خرابتر میشه.

کل داستان رو نمیتونم باور کنم همه ش فکر میکنم توی حبابم یعنی هیچ چیزی واقعی نیست روی هوام. زبان حرف زدنم تغییر کرده و سخت شده راستش ولی سعیمو میکنم که خوب باشمو پیشرفت کنم، چیزی که آزارم میده سوال مردمه درباره زبانی که بلدم ، چجوری بلدی؟ همین سوال میتونه منو یاد تموم سنگ فرشای اونشهر بندازه، تمام آرامشی که داشتم همه چیزی که بلد بودمو داشتم. ولی به اینکه درس میخوندم اونجا بسنده میکنم.

پارسال اینموقع میتونستم تصمیم درست بگیرم، بلیط نخرم برنگردم، بمونم اعتراض بزنم سرکارمو برم حقمقو بگیرم، دانشگاهمو برم و اینهمه فشار و استرس و مشکلات مالی صدبرابر نشنو من کم توانتر نشم.
برای اوردن همه ی وسائل و لباسام باید برم اون شهر، هرشب دارم میترسم هرشب میترسم وارد شم و بترکم و نتونم برگردم، نمیدونم خیلی زیاد دارم زجه موره میکنم یا واقعا طبیعیه وقتی یکی اونهمه چیز میسازه با سختی و اخرش شاده یهویی از دستشون میده چجوری باید باشه!

خودم آرومم فقط ذهنم خیلی آزارم میده، میتونم برم تراپیست ولی چه کمکی میکنه ؟ باز باید حرف بزنم بگم این اتفاقا افتاده و من حالم خوب نیست حس باختن میکنم درحالی که منطقم میگه الان هم شروع خوبه و تجربه داری ولی اونهمه اذیتی که شدم برای رسیدن به همه چیزا چی ! توی تناقص بدی گیر کردم بین منطقم حسم روم جسمم .

قبلنا همه چیز رو درک میکردم، الان باورم نمیشه، فقط میدونم که هستم نمیدونم چرا و چجوری و بیشتر چرا واقعا چرا .
برگشتنم به طرز بدی بود ، با خانواده دعوای بدی کردم ، تا لحظه ی آخر داشتم کاراشونو میکردم و تا لحظه آخر هیچ کمک مالی/روحی بهم نکردن و بیشتر اونجا بودم که چیزارو نظم بدم.
روزی که رفتم ویزامو بگیرم برف زیادی اومده بود چندبار نزدیک بود با ماشین لیز بخورم روی برفا باورم نمیشد که اینا انقدر راحت بهم ویزا دادن ولی جایی که اونهمه زندگی کردم زبونشونو بلدم مالیات دادم هی منو رد کرد هی رد کرد .
دیگه طاقت نداشتم فقط میخواستم برم، همه اینا فشارهارو چندبرابر کرد، دعوام شد به طرز خیلی بدی، تا میتونستم داد زدم جیغ زدم خودمو کوبیدم به درو دیوار زخمی و کبود کردم، میخواستم خالی شم نمیتونستم خودمو کنترل و آروم کنم، فقط میخواستم برم چون میدونستم تا برسم آرامش هم دارم تا برسم همه اون فشارا و مسئولیت ها تموم میشن، سخت بود ولی تنها با اضافه بارو صورت کبود رفتم فرودگاهو اومدم وارد سردترین کشور ممکن شدم، بلد نبودن خیابونا زبونشون آدما، نداشتن دوچرخه ، نداشتن پولشون نشناختن کسی، همه اینا بیشتر میزد تو سرم ولی باز میگفتم از اون وضعیت بهتره.
الان دوماه گذشته ، پارتنرم پشتمه، خودم دارم تمام تلاشمو میکنم تا شرایط خوبی درست کنم و نگهش دارم، هیچ نمیدونم چی میشه ولی کاش دیگه چیزی رو از دست ندم اونم اینجوری که هرروز دق کنم از فکرش از تصور اونهمه آزاری که شدم .

از وقتی همه اینا پیش اومد، دلم میخواست که میشد کاره ای باشم بتونم ویزا رو بردارم، خیلی ظلمه که اینهمه فشار روی آدمی که کاملا همه چیزش قانونیه باشه برای داشتن آرامش و استقلال و حال خوب ، فقط واسه یه استیکر همین .

۱۳۹۵ مرداد ۲۷, چهارشنبه

ماه پنجم

داشتم تو کوچه با ماشین میومدم دیدم یه آقای پیری داره آروم آروم میره وسط کوچه نزدیک شدم دیدم نابیناس ، زدم کنار گفتم که آقا خیلی وسط کوچه ای بیام کمکتون کنم ؟ خودش رفت سمت پیاده رو و چند بار تشکر کرد ، حالا هی دارم فکر میکنم چجوری بقیه مسیر رو پیدا میکنه و خودمو قانع میکنم که بلده چجوری با عصاش کار کنه و صداهارو تشخیص بده ، یجا نزدیک بود سرش بخوره به این لوله های گاز که دیدم کاملا آگاه سرشو کشید کنار .
از قبل خیلی بیشتر سعی میکنم خودمو بزارم جای مردم ، که بگم مثلا سلامتیت که به خطر نیوفتاده سرطان که نداری مثلا ، حل شدنیه ، گره س از روی نادونی یا هرچی نمیشه که باز نشه آدم تلاششو میکنه تا سالمه ، جلوی خودمو میگیرم که گریه نکنم و سعی کنم باهوشانه حل کنم مسئله رو ، هرچی فکر میکنم متوجه ن میشم چرا باید اینجوری بشه ، انگاری تو شرایطی که هستم خوابه ، کاملا چیزهای بعید ، حرفای مردم شروع شده که خب چرا برگشتی ! هی میگم قانونی عمل کردم ، ولی توی خودم میدونم که جدای قانونی بودن داستان ، ترسیدم برای چی نمیدونم ، ولی حتی درست نترسیدم ، نترسیدم که اینهمه سال جنگیدم رسیدم به جایی که میخوام بعد ممکنه با یه پرواز همه چیز خراب شه صفر بشه اونهمه سختی بشه پوچ ، کاش از این ترسیده بودم ، شایدم ترسیدم که برگشتم ، نمیدونستم که اینجا چی میشه ، باز اینجا اطلاعات غلط بهم میدن باز راه اشتباه میرم ، کنسول باهام لج میکنه و مجبور میشم کارایی که باید ماه های پیش میکردمو الان بکنم ، کل داستان مسخره س .
هرروز که بیدار میشم یادم میوفته چیشده کلی آهو نفرین میکنم مسئول ویزاهارو که بی دلیل و نژادپرستانه لج کرده باهامو ذره ای به زندگی و آینده ی یه آدم فکر نکرده ، بعدشم واقعا خسته میشم از اینکه الان باید کجا میبودم و کجای زندگیمم ، هی میگم اینجوری که نمیشه که نشه ، نمیشه که یهویی استپ بشه ، اصلا وسائلم چی ؟ مگه میشه یهویی زندگیت بشه یه چمدون ؟ مگه هزارسال پیشه ؟ تمام تلاشمو دارم میکنم یه راهی پیدا کنم تا تو کمترین زمان ممکن بتونم موفق بشم ، سخته ولی خب واقعا عدالت نیست اینهمه تلاش به هیچی نرسه ، این خیلی آزارم میده .

