۱۳۹۹ فروردین ۷, پنجشنبه

آخر زمان

این روزها همه جای دنیا قرنطینه هست، بدون ماسک نباید بیرون رفت و نباید بدون دلیل بیرون رفت. 

من امروز سرکار بودم، هفته های پیش وقتی خیلی شلوغ بود سرکارم، کولر رو روشن کردم و یادم رفت خاموش کنم، راستش یادم نرفت، فکر میکردم همکارم وقتی داره میره خونه کولرم خاموش میکنه، ولی یادش رفت و بالا یخ بست و سیستم گرمایش از کار افتاد و رییس ساختمون کلافه شد و گفت درستش نمیکنه و باید صبر کنیم تا هوا گرم بشه یخا آب بشه! اینروزا که فقط دو نفر سرکاریم توی اون ساختمون بزرگ خیلی سرده، زمین از سرمای شدید بیرون سردتره، کل روز سربود میخوام بگم و وقتی اومدم خونه حس کردم یه چیزی تو گلوم داره هی گُنده تر میشه و ترسیدم، چایی عسل با لیمو زنجبیل درست کردم بعد گوشم سوت کشید و گرفت بعد پشت گردنم بعدش پشت سرم، اینارو میگم که بدونین تاثیرات دوازده ساعت تو سرما نشستن چیه. 

خیلی از آدما از کار بیکار شدن و خیلیا هم مثل ما به همینی که هست راضی هستن که معلومه که از هیچی بهتره. خیلی همه چیز عجیب شده. من دوست دارم بدونم اگر همه چیز طولانی بشه بعدش چی میشه، ماسک میشه پوشش اجباری؟ بعد دماغ دهن و چونه هامون چه شکلی میشن ؟ دیگه کسی میره دندونپزشکی؟ یا به قول دوستم مردم میوفتن تو خیابون دنبال هم تا همو بخورن؟ 

وقتایی که خیلی خسته میشم همیشه دونستن گذر زمان کمکم میکنه، مثلا میگم الان خسته ای تموم میشه فردا اینموقع خونه ای آرومی، یه وقتایی هم ناخوداگاهم میگه تموم میشه، حالا عقلم میگه بابا چیچیو تموم میشه باز پسفردا همین خستگی رو دارم. حالا این ناخوداگاهم خیلی وقته همراهم بودو میگفت تموم میشه، حالا اینروزا که بیشتر سرم خلوته میبینم که آره گفته بودم تموم میشه. 

توی دسامبر و ژانویه تقریبا هرجونی بود از خودم کشیدم بیرون، البته راستش از آگوست شروع شد، وقتی که دیدم داره سیو یک سالم میشه و خیلی چیزهایی که دوست دارمو هنوز ندارم، رفتم کلاس پیانو نوشتم و کلاس آواز، صبح تا شب ویدیو های اموزشی و تمرین و هرروز مدلهای مختلف پیانو دیدن و دنبال اجاره یا خرید یه چیز ارزون، بعد که دانشگاهم شروع شد، صبحا میرفتم کلاس پیانو بعدش سرکلاس ( یا برعکس یه بینشون) بعدش سرکار، شبا هم داد میزدمو گریساندو فریاد میزدم، تو ذهنم  آهنگارو میزدمو نتاشونو درمیوردم، بعد که وقت امتحانا و شلوغی شدید سرکارم شد دیدم از سر اجبار دارم میرم سر علاقه هام، گفتم نمیام آقا بعدا میام، بعد باز از ور دیگه ای جون خودمو گرفتم، صبحا سر کارآموزی بعدش دانشگاه و بعدش کار، دیگه هیچ ساعتی هیچ روزی نبود که تعطیل باشم، صبح زود سوار مترو با یه کیف پر از وعدا های روزانه، یه کیف مشق و کامپیوتر یه کیفم لباس سرکار، شبها هم پر از کلافگی از دست کارمندام یه دوش سریع و رفتن تو تخت و همینطوری بود تا اینکه یهویی دیدم بابا نمیشه، نمیشه همه رو باهم رفت، گفتم نمیام به کارآموزی، دوروز تعطیل شدم حموم درست رفتم ورزش کردم دیدم اخیش، گور بابای سیو یک سالگی، مثلا الان به زور همه اینارو باهم انجام بدم که چی! 
حالا الان خیلی وقت دارم که کارایی که میخوام بکنم ولی خب تمام اینروزا نه لحظه ای صدامو گرم کردم نه نتی تمرین کردم و نه تکونی به خودم دادم ، البته تکونو دادم. 

خیلی مایم بدونم چی میشه مثل همیشه، این گنگی تهش چیه! چه شکلی میشه؟ آیا خیلی از آدمها تازه به ثبات رسیده بودن و همه اینا اتفاق افتاد؟ اینکه میگن آخرِ زمانه راسته ؟ چرا آخر زمان نوبت ما شد؟ 
فردا باید برم پارچه فروشی که پارچه بگیرم ماسک بدوزم، اینی که دارم خفه م میکنه و فکر کنم از استریلیزه بودن هم در اومده دیگه، خیلی دلم میخواد با کسی حرف بزنم که بفهمه، ولی خب کی کجا و کیو آدم دیگه پیدا کنه تو سی سالگی که حالا بیاد کل زندگیشو بگه بهش بعد فلان بیسار و اینا تا بشه مونس و سنگ فلانت؟ چی بود اسمش! 