تمام این مدت سعی کردم گریه نکنم ، حتی یه جاهایی گفتم بابا گریه کن عب نداره حقته زندگیت خراب شده خب ، ولی منطقم بالاتر بوده و میلم به درست کردن بیشتره ، چندروز پیشا کلی خواب دیدم و تو خواب گریه میکردم به طرزِ خیلی بدی ، توی خیابونای همون شهری که بودم داشتم راه میرفتم به دوستم میگفتم همه اینارو خودم با  دست خودم از دست دادم ، بعد میدیدم که خب منکه اینجام ! بعد یادم میوفتاد که خواب میبینم ، انقدر تو خواب گریه کردم که نفسم گرفتو بیدار شدمو تلافی همه این چندماه که گریه نکردم کلی زدم زیر گریه ، بیشتر از هرچیزی دلم خیلی میگیره از اینهمه اتفاق مسخره ، از اینکه واقعا حقم نبود ، هرجای زندگیم حقم بود که خراب شه همه چیز رو سرم الان که تازه رسیده بودم به خوشحالی حقم نبود .

نمیدونم چی میخواد بشه ولی کاشکی زودتر نتیجه ای بگیرم و تموم شه ، روزها انقدر بیکارم که ممکنه دیوونه شم ، سرمو با فیلمو ورزشو کتاب گرم میکنم و میگم خب خوبیش اینه کنارِ مامانمم میتونم تو کاراش کمکش کنم یکم خیالش راحت باشه .

خیلی سخته درسته سالمم ولی باز سخته ، از دست دادن هرچیزی خیلی سخته ، مخصوصا وقتی اینهمه سختی کشیدم ، حاضر بودم هرکاری بکنم که کم نیارمو هدفو دنبال کنم ، بعد دقیقا همونجایی که میخواستم وایساده بودم ، پووووف . تمام انتظارم از زندگی و انرژی و کائناتو هرچی اینه که ته اینهمه تلاش پوچ نشه خراب  نشه . حالا الان که تو این وضعیتم همه کمک میکننو نگرانن و هی میگن بابا اینهمه تلاش کردی ، یه وقتایی به زمینو زمان بزنی تا کمک و پولو ساپورت نباشه هیچ کاری نمیشه کرد ، یه وقتایی مثل الان که همه اینا هست باز هم هیچ کاری نمیشه کرد ، هیچ سردر نمیارم از این وضعیت . هرروز انتظار دارم روز آخر باشه و تلاشام نتیجه بده . 

۱۳۹۵ مرداد ۶, چهارشنبه

همیشه حواسم بوده اگر هم توم حسودی کردمو حسرت خوردم به روم نیارم ، ولی الان خیلی واضح حسودی میکنم ، تو دلم میگم ببین آخه این اینجوری من اینجوری اون اونجوری ، و تقریبا دلم آتیش میگیره ، از اینکه همه زدن تو سرم گفتن چه قدر نق میزنی ! بعد خودشون نق تر زدن برای شرایط خوبی که داشتن ، مثل اینکه دچار مقایسه هم شدم ، بعد از اینکه همیشه گفتن تو قوی بودی در صورتی که تو شرایط هم نیستیم که تعریفی از قوی بودن هم بدیم . از اینکه کسی که بهش حسودی میکنم و موفقه الان با شرایط کاملا ایده آل و پولو ساپورت خانواده و نق ِ همیشگی میفهمه شرایطم اینجوریه ، ناراحتی و قلب گرفتی اینروزام چندبرابر میشه ، طوری که انگاری واقعا خرج زندگیمو میدن این آدمها ، دور شدن ازشون یعنی پاک کردنشون از مجازی هم مسخره س دچار سو تفاهم میشه ، شایدم غیر ِ سوء تفاهمه .

هرچه قدر فکر میکنم متوجه شرایطی که توش هستم نمیشم ، بیشتر مثل یه خوابِ دنباله دار میمونه تا واقعیت ، انگاری قبلی وجود نداشته یا اینی که توشم وجود نداره ، خیلی گنگ و عجیبه ، هرچه قدر که تلاش میکنم میبینم دقیقا یه راه حلی بوده که تا دیروز وقتش بوده ولی هیچ اطلاعی ازش نداشتم و دیر متوجه شدم ، مثل اینکه همه راه ها کور بشن و قایم بشن از دست من ، عجیبه ، مثل یه بازی از قبل طراحی شده به قصد زمین خوردن ، آدمی که باید اوکی بده برای درست شدن کارم برای یک تکه کاغذ لعنتی آدم خشک و لجبازیه و مسلما منو آدم احمق و تنبلی میبینه که اینجوری قضاوت میکنه ، همه جا سعی کردم هیچ کس رو قضاوت نکنم ، الان سر کاری که بهش نیاز داشتم  و سخت بودو درد فیزیکی و روحی داشت و ناچیز بود قضاوت دارم میشم که قصدم کار در اروپا هست نه درس خوندن و به این توجه نمیشه که خب برای درس نیاز به پول هم هست .
دقیقا جایی که کمی دیر یا شاید کلا دیره خانواده م دارن با مدارک ساپورت مالیم میکنند ، دقیقا همین خانواده ای که مخالف بودند برای رفتنم ، همین خانواده ای که دوسال تمام هیچ هزینه ای نکردند و دوسال قبلش هم با دلسوزی و خیلی فشار و مجبوری کمک کردند الان هولم میدن که برگرد کاش درست بشه برگردی به زندگی برسی ، کاشکی میموندی اصلا چرا برگشتی !
من برگشتم که یه روزی نکنه نتونم هیچ وقت دیگه بیام پیششون ، بزرگ ترین دلیلم این بود .