۱۳۹۷ بهمن ۱۷, چهارشنبه

شاخه به شاخه

سالها بعد یا همین الان، چه کسی از روزگار ما خبر داره، اینکه توی خونه ای سه خوابه ساعت دو نیمه شب سه نفر جدا توی هر اتاق چکار میکنند و چجوری زندگی رو میگذرونند. 
دیشب که از سرکار برمیگشتم حس کردم گلودرد دارم، کل روز کریستف داشت جایی زنجفیل میخورد و میگفت مریضم، همکارمم که از راه رسید که شیفت رو تحویل بگیره باهام روبوسی کرد برخلاف روز پیش که گفته بود مریضم، از سرکار تا خونه سه دقیقه راهه، تو همون سه دقیقه حس کردم که گلوم میسوزه و سرما خوردم، اصلا وقت خوبی برای سرما خوردگی نیست به تازگی ترفیع گرفتمو مسئولیت هام چندین برابر شده و باید همیشه هوشیار باشم که چیزی رو اشتباه نکنم، باید از روزهای تعطیلمم به خوبی استفاده کنم تمرین کنمو پروژه بگیرم تا غصه ی اینو نخورم که چیزی که دوست دارمو دنبال نکردم. رسیدم خونه و برنامه هفته ی دیگه رو نوشتم برای بچه ها و کمی کشو غوص اومدمو حس کردم واقعا سرما خوردم، چایی و سوپ درست کردم، سوپ که آماده، با آب قاطی میکنم میزارم تو فر روی علامت سیبزمینی یعنی در اصل من دارم سیبزمینی میپزم، اگر چیزیو بخوام سریع با حرارت بالا بپزم گزینه ی سیبزمینی بهترینه، کمی هم شیر بهش اضافه میکنم با پودرِ آماده ی جعفری، همه چیز آماده. ولی خب همون آماده ش هم غنیمته برای بی وقتی، عوضش هم خوشمزه س هم اینکه نیاز آدم روبرطرف میکنه، اصلا من سوپی که روش کار شده رو دوست ندارم دقت که میکنم، مامانم همیشه برنج و کلی سبزیجات و مرغ و اینا میریخت تو سوپ از صبحم میزاشت بپزه یجوریم شلو ول بود، هیچ وقت دوست نداشتم اون سوپو ولی این آماده هارو چرا.
 بعد از سوپ بخاری رو روشن کردمو خوابیدم، سه لایه پتو کشیدم رو خودم که عرق کنم شاید پیشگیری بشه. 

خونه م طبقه ی دومه، هرکسی اومده گفته واقعا اینهمه پله رو میایی بالا! نمیدونم مردم بی طاقتن یا من با طاقت، چون طبقه ی دوم کلا سی ثانیه پله هم نیست! خیلی نزدیکو سریعه معمولا. طبقه ی سخت پنجمه، چون تا چهارم میری فکر میکنی رسیدی ولی میبینی ای بابا یه پاگرد دیگه مونده. دوتا همخونه دارم که از من ده سالی کوچکترن، از کشورهای مختلف. خیلی گشتم تا این خونه رو پیداکردم، خونه ی قبلیم اتاقم سه برابر این اتاقم بود ولی سرد بود، ولی نزدیک رودخونه رو همخونه م از اینا بود که نباید چیزی رو میگفتیم به هم و میدونستیم چجوری باید همخونه باشیم. ارزونم بود، منم که بخاری برقی خریده بودم و فرش برای اتاقم پس دیگه راحت بودم، شیشه ها هم عایق بندی کرده بودم ولی صابخونه تصمیم گرفت بفروشه خونشو ما مجبور شدیم دنبال جا بگردیم. خونه پیدا کردن سخته، نمیدونی مردم ازت خوششون میاد یا بدشون میاد! بهت میگن خبر میدیم، یا اینکه خونه خوبه ولی بو میده یا کثیفه و تو میگی حالا بهتون خبر میدم. 
توی همین ساختمون نمیدونم طبقه ی بالای الانم بود یا پایین یا واحد روبه رو، اتاق پیدا کردم دوتا دختر تو خونه بودن به نظرم خیلی خوب بودن و کلیم حرف زدیم تهش ولی خونه رو به من ندادن، یعنی من گفتم که اینجا برای من خیلی خوبه چون نزدیک کارو درسمه ولی خب مثکه گفتن به ما چه که واقعا به اونا چه، شایدم فکر کردن من خیلی حرف میزنم ! به هرحال هرچی بود از من خوششون نیومده بود مثل اینکه. 
بعد از مدتی باز یه آگهی دیدم با همین آدرس و ساختمون تعجب کردم، سریع پیگیری کردمو قرار گذاشتمو اومدم خونه رو دیدم دقیقا همون ساختمون و همون اتاق ولی کمی کوچکتر، گربه هم داشتن داریم یعنی، من اولین نفری بودم که خونه رو میدید، همه به نظر خوب میومدن و تمیز، منم که همخونه ی نمونه م به موقع تمیز میکنم بی صدام مهمون ندارم بیشتر وقتا هم خونه نیستمو دیر میام و میخوابم چون سرکارم آدمیزادی نیست. اصلا امیدی نداشتم که صبحش برام نوشتن که اتاق برای توعه. 
یه اتاق خیلی نقلی توی یه خونه ی بزرگ که گربه ش رفیقِ اصلیمه و بیشتر وقتا گریه میکنه که تو اتاق من باشه. دکور اتاقو روز اول تغییر دادم به فضا بیشتر به نظر بیادو موفق بودم، کف اتاق موکته و گرمیشو بیشتر میکنه. 
یه آینه هم از حراجی خریدم و چپوندم یه گوشه، بیشتر وسایلم زیر تختن، ولی خب من دوست دارم جامو راحتم.

چیزی که آدما از من یادشون بمونه از این خونه اینه که آدم جدی هستم، گربه خیلی دوستم داره، تمیزم و به حق مردم خیلی احترام میزارم، دیگه نمیدونن که شده سه شب نخوابم که به ددلاینم برسم ، شده ساعت ها رو زمین فقط دراز کشیدم که سعی کنم فکرمو خالی کنم که مسلما نتونستم، که صدای رختخوابشونو همیشه شنیدمو سعی کردم چیزی نگم، که حسودی کردم که همیشه رفتو آمد دارنو وقت میکنن غذای غیر آماده بپزن. حتی حسودی کردم با اینکه خیلی از من کوچکترن ولی شغل ثابت دارن. 

چیزی که مردم از ما یادشون میمونه تصویریه که خودشون میسازن نه چیزی که هستیم، مثلا همین اتفاقی که اخیران افتاده، بهم ترفیع دادن چون منو آدم خیلی مسئولیت پذیر و جدی و با اعتماد به نفسی میبینن، درصورتی که درون خودم اصلا اینجوری نیست ! هر لحظه از دلهره که نکنه خرابکاری کنم تمام بدنم منقبضه و همچنان موندم چجوری تونستن بهم اعتماد کنن. تصویری که مردم دارن از ما چیزی که ما نیست هست. چیزی که نشون میدیم ؟ یا مثلا من شوخی نمیکنم با مردم چون فکر میکنم اولش نباید صمیمی شد و چرا باید با همه شوخی کرد ؟ برای همین همه فکر میکنن خیلی جدی هستم بعد که شوخی میکنم تعجب میکنن. ولی خب اونا همیشه اون آدم جدیه رو یادشونه! 

الان که فکر میکنم میبینم تصویری که حتی از مادرم دارم اون چیزی نیست که درون خودش هست مسلمن ! درونش چیه ؟ مادرم پیچیده ترین آدمیه که دیدم، درونش چی میتونه باشه! مادرِ خالصم چجوریه ! 
شاید تنها آدمی که تونستم خالصشو ببینم صمیمی ترین دوستم بود که الان حضوری نداره، قبل و بعد اون خالصیتی به یاد ندارم! خود من همینطور که گفتم هزارتا لایه فاصله داره تصویرم با داخلم، داخلم طبقه بندی شده س، چیزهایی که غمگینم میکنه و قلبمو به درد میاره که با نشونه ای کلمه ای چیزی یادم میاد که تعجب میکنم که چرا باید یادم بیاد همچین چیزی، چیزهایی که آزارم میده و سعی میکنم بفرستمشون اون طبقه یا بهشون فکر نکنم، طبقه ای که عذاب وجدان بهم میده، طبقه ای که تلاش میکنه قانعم کنه، طبقه ی بیخیالی، طبقه ی تظاهر، طبقه ی یک هزار کار نکرده، طبقه ی فکر و کلی طبقه ی دیگه، که طبقه آخرش همین ظاهرمه که به کسی چه ربطی داره من چند طبقه س درونم و باید بیرونم جدی باشه و مقتدر ! مقتدر ؟! 
یه طبقه ولی دارم که سرورِ طبقه هاس، شکننده باید بزارم اسمشو، هرچیزی ممکنه به غصه بنشونتم هرچیزی بعد که حسابی یواشکی غصشو خوردم میفرستمش اون طبقه ی بی فکری. 

قصه و غصه ی زندگی آدما همونقدر پیچیده س که درونِ خالصِ مادرِ من. 
قصه ی منو ذهنِ پرم از چراها و فکرا و فردا ها و طبقات تو در تو هم مثل شاخه های درختاس توی برف که نمیدونی کدوم شاخه برای کدوم درخته، فقط همه به چشم تو یه سری شاخه ی لختن که برف قشنگشون کرده. 

۱۳۹۷ دی ۱۰, دوشنبه

دوهزارونوزده

تمام مدت عذاب وجدان دارم، شب گذشته رو با عذاب وجدان اینکه با مدیرِ جدید وقت خداحافظی روبوسی نکردم ( مسیر کار تا خونه ) گذروندم، و شایدم تا یکمی بعد از اینکه رفتم توی تخت، بعدش هم تا خود صبح خواب دیدم که سرکارم یه چیزی کمه یا یه  مسئولیتی دارم  که نتونستم انجامش بدم و همچنان عذاب وجدان روبوسی نکردن با مدیر مهربون طبق رسومو عادات اروپایی ولم نکرد. 
تقریبا نزدیک دوماه از سی سالگیم میگذره، به نظرم باید خیلی بزرگ شده باشم و از بیرون کاملا این رو نشون میدم ولی از درون بیشتر فرسوده شدم و قانع تر و ساکت تر، از تمام تلاشها و کار و روزمرگی ِ شلوغ و زندگی عجیب. 
امروز پرسیدم تو هم به این فکر میکنی که چطور اینجوری شد که مجبور شدم از کشوری که توش جا افتاده بودم پاشم برم یه کشور دیگه ؟ و جواب داد که تو هنوز داری براش غصه میخوری؟ و من واقعا غصه میخورم و دردناکه، حتی با اینکه وضعیت خوبه و شاید خیلی پیشرفتهای بهتری کرده باشمو به نفعم بوده باشه ولی ته دلم دلگیرم از اینکه به شخصه انتخاب نکردم و مجبور بودم برم یه جای دیگه ! 

این مدت توی ذهنم مینوشتم، چون به معنای واقعی وقتی نداشتم که بتونم بشینم فکرامو جمع کنمو بنویسم، تمام این دوسال طوری با سرعت گذشت که هرچی برمیگردم به عقب به چهارسال قبلش به همین دوسال پیش قبل از درست شدن دوباره ی ویزا و همه چیز همه وجودم از ترس ممکنه پودر بشه. 
تا تونستم سرکار رفتمو تا تونستم درس خوندمو سعی کردم از وقتم استفاده بکنم، کشور جدید تقریبا همه چیز آسونتره ولی نمیتونم به این دلیله که تعداد خارجی بیشتره یا اینکه من بلد بودم چجوری راه یاد بگیرمو جا بیوفتم! هرچی که بود کمک های بزرگی برام بودو هست ولی باز همونطور که گفتم ته دلم دلگیرم از زندگی که باید همیشه کجکی یه چیزی رو پیش بیاره، تمام اون روزها طی اون شش ماه که منتظر ویزای دوباره بودم اینکه هرروز با کابوسو تنهایی میجنگیدم هرجوری که حساب کردم حقم نبودن. 

تمام مدت فکر میکنم چیزی رو پرفکت انجام نمیدم، مثل همین روبوسی، مگه روبوسی کردن چه قدر وقت آدمو میگیره ؟ اونم منی که پیاده از سرکارم تا خونه سه دقیقه راهه! حتی تا چند دقیقه داشتم فکر میکردم که باید برگردمو روبوسی کنم و بگم هپی نیو یر ؟ یا باید بنویسم براش که ببخشید من بدون روبوسی رفتم و هپی نیو یر ؟!

فردا شب این موقع سال نوی میلادیه، سی ساله شدم و هنوز اونطوری که میخواستم دارم زندگی نمیکنم، کارِ ثابت ندارم درسم تموم نشده و هنوز همخونه دارم و هنوز قرض دارم ! خوبیش اینه که چهارتا زبون یاد گرفتمو چندین ویزا با بدبختی گرفتمو به زودی کارِ ثابت میگیرمو از قرض در میامو شاید بتونم خونه هم بگیرم بدون همخونه و اینکه توی عجیب ترین و بهترین رابطه ی زندگیم قرار دارم. 

آدم هرروز فکر میکنه قبلا چه قدر احمق بوده، ولی همین هرروز همین امروزه دیگه، فردا من یه احمقِ فردامو امروز یه احمقِ امروز، روزی که احمقِ امروزو فردا نباشم رو دوست دارم ببینم. 