اینروزها بیشتر از هر وقتی وقت اضافه دارم ، چیزی که مدتها بود نداشتم ، استراحت خوابِ اضافی ، رویا دیدن ِ مسخره از خوابِ زیادی و ولو شدنو فکر و خیال . تمام احتمال هارو میزارم کنار هم که اگه برنمیگشتم فلان کارو میکردم اینجوری میشد تاحالا شاید درست شده بود ، یا شاید وقتی برگشتم فلان مدرکو نداده بودم عقلم رسیده بود فلان شده بود ، یا شاید اگه حرف زده بودم درست تر الان اون برگه ی مسخره دستم بود و در حال رفتن بودم و کاشکی فلان کاشکی اونجوری .

به نتیجه ای که رسیدم نداشتن بلوغ فکری یا عملیه ، که هنوز نمیتونم توی لحظه عمل ِ خوبی داشته باشم و دفاع و جنگ واقعی کنم برای شرایطم ، این خیلی ترسناک و بده ، یعنی تمام تلاشهایی که کردم و برام سخت بوده شاید درصد کمی از تواناییم بوده نه همه ش .

قبول کردن شرایطم برام سخته ولی قانع هستم ، شایدم اسمش قانع بودن نیست چونکه دست من نیست تغییر شرایط الان ، و این ترسناک و مسخره س ، هیچ ایده ای از روزهای بعدی ندارم و فقط سعی میکنم خودمو آروم نگه دارم که فکر بیهوده ای نکنم و صبر کنم ، صبر کردنم خوبه شایدم همون آگاهی از گذر ِ زمانم ، تنها چیزی که لازم دارم روشن شدن تکلیف هستش که چی میشه چی قراره بشه و چرا اینجوری شد .

از وقتی که دوست یا دوست ِ صمیمی داشته باشم خیلی سال میگذره ، شاید خیلی کوچیک بودم ، تو این شرایط تنهام و هرکسی که بگه درک میکنم قشنگه ولی خب مسلما درک کردن این بلاتکلیفی واقعا نشدنیه . پارتنرم تمام تلاششو میکنه که آروم منو نگه داره و یجوری منو برگردونه این خودش خیلی قشنگتر از هر چیزیه ولی بدی این داستان دقیقا تهش از دست دادن پارتنرم هم میشه ، راه دور یعنی کشور دیگه و روحیه ی خراب من برای از دست دادن تمام زندگی که درستش کرده بودم .

فکر کردم اگر کمی پررو بودم شاید الان همه صفحه های مجازی رو از مشکلم پُر کرده بودم و رسیده بود به اصل داستانو از این جور مسائل و حل شده بود ، مثل خیلی از موضوعات شخصی ِ دیگه ، ولی فکر کردن بهش هم خنده داره ، درصورتی که شاید برای فرد دیگه ای تنها راه و بهترین راه باشه .

قبلا ناراحت که میشدم قلبم فشرده میشد ، الان بیشتر وقتها قلبم فشرده س و فشار بدی روش میاد و دیگه سعی به کنترل حالم نمیکنم اگر گریه م بگیره میزارم گریه کنم چونکه دیگه چکاری از دست آدم برمیاد ، اگر میخوام دعوا کنم داد بزنم جلوی خودمو نمیگیرم ، نمیدونم از دست خودم باید ناراحت باشم از دست کسی ، یا چی . دلیل اینکه بدون پشتیبانی ِ درستی اینهمه رفتم جلو و جام خوب شده بود یهویی همه چیز خراب شد ، تقصیر منه که دقت نکردم به درست کردن ِ بهتر شرایط؟ و به همون قانع بودم ؟ پرسو جو نکردم و همینطوری قانع رفتم جلو و روراست بودم و روراستی هنوز که هنوزه چندین ماهه همه زندگیو گذاشته رو هوا . بعد اینهمه آدم ناراضی با پشتیبانی ِ همیشگی خانواده و کمترین فشار ممکن روشون ، دغدغه ی رابطه و گل دامن و غیره اینهمه موفق میشن و باعث میشن آدم دلش بگیره و حسودی کنه ! این خیلی مسخره س ، این شرایط که دچار این فکرها بشه آدم از همه چیز مسخره تره .

۱۳۹۵ تیر ۴, جمعه

یادم میاد

دوسال پیش همین ماه رمضون بود ، تو اون خونه ی زیر شیروونی ِ قشنگی که بودیم ، همخونه م برام بامیه درست کرد و نون بربری سر یه افطار ، یادمه اونسال شبا تا صبح گریه میکردم همون آخرای تابستون که چرا کارام گیر میکنن چرا انقدر دستم تنگ مونده خانواده کمکم نمیکنن و کار پیدا نمیکنمو دانشگاه درست نمیشه ، میرفتم بالای پنجره میشستم و غصه رو غصه ، روبه روم کوه معلوم بودو کلیسای معروف ِ شهر که بالای کوهه ، اینروزا خیلی یاد اونوقتا میوفتم ، که چه قدر میشستم غصه میخوردم و از صبح دنبال کار میگشتم تا شب و دقیقا وقتی که به نقطه ی صفر صفر رسیدم همه چیز تقریبا درست شد یا افتاد رو غلطک . اما پارسال همین موقع تقریبا هرروز سرکار میرفتم و از گرما هلاک شدم و گاهی وقتا نفسم بالا نمیومد ، اگر روزه میگرفتم ساعت نهونیم شب افطار بود دقیقا وقتی که هوا خنک شده بود و مشتری میریخت تو رستوران .

چه ایران باشم چه نباشم ذهنم خیلی ناخودآگاه یه چیزایی یه صحنه هایی یادم میاره حالا از هرجایی ، تو خواب یا بیداری ، بیشترین چیزی که اینروزا هی ذهنم یادم میاره دوچرخه سواریمه که از دم خونه دوچرخه میگرفتم خیلی وقتا ترمزش خراب بود چراغ نداشت که چراغ واسه خودم جدا گرفته بودم شبای مِه دار بزنم به دنده ی دوچرخه  ، یه شبایی جشن بود هیچ ایستگاهی دوچرخه پیدا نمیکردم ، حتی یبار کارتم قفل شد مجبور شدم کلی پیاده برم چونکه نمی ارزید بلیط بخرم . تو خیابون اصلی که میوفتادم پر بود از گروه ها یا تک نفره هایی که موزیک میزنن ، یا اون خانومی که ویولون میزنه همیشه با ظاهر خیلی شیک و قشنگ ترین موزیکهای ممکن رو میزنه ، یا این گروه جدیدا که با ویولون سل و چندتا ساز دیگه و یه خواننده ی خوب وایمیستادن تو خیابون اصلی ، یا اون آقای آکاردئونی و ساکسیفونی یا اون بالن فروشا ، با دوچرخه از وسط همه ی اینا میگذشتم و برام قشنگترین صحنه ها بود هرروز این چیزا . شبا که از سرکار برمیگشتم خانوم ِ ویولونی یه گوشه تو اون میدون دومی داشت میزد و واقعا قشنگ بود . هرروز که از هرچیزی لذت میبردم میدیدم که درست انتخاب کردم که اومدم و سختیاشو تحمل کردمو میکنم ،جاییه که آرومم ، عصبانی نمیشم ، خودمم .