تجربه های عجیب و خوب و بدی رو این مدتی که مهاجرت کردم داشتم، بدهاش خیلی بد بودن و خوبهاش معمولی ولی ترسی که دارم اینه که همیشه یه مشکلی پیش بیاد بیخودو بیجهت! همه اینا به همون عذاب وجدانم برمیگرده که تمام مدت همراهمه، نکنی کسی ناراحت شد نکنه من دستم رو اشتباه بردم جلوی مشتری یا اشتباهی سوالی کردم یا نگاهم غلط بود یا زیادی ساکت بودم  !

باید بگم جدا از عذاب وجدانی که همیشه همراهمه تلاش میکنم وقتایی که آروممو دارم لذت میبرم رو یادآور بشم به خودم و این روش خیلی کمک میکنه به کمتر حرصی بودنم . 
وقتی به این فکر میکنم که تمام دنیا به این خلاصه میشه که تو نگرانی نداشته باشی یکی کنارت باشه همه چیز سرجاش باشه عذاب وجدانم بیشتر میشه که چرا الان نباید اونجوری که باید باشه بعد سعی میکنم خودمو قانع کنم که شاید هست. 
به نظر میاد خیلی نق زدمو ناله کردم ولی در اصل مثلا اومدم بگم که خوبم بعد یاد حرف لوکاش، روانشناسی که از طریق دانشگاه پیدا کردم و بعد از سه جلسه دیگه نرفتم افتاد که گفت باید بگی همه چیزو بگی و اصلا به فکر ناراحت کردن مردم نباشی که آزرده میشن چون تو مهمی که آزرده  نباشی، هرچی تلاش کردم که بگم نمیشه گفت باید این شاید و اما و نمیشه رو بزاری کنار و بتونی بگی میشه یا فراموش کنی و من معمولا نمیتونم فراموش کنم متاسفانه و نمیتونم بگم میتونم برای همین لوکاش خیلی وقته که ایمیلش بی جواب مونده و عذاب وجدان دارم که جواب ندادم ایمیلی رو ، و خودمو قانع کردم که اون برای عادیه که مراجعه کننده هاش جوابشو ندن یا دیگه نرن پیشش، کاش برای مدیر جدید هم عادی بوده باشه که روبوسی نکنی گاها نه اینکه بی احترامی . 

۱۳۹۶ فروردین ۱۳, یکشنبه

عکسی دیدم از روبه روی محل کار قدیمم ، دقیقا روبه روش ، همون بستنی فروشی که جورج صاحبش بود و بغلش شراب فروشی/کافه ی کوچکی بود که شکلات های سنتی داشت و صاحبش کاترینا بود، خیابونی که یه ورش میخورد به بازار روز هرروزه و شلواغ یه ورش هم به مرکزی ترین نقطه ی شهر، عکس برای همین دو دقیقه پیش بود، بارونی بود، دلم مثل هرباری که یاد خیابونا و روزگارم تو اون شهر میوفتم باز فشرده شد ، موضوع این بود که مثل همیشه میشه جایی حضور نداشت ولی زندگی تو اون مکان جریان داره چه تو باشی چه نباشی، جای تو فوقش هست محو میشه یا یکی دیگه میره جات.

پارسال دقیقا همینروزا بود که با یک نامه بهم وقت دادن برای خروج از کشور به جرم تعویض دانشگاه و کار دانشجویی قانونی، مرور کردن همه ی این اتفاقات ترسناکه ، از همه ترسناکتر زیر رو رو شدن زندگی که خیلی سخت تونسته بودم بهش نظم بدم به خیال خودم. تحمل اونهمه فشار اونهمه ماه اونهمه اذیت خیلی سخت بود بدتر از همه انتظار ویزا و صف سفارت میتونست هر لحظه منو سکته بده از استرس بیچاره م کنه.

اینکه دیگه ایران نیستم خیلی خوبه، بعد از نه ماه ایران موندن فهمیدم اصلا نمیتونم اونجا حضور داشته باشم و فقط برای مسافرت خوبه یعنی برای مسافرت عالیه آدم یاد خاطرات مسخره ش نمیوفته و فقط به خوش گذرونی میگذره و دیدو بازدید و مهمونی و مسافرت. نه اینکه مسئولیت کوچکترین چیزهای خانواده رو بندازن به دوشت و براشون مهم نباشه تو از کجا میاری چجوری میریو میایی و در کل یادشون بره که تو هم مواظبت احتیاج داری.

ایران بودن خیلی سخت بود اینبار، کاری که گیر اوردم ولی فشار زیاد هرروز تحمل کلی مسئولیت و نیروی تنبل و از زیر کار دربرو و کارفرای قدر ندون تجربه های من بودن ، تنها کاری که حالمو خوب کرد درس دادن زبان بود که فقط به امید اینکه میتونم برگردم میرفتم و درس میدادم .

تقریبا هر سفارتی که میشد درخواست داد پیگیرش بودم، هردانشگاهی که میشد، تو ذهنم میگفتم الان شده فقط اینکه ایران نباشی یا راهی باشه برای برگشتن سرجات، بعد باز میرسیدم به اول که خب منکه برنمیگردم سرجام، سرجام تموم شده پوچ شده چونکه کنسول نمیخواسته دوباره به من ویزا بده که زحمت های چهارساله م به باد نره و من از دستم هیچ کاری برنمیاد چونکه پاسپورتم همچین مورد قبول بقیه نیست.

الان که اینجام خودم باورم نمیشه اونهمه دویدمو مدارک جور کردمو ترجمه و ببرو بیارو اینا تا ویزا گرفتمو رسیدمو همه ی اینا، هیچ چیز اینروزا رو باور نمیکنم ، از اول شروع کنم اونم به اجبار خیلی سخته ولی بهتر از اونهمه فشاره، اگر پارتنرم نبود هیچ کدوم از اینارو نمیتونستم انجام بدم و این دردناکتره ، یعنی با این سن هنوز اونقدر توانایی ندارم که بتونم مشکلمو درست کنم تنهایی. از اونورم خوبه که یکی هست که واقعا حواسش به ادم هست اونم به این شدت.
تو اون مدت به هرکسی شد رو انداختم برای وامو نزولو قرض و فلان ، کلی از آدما خیلی عجیب بهم کمک کردن که کارام درست پیش برن و این باز هم دردناک بود هم قشنگ.

الان که اینجام آرومم، وقت و برنامه ریزی خودمو دارم، دانشگاه خوبه و دارم به شدت دنبال کار میگردم چون هم بدون کار دارم دیوونه میشم هم اینکه نیاز دارم کار کنم وگرنه باز همه چیز خرابتر میشه.