سه سال پیش دقیقا امشب یادمه امتحانم داشتم ، خونمو عوض کرده بودم رفته بودم برای یه مدت توی مرکز شهر توی یه خونه ی بامزه ی قدیمی سیصد سال ساخت با دوسه نفر دیگه همخونه و هم اتاق بودم ، برای رفع خستگی از خونه رفتم بیرون ، دیدم مثل شب سال نو خیلی شلوغه ، فهمیدم که جشنی چیزیه ، بعدتر فهمیدم یه جشن مذهبی ِ خاصیه که از صبح کارنوال بوده و شب با موزیک بالای پل ِ رودخونه ی پو po' آتیش بازی میکنن به مدت طولانی ، یکی از بهترین شبای زندگیم بود ، انقدر آرامش گرفتم از اون حجم شادی و قشنگی که سالهای دیگه هرجوری بود سعی میکردم خودمو برسونم به این برنامه و باز اونهمه لذت ببرم . امسال نگران بودم که جمعه شبه و من باید سرکار باشمو چجوری میتونم مرخصی بگیرم ، همینطور امسال نگران شب سال نو هم بودم که چجوری مرخصی بگیرم چون دیگه امسال روزی که من سر کارم سال نو میشه ، که خب هنوز نتونستم برگردم . امشب گفتم خب اگر بودمو سرکارم بودم عب نداشت با اینکه تهِ دلم عیب داشت ، دوست ندارم انقدر دلسوزانه و حقیر طور قانع بشم .

شبایی که رستوران شلوغ بود خیلی خواب رستوران میدیدم ، اینکه من همه ش دارم میدوم و به هیچی نمیرسم یا اینکه به همه چیز میرسم ، از وقتی ایرانم خوابم شدید تر شده در این باره ، اینکه کارکنای جدید اومدن فضای رستوران عوض شده و من گیج میزنم ، یکبار هم خواب دیدم خیلی خیلی بزرگتر شده فضای رستوران و فقط منو یک نفر دیگه گارسونیم و انواع غذا سرو میشه و منو عوض شده ، هی مشتریا با من حرف میزنن هی من نمیفهمم و اسم غذاها برام عجیبه و همچنان دارم میدوم و مجبورم میزارو جمعو جور کنم جای اُردر گرفتن ، یا اینکه گارسونا جدیدن و نمیزارن من کارمو بکنمو مرتب کنم همه چیز رو .

ته منطقم میتونم به خودم بقبولونم که عیب نداره و خب فوقش دیگه خسته میشی از تلاش و نمیری کلا و میمونی اینجا وتلاش میکنی و کار پیدا میکنی درستو ادامه میدی و خیلی چیزهای دیگه ولی ته دلم خیلی میسوزه ، حتی مادرم که راضی به رفتنم نبود با یک سوز عجیبی میگه کاشکی کارت درست بشه ، یه شبایی تا صبح فکر میکنمو غصه میخورم ، کارمندای سفارتو راضی میکنم ، سعی میکنم تمرکز کنم برگردم به چند ماه قبل که شاید میتونستم کاری بکنم . خوب که فکر میکنم میبینم باز هم خیلی وقت و فرصت داشتم و از دستشون دادم باز هم به دلیل نپرسیدن و کم رویی و کمبود اطلاعات . حالا شدم سفیر اطلاع رسانی ، توی پیجا هرکسی هرسوالی داره اگر من اطلاع داشته باشم سریع جواب درست بهش میدم و راهنماییش میکنم و لینک درست بهش میدم و سعی میکنم متوجه ش کنم ، خودمو میزارم جای هرکسی که یک شبه سر هرچیزی از زندگیشو رویاشو هرچیز درستیش برش داشتن گذاشتنش تو سردرگمی واقعا خسته میشم .

اینکه حقوق نمیگیرم خیلی بده ، یعنی اینکه کار نمیکنم اینجا ، ایران بودن همیشه خوب بوده ، همه توجه میکنن میرم مسافرت اینور اونور مهمونی ، خوشگذرونی ، ولی این مدلش اصلا خوب نیست ، از روزی که اومدم دارم غصه میخورم و تنها خوبیش کنار مادرم و برادرام بودنه ، اینکه تو اون گرما نیستم مثل پارسال که از گرما نفسم میگرفت و یک شب حتی از گرما گریه کردم . هرکسی میگه یه خیری توشه من لبخند میزنم ، چونکه چمیدونه آدم واقعا چرا ، شانسه یا واقعا از بی عرضگی ِ آدمه .

اینکه هی ذهنم ناخودآگاه چیزایی یادم میاره اذیتم میکنه ، همینطوری که  وقتی اونجام چیزایی از ایران یادم میاره ، دقیقا یک چیزایی از گوشه کنارا که در مواقع معمول به ذهن آدم نمیرسه ، از افسردگیِ بیکاری و بلاتکلیفی خیلی میترسم . تنها چیزی که میدونم اینه که همیشه وقتی به جایی رسیدم به چیزی ، همیشه ترسیدم که از دستش بدم با اینکه فکرشم بی منطق بوده ولی همیشه ترسیدم و سعی کردم قدر بدونمو تلاشمو قطع نکنم ولی ترسه از بین نرفته . 

۱۳۹۵ خرداد ۹, یکشنبه

سرنوشت ؟

تمام منوچهری رو گشته بودم برای پیدا کردن ستِ چمدون ِ مناسب ، چمدونی که عمر کنه و از اول مهاجارت تا تهش همراهیم کنه ، به قیمت های اونروزها به جیب من نمیرسیدن چیزی که میخواستم ، یادمه یه بنفش تیره ای انتخاب کرده بودم ، پدرم همون روز عصرش بردتم به یه دکه ی چمدون فروشی و یه ست سه تایی چمدون "پولو" با قیمت مناسب برام گرفت ، چمدون هارو تا میتونستم پُر کرده بودم فقط هم لباس ، ذره ای از وسایل زندگی توشون نبود چونکه همه به دید مسافرت میدیدن مهاجرت منو ، وقتی اونجا ساکن شدمو زندگی بقیه رو دیدم ، فهمیدم که باید پلوپز همراهم میداشتم یا حداقل یک سری خوراکی عادی روزمره ی ایرانی و ادویه و اینجور چیزها .

صبحهای فرودگاه خیلی شلوغه ، تصور نگرانی ِ دل مادر و پدرم رو نمیتونم بکنم سخته خودمو جاشون بزارم ولی هرچی بود اونام دلشونو زده بودن به دریا شاید نمیدونم ، کلی اضافه بار خوردم و خب چون اصرار داشتم ببرم همه چیزو قبول کردمو بردمو دادم توی بار ، سه تا چمدون قلمبه . سوار هواپیما که شدم بعد از خاموش شدن چراغ ها یه اشکی ریخته بودم .

وقتی رسیدم فرودگاه خودمو تو صف چک پاسپورت پیدا کردم که خیلی طولانی بود بعد دوزاریم افتاد که توی یه فرودگاه خیلی خیلی بزرگتر از تصورم گیر کردم و هرچی جلو میرم بیشتر اسممو تو بلندگو صدا میزنن که برسم به پروازم ، بعد از چک کردن پاسپورت چیزی که یادمه این بود که کیفم بغلم بود و درحال دوییدن بودم تا به پروازم برسم ولی هرچی میدوییدم یکی میگفت باید اونور تر بری ، دقیقا دو دقیقه از پرواز گذشته بود و برای من صبر نکرده بودن و پرواز پریده بود با نصفه زبانی که بلد بودم گفتم باید منتظرم میموندین گفتن نمیشه ! تازه اینروزا میفهمم اون نمیشه یعنی چی .

بار اولم بود تنهایی خارج میشدم وقرار بود سختی های شدیدی رو تحمل کنم ، متصدی بلیط ها گفت بهتره بمونی و با یه پرواز ارزون سفر کنی گفتم من هیچی بلد نیستم و مجبور شدم برای زود رسیدن به شهری که خونه کرایه کرده بودم توش وقرار بود بیان دنبالم پول زیادی بدم و دوازده ساعت توی سالن منتظر وقت پروازم بمونم ، تمام اون دوازده ساعت فکر کردم که چرا همه چیز انقدر سخت ؟ اینهمه تلاش کردم برسم رسیدم چرا اینجوری ؟ و تلاش کردم که این چرا اینجوری هارو بزنم کنار و به این فکر کنم که عیب نداره و تو میتونی و ...

بالاخره رسیدم ، نصف شب به فرودگاه ، توی فرودگاه اول یه سیمکارت خریده بودم که بتونم باهاش به نگرانا خبر بدم و پول خورد داشتم برای گرفتن چرخ دستی و گذاشتن چمدونام توش و اینجا بلد بودم اتوبوس باید بگیرم و بگم پرتانوا میخوام پیاده شم .

امتحان ورودی معماری رو قبول نشدم چونکه به اون آسونی که فکر میکردیم نبود و خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردیم برای این رشته اقدام کرده بودن ، مجبور شدیم چند رشته مهندسی انتخاب کنیمو امتحان دوباره بدیم ، سخت ترین رشته ی ممکن رو قبول شدم ، شاید همه همون تلاش رو برای معماری میکردم قبول میشدم همون اول . گفتم خب سال اول درسای عمومی رو میخونم و سال بعد یه فکری میکنم ، ولی خب مثل همیشه هیچ چیز به اون آسونی نبود ! زبونی که مان یاد گرفته بودم و باهاش بهم ویزا داده بودن به هیچ وجه کافی نبود برای نشستن سر کلاس ریاضی مهندسی ، مشکلات مالی شروع شدن .
مدارک بورسم به درخواست برای خوابگاه نرسید ، یک بدشانسی بزرگ دیگه .
شروع کردم به یاد گرفتن توی شرایط کم پولی و بی پولی طی کردن ، خونمو عوض کردم و با شرایط سخت تر سعی کردم بسازم و درس بخونم ، از خانواده کمک گرفتم ولی اهمیتی ندیدم ، شایدم روشون نمیشده بگن تو دیگه باید خودت زندگی خودتو درست کنی .
درس میخوندم زیاد و سعی میکردم از درسای اسون تر نسبت به بقیه شروع کنم و تو این قسمت موفق بودم به پاس کردن درسا . مشکلات مالی فشار زیادی اوردن ، نسبت به پولی که بهم میدادن نمیتونستم حتی زندگی عادی داشته باشم ، هنوز زبان مناسبی نداشتم برای صحبت کردن ، یک سال تمام توی قشنگترین خونه ی دنیا و رویاهام زندگی کردم ولی اجاره خونه رو همخونه م میداد و من فقط شرمندگی میکشیدم و شبا دعا میکردم کارهام درست شن و هیچ به این فکر نکردم که بهتره برگردم ، دنبال کار میگشتم حاضر بودم هرکاری بکنم ، نظافت هتل ، نظاقت خونه ، نگهداری از سالمند و ایده آلش گارسونی . برای هیچ کدوم منو نمیپذیرفتند چونکه زبانم به اندازه کافی خوب نبود و لازمه ی بیشتر کارها حرف زدن و ارتباط برقرار کردنه .

 آخر همون سال بود که یه کمی بزرگی از طرف خانواده و یه کمی قرض از دوستام بهم رسید ، موفق شدم اقدام کنم برای یه رشته ای که دوست دارم یه شهر دیگه ، باز یه اشتباه بزرگ دیگه برای فرار کردن پرداخت یه سری هزینه ها ، کلی خرج کردمو اذیت شدم آخرش روز امتحان به طرز مسخره ای کارهای خودم رو نشون ندادم و معمولی ترین و بازاری ترین کارهایی که تو دستم بود رو نشون دادم و به شهر خودم برگشتم و دوستی که اونروزا باهاش صمیمی شده بودم بهم خبر داد که رییسش رزومه مو دیده و کسی رو لازم دارن پاشو بیا ، همون روز که گفته بود پاشو بیا روزی بود که خونه ی دوستی مونده بودم به ناچار چونکه دوستام به دلیل وجود پارتنرشون منو خونشون راه نداده بودن .

کار شروع خوبی بود ، از پس خرجای روزمه م برمیومدم ، و مسلما دانشگاه جدید رو قبول نشده بودم و پولهامم خرجش کرده بودم و دیگه نمیتونستم ریسک کنمو کارمو از دست بدم ، بهترین کاری که تو ذهنم بود این بود که همین درسمو به زور ادامه بدم و کارم هم نگه دارم ، تمام اون یکسال که سرکار رفتم آرامش داشتم که نگران خرج روزانه و کرایه خونه نیستم و تنها نگرانیم صاف کردن قرض هام بود ، حالم خوب شد ، وارد رابطه ی خوب شدم ، بهم خوش گذشت  ، ولی دیگه نوبت درسای سختی شده بود که گذاشته بودم برای اخر ، تصمیم گرفتم یکبار دیگه اقدام کنم برای تغییر رشته و دانشگاه الان که از پسش برمیام ، اقدام کردم و این هم با کلی سختی و مشکلات و نا امیدی و امیدواری درست شد و موفق شدم چیزی که میخواستم از اول بخونم رو قبول بشمو بخونمو برم سرکلاساشو هرروز به این فکر کنم که خب الان سرکار میرم ، رابطه ی خوب دارم ، رشته ای که  میخوام میخونم و دارم لذت میبرم و زبانمم خوب شده و فقط باید به پیشرفت این موضوع فکر کنم .