کل داستان رو نمیتونم باور کنم همه ش فکر میکنم توی حبابم یعنی هیچ چیزی واقعی نیست روی هوام. زبان حرف زدنم تغییر کرده و سخت شده راستش ولی سعیمو میکنم که خوب باشمو پیشرفت کنم، چیزی که آزارم میده سوال مردمه درباره زبانی که بلدم ، چجوری بلدی؟ همین سوال میتونه منو یاد تموم سنگ فرشای اونشهر بندازه، تمام آرامشی که داشتم همه چیزی که بلد بودمو داشتم. ولی به اینکه درس میخوندم اونجا بسنده میکنم.

پارسال اینموقع میتونستم تصمیم درست بگیرم، بلیط نخرم برنگردم، بمونم اعتراض بزنم سرکارمو برم حقمقو بگیرم، دانشگاهمو برم و اینهمه فشار و استرس و مشکلات مالی صدبرابر نشنو من کم توانتر نشم.
برای اوردن همه ی وسائل و لباسام باید برم اون شهر، هرشب دارم میترسم هرشب میترسم وارد شم و بترکم و نتونم برگردم، نمیدونم خیلی زیاد دارم زجه موره میکنم یا واقعا طبیعیه وقتی یکی اونهمه چیز میسازه با سختی و اخرش شاده یهویی از دستشون میده چجوری باید باشه!

خودم آرومم فقط ذهنم خیلی آزارم میده، میتونم برم تراپیست ولی چه کمکی میکنه ؟ باز باید حرف بزنم بگم این اتفاقا افتاده و من حالم خوب نیست حس باختن میکنم درحالی که منطقم میگه الان هم شروع خوبه و تجربه داری ولی اونهمه اذیتی که شدم برای رسیدن به همه چیزا چی ! توی تناقص بدی گیر کردم بین منطقم حسم روم جسمم .

قبلنا همه چیز رو درک میکردم، الان باورم نمیشه، فقط میدونم که هستم نمیدونم چرا و چجوری و بیشتر چرا واقعا چرا .
برگشتنم به طرز بدی بود ، با خانواده دعوای بدی کردم ، تا لحظه ی آخر داشتم کاراشونو میکردم و تا لحظه آخر هیچ کمک مالی/روحی بهم نکردن و بیشتر اونجا بودم که چیزارو نظم بدم.
روزی که رفتم ویزامو بگیرم برف زیادی اومده بود چندبار نزدیک بود با ماشین لیز بخورم روی برفا باورم نمیشد که اینا انقدر راحت بهم ویزا دادن ولی جایی که اونهمه زندگی کردم زبونشونو بلدم مالیات دادم هی منو رد کرد هی رد کرد .
دیگه طاقت نداشتم فقط میخواستم برم، همه اینا فشارهارو چندبرابر کرد، دعوام شد به طرز خیلی بدی، تا میتونستم داد زدم جیغ زدم خودمو کوبیدم به درو دیوار زخمی و کبود کردم، میخواستم خالی شم نمیتونستم خودمو کنترل و آروم کنم، فقط میخواستم برم چون میدونستم تا برسم آرامش هم دارم تا برسم همه اون فشارا و مسئولیت ها تموم میشن، سخت بود ولی تنها با اضافه بارو صورت کبود رفتم فرودگاهو اومدم وارد سردترین کشور ممکن شدم، بلد نبودن خیابونا زبونشون آدما، نداشتن دوچرخه ، نداشتن پولشون نشناختن کسی، همه اینا بیشتر میزد تو سرم ولی باز میگفتم از اون وضعیت بهتره.
الان دوماه گذشته ، پارتنرم پشتمه، خودم دارم تمام تلاشمو میکنم تا شرایط خوبی درست کنم و نگهش دارم، هیچ نمیدونم چی میشه ولی کاش دیگه چیزی رو از دست ندم اونم اینجوری که هرروز دق کنم از فکرش از تصور اونهمه آزاری که شدم .

از وقتی همه اینا پیش اومد، دلم میخواست که میشد کاره ای باشم بتونم ویزا رو بردارم، خیلی ظلمه که اینهمه فشار روی آدمی که کاملا همه چیزش قانونیه باشه برای داشتن آرامش و استقلال و حال خوب ، فقط واسه یه استیکر همین .

۱۳۹۵ مرداد ۲۷, چهارشنبه

ماه پنجم

داشتم تو کوچه با ماشین میومدم دیدم یه آقای پیری داره آروم آروم میره وسط کوچه نزدیک شدم دیدم نابیناس ، زدم کنار گفتم که آقا خیلی وسط کوچه ای بیام کمکتون کنم ؟ خودش رفت سمت پیاده رو و چند بار تشکر کرد ، حالا هی دارم فکر میکنم چجوری بقیه مسیر رو پیدا میکنه و خودمو قانع میکنم که بلده چجوری با عصاش کار کنه و صداهارو تشخیص بده ، یجا نزدیک بود سرش بخوره به این لوله های گاز که دیدم کاملا آگاه سرشو کشید کنار .
از قبل خیلی بیشتر سعی میکنم خودمو بزارم جای مردم ، که بگم مثلا سلامتیت که به خطر نیوفتاده سرطان که نداری مثلا ، حل شدنیه ، گره س از روی نادونی یا هرچی نمیشه که باز نشه آدم تلاششو میکنه تا سالمه ، جلوی خودمو میگیرم که گریه نکنم و سعی کنم باهوشانه حل کنم مسئله رو ، هرچی فکر میکنم متوجه ن میشم چرا باید اینجوری بشه ، انگاری تو شرایطی که هستم خوابه ، کاملا چیزهای بعید ، حرفای مردم شروع شده که خب چرا برگشتی ! هی میگم قانونی عمل کردم ، ولی توی خودم میدونم که جدای قانونی بودن داستان ، ترسیدم برای چی نمیدونم ، ولی حتی درست نترسیدم ، نترسیدم که اینهمه سال جنگیدم رسیدم به جایی که میخوام بعد ممکنه با یه پرواز همه چیز خراب شه صفر بشه اونهمه سختی بشه پوچ ، کاش از این ترسیده بودم ، شایدم ترسیدم که برگشتم ، نمیدونستم که اینجا چی میشه ، باز اینجا اطلاعات غلط بهم میدن باز راه اشتباه میرم ، کنسول باهام لج میکنه و مجبور میشم کارایی که باید ماه های پیش میکردمو الان بکنم ، کل داستان مسخره س .
هرروز که بیدار میشم یادم میوفته چیشده کلی آهو نفرین میکنم مسئول ویزاهارو که بی دلیل و نژادپرستانه لج کرده باهامو ذره ای به زندگی و آینده ی یه آدم فکر نکرده ، بعدشم واقعا خسته میشم از اینکه الان باید کجا میبودم و کجای زندگیمم ، هی میگم اینجوری که نمیشه که نشه ، نمیشه که یهویی استپ بشه ، اصلا وسائلم چی ؟ مگه میشه یهویی زندگیت بشه یه چمدون ؟ مگه هزارسال پیشه ؟ تمام تلاشمو دارم میکنم یه راهی پیدا کنم تا تو کمترین زمان ممکن بتونم موفق بشم ، سخته ولی خب واقعا عدالت نیست اینهمه تلاش به هیچی نرسه ، این خیلی آزارم میده .

تمام این مدت سعی کردم گریه نکنم ، حتی یه جاهایی گفتم بابا گریه کن عب نداره حقته زندگیت خراب شده خب ، ولی منطقم بالاتر بوده و میلم به درست کردن بیشتره ، چندروز پیشا کلی خواب دیدم و تو خواب گریه میکردم به طرزِ خیلی بدی ، توی خیابونای همون شهری که بودم داشتم راه میرفتم به دوستم میگفتم همه اینارو خودم با  دست خودم از دست دادم ، بعد میدیدم که خب منکه اینجام ! بعد یادم میوفتاد که خواب میبینم ، انقدر تو خواب گریه کردم که نفسم گرفتو بیدار شدمو تلافی همه این چندماه که گریه نکردم کلی زدم زیر گریه ، بیشتر از هرچیزی دلم خیلی میگیره از اینهمه اتفاق مسخره ، از اینکه واقعا حقم نبود ، هرجای زندگیم حقم بود که خراب شه همه چیز رو سرم الان که تازه رسیده بودم به خوشحالی حقم نبود .

نمیدونم چی میخواد بشه ولی کاشکی زودتر نتیجه ای بگیرم و تموم شه ، روزها انقدر بیکارم که ممکنه دیوونه شم ، سرمو با فیلمو ورزشو کتاب گرم میکنم و میگم خب خوبیش اینه کنارِ مامانمم میتونم تو کاراش کمکش کنم یکم خیالش راحت باشه .

خیلی سخته درسته سالمم ولی باز سخته ، از دست دادن هرچیزی خیلی سخته ، مخصوصا وقتی اینهمه سختی کشیدم ، حاضر بودم هرکاری بکنم که کم نیارمو هدفو دنبال کنم ، بعد دقیقا همونجایی که میخواستم وایساده بودم ، پووووف . تمام انتظارم از زندگی و انرژی و کائناتو هرچی اینه که ته اینهمه تلاش پوچ نشه خراب  نشه . حالا الان که تو این وضعیتم همه کمک میکننو نگرانن و هی میگن بابا اینهمه تلاش کردی ، یه وقتایی به زمینو زمان بزنی تا کمک و پولو ساپورت نباشه هیچ کاری نمیشه کرد ، یه وقتایی مثل الان که همه اینا هست باز هم هیچ کاری نمیشه کرد ، هیچ سردر نمیارم از این وضعیت . هرروز انتظار دارم روز آخر باشه و تلاشام نتیجه بده . 

۱۳۹۵ مرداد ۶, چهارشنبه

همیشه حواسم بوده اگر هم توم حسودی کردمو حسرت خوردم به روم نیارم ، ولی الان خیلی واضح حسودی میکنم ، تو دلم میگم ببین آخه این اینجوری من اینجوری اون اونجوری ، و تقریبا دلم آتیش میگیره ، از اینکه همه زدن تو سرم گفتن چه قدر نق میزنی ! بعد خودشون نق تر زدن برای شرایط خوبی که داشتن ، مثل اینکه دچار مقایسه هم شدم ، بعد از اینکه همیشه گفتن تو قوی بودی در صورتی که تو شرایط هم نیستیم که تعریفی از قوی بودن هم بدیم . از اینکه کسی که بهش حسودی میکنم و موفقه الان با شرایط کاملا ایده آل و پولو ساپورت خانواده و نق ِ همیشگی میفهمه شرایطم اینجوریه ، ناراحتی و قلب گرفتی اینروزام چندبرابر میشه ، طوری که انگاری واقعا خرج زندگیمو میدن این آدمها ، دور شدن ازشون یعنی پاک کردنشون از مجازی هم مسخره س دچار سو تفاهم میشه ، شایدم غیر ِ سوء تفاهمه .

هرچه قدر فکر میکنم متوجه شرایطی که توش هستم نمیشم ، بیشتر مثل یه خوابِ دنباله دار میمونه تا واقعیت ، انگاری قبلی وجود نداشته یا اینی که توشم وجود نداره ، خیلی گنگ و عجیبه ، هرچه قدر که تلاش میکنم میبینم دقیقا یه راه حلی بوده که تا دیروز وقتش بوده ولی هیچ اطلاعی ازش نداشتم و دیر متوجه شدم ، مثل اینکه همه راه ها کور بشن و قایم بشن از دست من ، عجیبه ، مثل یه بازی از قبل طراحی شده به قصد زمین خوردن ، آدمی که باید اوکی بده برای درست شدن کارم برای یک تکه کاغذ لعنتی آدم خشک و لجبازیه و مسلما منو آدم احمق و تنبلی میبینه که اینجوری قضاوت میکنه ، همه جا سعی کردم هیچ کس رو قضاوت نکنم ، الان سر کاری که بهش نیاز داشتم  و سخت بودو درد فیزیکی و روحی داشت و ناچیز بود قضاوت دارم میشم که قصدم کار در اروپا هست نه درس خوندن و به این توجه نمیشه که خب برای درس نیاز به پول هم هست .
دقیقا جایی که کمی دیر یا شاید کلا دیره خانواده م دارن با مدارک ساپورت مالیم میکنند ، دقیقا همین خانواده ای که مخالف بودند برای رفتنم ، همین خانواده ای که دوسال تمام هیچ هزینه ای نکردند و دوسال قبلش هم با دلسوزی و خیلی فشار و مجبوری کمک کردند الان هولم میدن که برگرد کاش درست بشه برگردی به زندگی برسی ، کاشکی میموندی اصلا چرا برگشتی !
من برگشتم که یه روزی نکنه نتونم هیچ وقت دیگه بیام پیششون ، بزرگ ترین دلیلم این بود .