کار فشار فیزیکی خودشو داشت ولی همین که بود خیالم راحت بود و علم گذر زمان کمکم میکرد به گذشتن و لذت بردن  ، یه روز رییسم اومد گفت این برگه هارو امضا کن ، با اینا میتونی اقامتتو کاری کنی و من امضا کردمو تشکر کردم و هیچ سوالی درباره ی چجوریش نپرسیدم چرا ؟ چون با بیستو هفت سال سن هنوز کمی کمرو هستم .
رفتم دنبال کارام نزدیک تموم شدن اقامتی که داشتم بود و خب بهتر بود که کاری تمدید میکردم ، هی نشد جا موندم از وقتم هی مدارکم نرسیدن تا اینکه اقامتم تموم شد و مسئول دفتر مربوط گفت دیگه نمیتونی درخواست بدی چونکه درجیان نیست اقامتت ، مگه دوباره دانشجویی تمدید کنی و باز درخواست تغییر بدی .

طبق معمول اقدام کردم ، چندین ماه طول کشید جوابش نیومد اخرش پیغام دادن برای برخی بررسی ها بیایین اداره و ازم دلیل خواستن که چرا این چند ساله درسم رو تموم نکردم و به اندازه کافی واحد پاس نکردم ، هر مدرکی که داشتم بردم و توضیح دادم شرایطم رو ، بعد از چند ماه باز منو خواستن و کاش نمیرفتم ، تمام مدارکم رو ازم گرفتن و بهم پونزده روز وقت دادند که توضیحاتت قابل قبول نیست و باید برگردی به کشورت اگر باز قصد بازگشت داری از اول اقدام کنی ، تمام دنیا توی اداره مهاجرت روی سرم خراب شد ، همین ؟ اینهمه همین ؟ اینهمه ممکن بود تو خیابون بمونم همین تهش ؟
از هرکسی که میشناختم کمک خواستم بهم وکیل معرفی کردن و وکیل فقط افسوسش این بود که کاش تا وقتی کارتم دستم بوده پیششون میرفتم و من دفاعم این بود که من دانشجو و کارگر بودم و چرا باید از مراحل اینچیزها خبر داشته باشم !

وکیلا گفتند که اعتراض دادن بی فایده س و به دلیل ورود پناهنده ها شروع به دیده گرفتن خیلی از قانون ها کردند ، خودمو قانع کردم که میرم و درخواست میدم مدارکم درست هستنو برمیگردم ، خوبه خونه خیلی خوبه ، استراحت رسیدگی گردش خانواده بعد از دوسالو نیم ، بچه ی برادرم که ندیدمش ، اینا قشنگشن ، برگشتم ایران ، درخواست برای ورود دوباره با مدارکی که داشتم ، سفارت هیچ خبری بهم نمیده برو بی برو بیا برو بیا هرشب تا صبح به هدر رفتن چهار سال زندگیم فکر کردم و اونهمه سختی شدیدی که کشیدم و واقعا نفهمیدم چرا باید اینجوری بشه ؟ جواب سفارت این بود که این شخص به بهانه ی درس میخواد بره کار بکنه و من بیشترین غصه ی زندگیمو اونجا خوردم که چرا باید یه گارسون همچین کاری بکنه ؟

از همون روزی که جواب سفارت رو گرفتم مثل یه خاکستری شدم که رو آتیشش آب ریختن ، خیلی آروم و قانع تر شدم ، باز هم راه هایی هست ولی تنهایی دیگه برنمیام و کمک های بزرگی لازم دارم و هرچی به کل موضوع فکر میکنم که چرا ؟ متوجه نمیشم اینهمه سختی و تلاش برای چه چیزی؟ دقیقا دلیل این موضوع چیه ؟
چیزی که تو دلم میسوزه رو هیچ جوری نمیتونم بیان کنم ، خیلی بزرگتر از این حرفام که بخوام پامو بکوبم زمینو ، زمینو زمانو خبر کنم ، با ورودمم به ایران دیدم تو این چند سال که نتونستم بیام چه قدر همه چیز پراکنده تر شده تو خانواده م ورفتن پدرم از خونه چه قدر مسخره درد داره و مادرم با چه سختیعی داره سعی میکنه به روش نیاره و بگذرونه چیزی که هست رو .

تمام تلاشمو باز بیاد بکنم تو وقت کمی که دارم بتونم کارمو درست کنم ، باید دست دراز کنم جلوی هرکسی که به ذهنم میرسه برای کمک گرفتن و اگر نشه و باز خیلی اصرار داشته باشم برگردم باید یکسال دیگه صبر کنم و از اول امتحان زبان بدم و از اولِ اول اقدام کنم و آیا ارزش داره ؟

آخرین روزها توی یه خونه ای توی مرکز شهر که بهترین جای شهر هستش اقامت داشتم ، توی یه امارتی که حالا شده بود آپارتمان و اتاقای خدمه شده بودن واحد واحد ، صبحا با صدای آکاردئون بیدار میشدم و صدای کلیسا و صدای میز چیدن بارِ دم خونه و به ناتوانیم فکر میکردم و مثل الان متوجه نمیشدم چرا باید جایی که همه چیز تو دلت آرومه و میدونی که داری پیشرفت میکنی همه چیز یک روزه اینجوری رو سرت خراب شه ؟

 زندگیم شده دوتا چمدون که یکیش فقط سوغاتی بوده و اونیکی وسائل اولیه ی مسافرت دوسه هفته ای .
تمام سعیم اینروزا اینه که بتونم خاطرات و هرچیزی که از این چهار سال هست رو بهش فکر نکنم چونکه هیچ امیدی ندارم و خیلی دلم میسوزه برای از دست دادن همه ی رویایی که تونسته بودم با دستای خودم ریز ریز بسازم .