اینروزها بیشتر از هر وقتی وقت اضافه دارم ، چیزی که مدتها بود نداشتم ، استراحت خوابِ اضافی ، رویا دیدن ِ مسخره از خوابِ زیادی و ولو شدنو فکر و خیال . تمام احتمال هارو میزارم کنار هم که اگه برنمیگشتم فلان کارو میکردم اینجوری میشد تاحالا شاید درست شده بود ، یا شاید وقتی برگشتم فلان مدرکو نداده بودم عقلم رسیده بود فلان شده بود ، یا شاید اگه حرف زده بودم درست تر الان اون برگه ی مسخره دستم بود و در حال رفتن بودم و کاشکی فلان کاشکی اونجوری .

به نتیجه ای که رسیدم نداشتن بلوغ فکری یا عملیه ، که هنوز نمیتونم توی لحظه عمل ِ خوبی داشته باشم و دفاع و جنگ واقعی کنم برای شرایطم ، این خیلی ترسناک و بده ، یعنی تمام تلاشهایی که کردم و برام سخت بوده شاید درصد کمی از تواناییم بوده نه همه ش .

قبول کردن شرایطم برام سخته ولی قانع هستم ، شایدم اسمش قانع بودن نیست چونکه دست من نیست تغییر شرایط الان ، و این ترسناک و مسخره س ، هیچ ایده ای از روزهای بعدی ندارم و فقط سعی میکنم خودمو آروم نگه دارم که فکر بیهوده ای نکنم و صبر کنم ، صبر کردنم خوبه شایدم همون آگاهی از گذر ِ زمانم ، تنها چیزی که لازم دارم روشن شدن تکلیف هستش که چی میشه چی قراره بشه و چرا اینجوری شد .

از وقتی که دوست یا دوست ِ صمیمی داشته باشم خیلی سال میگذره ، شاید خیلی کوچیک بودم ، تو این شرایط تنهام و هرکسی که بگه درک میکنم قشنگه ولی خب مسلما درک کردن این بلاتکلیفی واقعا نشدنیه . پارتنرم تمام تلاششو میکنه که آروم منو نگه داره و یجوری منو برگردونه این خودش خیلی قشنگتر از هر چیزیه ولی بدی این داستان دقیقا تهش از دست دادن پارتنرم هم میشه ، راه دور یعنی کشور دیگه و روحیه ی خراب من برای از دست دادن تمام زندگی که درستش کرده بودم .

فکر کردم اگر کمی پررو بودم شاید الان همه صفحه های مجازی رو از مشکلم پُر کرده بودم و رسیده بود به اصل داستانو از این جور مسائل و حل شده بود ، مثل خیلی از موضوعات شخصی ِ دیگه ، ولی فکر کردن بهش هم خنده داره ، درصورتی که شاید برای فرد دیگه ای تنها راه و بهترین راه باشه .

قبلا ناراحت که میشدم قلبم فشرده میشد ، الان بیشتر وقتها قلبم فشرده س و فشار بدی روش میاد و دیگه سعی به کنترل حالم نمیکنم اگر گریه م بگیره میزارم گریه کنم چونکه دیگه چکاری از دست آدم برمیاد ، اگر میخوام دعوا کنم داد بزنم جلوی خودمو نمیگیرم ، نمیدونم از دست خودم باید ناراحت باشم از دست کسی ، یا چی . دلیل اینکه بدون پشتیبانی ِ درستی اینهمه رفتم جلو و جام خوب شده بود یهویی همه چیز خراب شد ، تقصیر منه که دقت نکردم به درست کردن ِ بهتر شرایط؟ و به همون قانع بودم ؟ پرسو جو نکردم و همینطوری قانع رفتم جلو و روراست بودم و روراستی هنوز که هنوزه چندین ماهه همه زندگیو گذاشته رو هوا . بعد اینهمه آدم ناراضی با پشتیبانی ِ همیشگی خانواده و کمترین فشار ممکن روشون ، دغدغه ی رابطه و گل دامن و غیره اینهمه موفق میشن و باعث میشن آدم دلش بگیره و حسودی کنه ! این خیلی مسخره س ، این شرایط که دچار این فکرها بشه آدم از همه چیز مسخره تره .

۱۳۹۵ تیر ۴, جمعه

یادم میاد

دوسال پیش همین ماه رمضون بود ، تو اون خونه ی زیر شیروونی ِ قشنگی که بودیم ، همخونه م برام بامیه درست کرد و نون بربری سر یه افطار ، یادمه اونسال شبا تا صبح گریه میکردم همون آخرای تابستون که چرا کارام گیر میکنن چرا انقدر دستم تنگ مونده خانواده کمکم نمیکنن و کار پیدا نمیکنمو دانشگاه درست نمیشه ، میرفتم بالای پنجره میشستم و غصه رو غصه ، روبه روم کوه معلوم بودو کلیسای معروف ِ شهر که بالای کوهه ، اینروزا خیلی یاد اونوقتا میوفتم ، که چه قدر میشستم غصه میخوردم و از صبح دنبال کار میگشتم تا شب و دقیقا وقتی که به نقطه ی صفر صفر رسیدم همه چیز تقریبا درست شد یا افتاد رو غلطک . اما پارسال همین موقع تقریبا هرروز سرکار میرفتم و از گرما هلاک شدم و گاهی وقتا نفسم بالا نمیومد ، اگر روزه میگرفتم ساعت نهونیم شب افطار بود دقیقا وقتی که هوا خنک شده بود و مشتری میریخت تو رستوران .

چه ایران باشم چه نباشم ذهنم خیلی ناخودآگاه یه چیزایی یه صحنه هایی یادم میاره حالا از هرجایی ، تو خواب یا بیداری ، بیشترین چیزی که اینروزا هی ذهنم یادم میاره دوچرخه سواریمه که از دم خونه دوچرخه میگرفتم خیلی وقتا ترمزش خراب بود چراغ نداشت که چراغ واسه خودم جدا گرفته بودم شبای مِه دار بزنم به دنده ی دوچرخه  ، یه شبایی جشن بود هیچ ایستگاهی دوچرخه پیدا نمیکردم ، حتی یبار کارتم قفل شد مجبور شدم کلی پیاده برم چونکه نمی ارزید بلیط بخرم . تو خیابون اصلی که میوفتادم پر بود از گروه ها یا تک نفره هایی که موزیک میزنن ، یا اون خانومی که ویولون میزنه همیشه با ظاهر خیلی شیک و قشنگ ترین موزیکهای ممکن رو میزنه ، یا این گروه جدیدا که با ویولون سل و چندتا ساز دیگه و یه خواننده ی خوب وایمیستادن تو خیابون اصلی ، یا اون آقای آکاردئونی و ساکسیفونی یا اون بالن فروشا ، با دوچرخه از وسط همه ی اینا میگذشتم و برام قشنگترین صحنه ها بود هرروز این چیزا . شبا که از سرکار برمیگشتم خانوم ِ ویولونی یه گوشه تو اون میدون دومی داشت میزد و واقعا قشنگ بود . هرروز که از هرچیزی لذت میبردم میدیدم که درست انتخاب کردم که اومدم و سختیاشو تحمل کردمو میکنم ،جاییه که آرومم ، عصبانی نمیشم ، خودمم .

سه سال پیش دقیقا امشب یادمه امتحانم داشتم ، خونمو عوض کرده بودم رفته بودم برای یه مدت توی مرکز شهر توی یه خونه ی بامزه ی قدیمی سیصد سال ساخت با دوسه نفر دیگه همخونه و هم اتاق بودم ، برای رفع خستگی از خونه رفتم بیرون ، دیدم مثل شب سال نو خیلی شلوغه ، فهمیدم که جشنی چیزیه ، بعدتر فهمیدم یه جشن مذهبی ِ خاصیه که از صبح کارنوال بوده و شب با موزیک بالای پل ِ رودخونه ی پو po' آتیش بازی میکنن به مدت طولانی ، یکی از بهترین شبای زندگیم بود ، انقدر آرامش گرفتم از اون حجم شادی و قشنگی که سالهای دیگه هرجوری بود سعی میکردم خودمو برسونم به این برنامه و باز اونهمه لذت ببرم . امسال نگران بودم که جمعه شبه و من باید سرکار باشمو چجوری میتونم مرخصی بگیرم ، همینطور امسال نگران شب سال نو هم بودم که چجوری مرخصی بگیرم چون دیگه امسال روزی که من سر کارم سال نو میشه ، که خب هنوز نتونستم برگردم . امشب گفتم خب اگر بودمو سرکارم بودم عب نداشت با اینکه تهِ دلم عیب داشت ، دوست ندارم انقدر دلسوزانه و حقیر طور قانع بشم .

شبایی که رستوران شلوغ بود خیلی خواب رستوران میدیدم ، اینکه من همه ش دارم میدوم و به هیچی نمیرسم یا اینکه به همه چیز میرسم ، از وقتی ایرانم خوابم شدید تر شده در این باره ، اینکه کارکنای جدید اومدن فضای رستوران عوض شده و من گیج میزنم ، یکبار هم خواب دیدم خیلی خیلی بزرگتر شده فضای رستوران و فقط منو یک نفر دیگه گارسونیم و انواع غذا سرو میشه و منو عوض شده ، هی مشتریا با من حرف میزنن هی من نمیفهمم و اسم غذاها برام عجیبه و همچنان دارم میدوم و مجبورم میزارو جمعو جور کنم جای اُردر گرفتن ، یا اینکه گارسونا جدیدن و نمیزارن من کارمو بکنمو مرتب کنم همه چیز رو .

ته منطقم میتونم به خودم بقبولونم که عیب نداره و خب فوقش دیگه خسته میشی از تلاش و نمیری کلا و میمونی اینجا وتلاش میکنی و کار پیدا میکنی درستو ادامه میدی و خیلی چیزهای دیگه ولی ته دلم خیلی میسوزه ، حتی مادرم که راضی به رفتنم نبود با یک سوز عجیبی میگه کاشکی کارت درست بشه ، یه شبایی تا صبح فکر میکنمو غصه میخورم ، کارمندای سفارتو راضی میکنم ، سعی میکنم تمرکز کنم برگردم به چند ماه قبل که شاید میتونستم کاری بکنم . خوب که فکر میکنم میبینم باز هم خیلی وقت و فرصت داشتم و از دستشون دادم باز هم به دلیل نپرسیدن و کم رویی و کمبود اطلاعات . حالا شدم سفیر اطلاع رسانی ، توی پیجا هرکسی هرسوالی داره اگر من اطلاع داشته باشم سریع جواب درست بهش میدم و راهنماییش میکنم و لینک درست بهش میدم و سعی میکنم متوجه ش کنم ، خودمو میزارم جای هرکسی که یک شبه سر هرچیزی از زندگیشو رویاشو هرچیز درستیش برش داشتن گذاشتنش تو سردرگمی واقعا خسته میشم .

اینکه حقوق نمیگیرم خیلی بده ، یعنی اینکه کار نمیکنم اینجا ، ایران بودن همیشه خوب بوده ، همه توجه میکنن میرم مسافرت اینور اونور مهمونی ، خوشگذرونی ، ولی این مدلش اصلا خوب نیست ، از روزی که اومدم دارم غصه میخورم و تنها خوبیش کنار مادرم و برادرام بودنه ، اینکه تو اون گرما نیستم مثل پارسال که از گرما نفسم میگرفت و یک شب حتی از گرما گریه کردم . هرکسی میگه یه خیری توشه من لبخند میزنم ، چونکه چمیدونه آدم واقعا چرا ، شانسه یا واقعا از بی عرضگی ِ آدمه .

اینکه هی ذهنم ناخودآگاه چیزایی یادم میاره اذیتم میکنه ، همینطوری که  وقتی اونجام چیزایی از ایران یادم میاره ، دقیقا یک چیزایی از گوشه کنارا که در مواقع معمول به ذهن آدم نمیرسه ، از افسردگیِ بیکاری و بلاتکلیفی خیلی میترسم . تنها چیزی که میدونم اینه که همیشه وقتی به جایی رسیدم به چیزی ، همیشه ترسیدم که از دستش بدم با اینکه فکرشم بی منطق بوده ولی همیشه ترسیدم و سعی کردم قدر بدونمو تلاشمو قطع نکنم ولی ترسه از بین نرفته .