۱۳۹۴ مرداد ۷, چهارشنبه

دلم تنگ شده

عروسی برادر دومیم که بود با زنش رفتم آرایشگاه ، جای معروفی بود توی خیابون شیراز ِ ونک ، از صبح زود رفتیم نشست تو یه اتاق خصوصی براش نهار اوردن کلی آرایش کردنو بعدشم برادرم اومد دنبالش دم در به من گفت سوار شو گفتم بابا من اصلا حاضر نیستم باید برم خونه تازه حاضر شم . بعد که رفتم خونه اونیکی برادرم گفت از صبح آرایشگاه بودی بعد یه دقه نشستی تو رو هم کاری کنن ؟ گفتم نه دیگه من خودم بلدم ، من خودم بلدمم این شد که رفتم آرایشگاه تو محله مون ، موهام بلند بود گفتم اینو تیکه تیکه بزن سرمو بلند کردم دیدم مو ندارم تا شونه دارم ، گفتم عیب نداره دیگه بعدشم سر کوچه خانواده منتظر بودن که بریم سالن عروسی .

تا جایی که یادمه داشتم مراعات خانواده رو میکردم چه وضعیت خوب بوده چه نبوده فرقی نمیکرده دائما نگران بودم که فشاری نیارم ، درسم که تموم شد برام ماشین گرفتن جبران بی توجهی ها که خب دستشون درد نکنه خوش گذشت کلی تو دوران ماشین داری . وقتیم که خواستم خارج شم گفتن همین ماشینو میدیم خرجت تا ببینیم چی پیش میاد .
چون دیگه خیلی وقت بود وضعیت خوب نبود ، ورشکستگی و کلاه برداری معمار و دادگاهو ازدواج پسرا و کلی کوفت های متفاوت .

بابام میگفت وقتی که امین حضور خونه داشتن یعنی وقتی که اولا ازدواج کرده بودن و زودی هم بچه دار شده بودن به فاصله ی دوسال دوتا پسر ، برادر دومیم راه که افتاده بوده هی میرفته تو راه پله ها بالا و بابام کل پله هارو موکت کرده که بچه بتونه راحت بره پایینو بیاد بالا بدون زخمو خونریزی ، بعد که قرار شده خونه رو عوض کنن گفتن که باید خونه ی بی پله بگیریم که بچه ها که راه میوفتن اذیت نباشن ، یعنی میدونستن که بازم بچه در راهه مسلما .
دوست دارم بدونم مادرم وقتی برای بار سوم حامله شده چه حسی داشته خوشحال بوده که باز حامله میشه ؟ میدونم که دختر میخواستن و شاکی هم شده بودن که بچه سوم باز هم پسر شده ، شایدم واسه همینه بیشتر پدر ممکن رو همین بچه ی سوم سرشون دراورده از همون بدوِ تولد با مریضی و شیطونی و سربه هوایی و خودخواهی ، آدم چمیدونه از کار دنیا .

بعدشم که آخرش بالاخره دختر دار شدن خیلی خوشحال شدن ، مامانم گفت که دکتر که همبازی های خونه ی پدریش هم بود که یه خانواده بودن همه شون دکتر بودن و معمولا متخصص زنانو زایمان یا چشم ، گفته که ای بابا بازم که پسر اوردی و مامانم ناراحت شده بعد دیگه گفتن دختره و راضی شده بوده از داستان  . دختر عموی مامانم میگفت انقدر برات پوشک انبار میکردن که یه کمد بود نمیشد درشو باز کنی پوشک میریخت پایین ، میگفتن پای بچه زخم نشه باید تند تند عوضش کنیم ، کاش راست بگن و ریقو نبوده باشم . از بچگیام زیاد  عکس نیست اگرم هست خونه اینو اونه ، نمیدونم شاید حواسشون بیشتر به حضور ِ قشنگم بوده تا اینکه بخوان از تکنولوژی استفاده کنن و عکس بگیرم ازم .
یه عکسی هست از مامان زیر پتو که داره بافتنی میبافه برادر دومم اون وسط نشسته به طرز تخصی داره میخنده بابامم اونور زیر پتوعه ، مسلما عکسو برادر بزرگترم گرفته ، عکس شادو خوبیه فکر میکنم خوشبختی تا همونجا بوده فقط بعدش دیگه هی سخت تر شده شاید ، هرچی فکر میکنم متوجه نمیشم خوشبختی تا کجا بوده . شاید تا اونجا که خونه ی ویلایی رو خراب نکرده بودیم .
خونه رو اخر تصمیم گرفتن بسازن بجای اینکه دنبال خونه ی بی پله بگردن ، یه خونه واسه خودشون بزرگ و ویلایی با دکورهای چوبی و پاسیو و حوض فرشته دار وسطش و آشپزخونه ی بزرگ دکور بزرگ دار و حموم دستشویی بزرگ با وان آبی که در حموم به یکی از اتاق خواب ها هم راه داشته باشه ، با حیاط بزرگ و تراس پتو پهن که توش میز صندلی و تاب هم بچینن و تو حیاطشم خرمالو انارو انگور ریز بفنش و شاه توت بکارن و تابستونا تو تراسش پشه بند بزنن ردیف و خوشحال باشن از وجود خانواده ی ساخته شده .  مثکه خوشبختیه بوده همینجوری با برنامه ریزی ِ قبلی .
کاشکی دید پدر مادرمم همینطور بوده باشه که الان من دارم میبینم ، یعنی اگه اینجوری بوده باشه که خب غمشون چیبود ، خاله خانباجیشون چی بود ، این چی گفت اون چی گفت تو چرا کردی من نکردمشون چی بود ، آدم دقیق که میشه میبینه هر چیزی عجیبه هرچیزی .

از وقتی خارج شدم رابطه م کمتر و کمتر شده با خانواده م و برام عزیز تر شدن ، سختی که خب هست دیگه هر کسی بخواد مستقل شه کلی سختی میکشه ، الان که سرکار میرمو یکم ثبات دارمو از خودم برمیام و زندگی بهتر شده و حواسم هست خرابش نکنم میبینم واقعا خیالشون راحته از مستقل شدنم ، یجاهایی خسته میشم میگم ولم کردن ، خیلی عجیبه باز این خانواده .

خونه رو چند سال بعدش یه بازسازی کردن ، درهای شیشه ای پاسیو رو برداشتن و گلو گیاهاشو بیرون بردنو دیوارارو رنگ کردنو خونه رو یکم نو کردن ، پرده های خونه حریر بود من هرشب میرفتم چک میکردم دزد پایین منتظر نباشه که بیاد خونمون وقتی ما خوابیم ، انگاری الکی بوده باشه ، هنوزم که هنوزم گاهی خواب میبینم که از پله ها رفتم پایین دم درِ ورودی رو قفل کنمو بیا م بالا . خونه بعد از در کوچه پله میخورد تا در ِ ورودی ، در ورودی خیلی بزرگ بود و قهوه ای با کلی شیشه های رنگی روش شش ضلعی و لوزی و مربع و دایره ، زرد نارنجی آبی سبز قرمز .

خونه یه هال نشیمن داشت یه اتاق پذیرایی یا سالن پذیرایی که مبلای استیل مخمل دوزی شده چیده شده بود با عسلی های سنگ مرمر روش با میز نهار خوردی دوازده نفره که هی جاش عوض میشد که مثلا دکور خونه رو عوض کنیم ، تو پذیرایی فرشا ابی و کرم و سفید بودن تو هال فرشا قرمز تیپیکال هر خونه ای تو اون موقع بودن ، با مبلای راحتی ولی یادمه همیشه سفره مینداختیم زمین و هیچ وقت نمیشستیم رو میز نهار خوری ِ تو آشپزخونه ، هیچ چیزی درباره چیدنو جمع کردن سفره یادم نمیاد شاید چون کوچیک بودم در میرفتم از انجام دادنش ، ولی یبار خوب یادمه به بابام گفتم خوشحالی یه خانواده اینجوری داری میشینین غذا میخورین ؟ خندیده بود ، انقدر که سرخ شده بود . بقیه هم خندیده بودن .










۱۳۹۳ دی ۱۰, چهارشنبه

سی اُم

دیشب برای بار دوم خوابِ مرگ پدرم رو دیدم ، خواب خوبی نیست ، یه چیزی توی ناخودآگاهم میدونست که حقیقت نیست مثل همیشه که اتفاق بدی میوفته نمیخوام باور کنم ، خواب مسخره ای بود چونکه اولش باور نکردم بعدش باور کردم و مادرم مجبورم کرده بود بخوابم ولی هی بلند میشدم و جیغ میکشیدم ، پدرم رو تو یه اتاقی خوابونده بودن و روش یه دسته گل بزرگ از اینا که واسه عرض تسلیت میارن گذاشته بودن ، تمام مدت تو ذهنم داشتم دنبال صحنه های خوب میگشتم و به خودم میگفتم تو حتی یه جایی یبار نوشته بودی که همه اینارو با خودت مرور کردی و آماده ای برای هر اتفاق بد ، بعد میگفتم آره ولی حرف کجا واقعیت که پدرم جلو روم دراز کشیده و میگن مُرده کجا ؟
بچه برادرم لباس به تن نداشت ، فقط یه بلوز کوچک تنش بود و آروم بود و گریه نمیکرد ، از ته دلم آرزو میکردم که پدرم نفس بکشه ، تا میومدم جیغ بکشم میدیدم همونجا کنار مادرم دراز کشیدمو هی میگن آروم ، برادر بزرگم صداش در نمیومد یه جوری انگاری که به من قول داده بود همه چیز درست میشه و همه چیز به شدت خراب شده بود رفتار میکرد .

بیشتر از چهار ماه میشه که با پدرم یک دل سیر صحبت نکردم و همینطور مادرم و همینطور برادرم و همه ، وقتی زنگ میزنن عصبی میشم چونکه بیشتر یادم میوفته که خودممو خودم که دارم واسه زندگیم میجنگم و مادرم نگران خونه ی بی آسانسور یا اینکه نهار بخورمه نه نگران چیزهای اصلی ، باز هم سعی میکنم گاو نباشم و بگم همینه دیگه مادره ، هرکسی یه جوری مادره ، و سعی میکنم خوب رفتار کنم بگم بخندم شوخی کنم و چیزای خوب تعریف کنم ، خواب خوبی نبود ، من یه وقتایی میشینم فکر میکنم که ترمه دلت میخواد الان کجا میبودی به جز جایی که توش قرار داری ، اولش میام سعی کنم بگم خونمون ، میبینم نه کاملا یه چیز رد شده س ، این خوب نیست گویا .

دفعه بعد که تونستم از بغل مامانم باز بدوم و سمت پدرم برم از ته دلم آرزو کردم که نمرده باشه ، بابام نمرده بود یهویی سرفه کرد پاشد وایساد نمرده بود ، انقدر خوشحال شده بودم که هی میگفتم بچه رو دیدی؟ دیدی چه آرومه ؟ یه جوری خسته بود یه جوری روش یه عالمه خاک نشسته بود که انقدر سنگین بود برام نمیخواستم توجه کنم به این موضوع . تمام دایره یا بیضی ِ ذهنمو داشتم میدادم به این موضوع که ببین نمرده زنده س ، ببین .

__شب ژانویه س یعنی شب باید جمع شیم توی میدون شهر و جشن بگیریم مثلا ، حتما هم لازم نیست بریم میدون شهر هرکسی یه جایی میره ولی عموم مردم همون مرکز شهر هستن ، سال سوم هستش که این شب اینجام ، سال گذشته یعنی سالی که گذشت سال خوبی نبود بیشترش ، با اینکه خونه ی قشنگی داشتم ولی کاملا یه فقیر سیار بودم ، و واقعا خوشحالم که از اون بحران رد شدم ، هرتلاشی کردم که امشب تنها نباشم ولی باز باید همونکارای سالهای پیشمو بکنم ، اینمدت با آدمهای زیادی یعنی پسرای زیادی آشنا شدم ولی یهویی بی دلیل یا گذاشتن رفتن یا خودشونو تو محدوده دوست عادی قرار دادن ، نمیدونم مشکلم چیه ، یه جاهایی میگم خب شاید خیلی هنوز گارد دارم انقدرم براشون احترام قائلم که نمیرم بپرسم آقا چته ؟ و این کار اشتباهه میدونم ، ولی این روزا با کسی آشنا شدم که بی دلیل بدون پیش اومدن چیزی در حد حالو احوال یهویی دیگه جوابمو نداد در صورتی که بیشتر از یک سال همیشه حواسمون به هم بود ولی از کنار هم رد شدیم .دیگه نمیفهمم زندگی من عجیبه یا ملت مریضن یا چی .

اینروزا دغدغه م این نیست که وایی نکنه تو خیابون بمونم و اجاره خونه نداشته باشم بدم یا اینکه پول خرید کردن ندارم ، دهنم سرویس شده تا به این دغدغه رسیدم که چرا پسره جوابمو نمیده و واقعا چه قدر زندگی شیرینه که نگران این موضوع باشم تا اینکه نگران خرج و این چیزا باشم ، همه زندگیمو تقریبا اینجا تنهایی ساختمو خودمو دارم تنها میبرم جلو ، کاش پیشرفتا ادامه داشته باشه ، همین دیگه ، مثلا اگه میشد انقدرم آدم تنها نباشه خوب میبود.