۱۳۹۳ خرداد ۶, سه‌شنبه

آخرِ مِی

داره میشه دوسال تمام ، پارسال همین موقع داشتم فکر میکردم که چی مثلا ؟ خب الان ارزش داره ؟ شدم بی پناه و تنها و بی پول و هیچ کاری هم ازم برنمیاد و همه رویاها الکین همه چیز از دور قشنگه چون رویایی که توشی و داری سرویس میشی چه فایده ای داره .
کارت باشگاهم سوم ماه بعد تموم میشه ، کارت دوچرخه م هم همین هفته تموم میشه ، بلیط اتوبوسم آخر این ماه تموم میشه ، تا آخر این ماه وقت دارم شهریه دانشگاهو تکمیل بدم ، کلا الان بیستو پنج یورو پول دارم ، بورسمو نداده دانشگاه چون وضعیت اقتصادی مسخره س ! و داره از من حتی شهریه هم میگیره ، اگه شهریه رو نریزم پرتالم قفل میشه و نمیتونم امتحان بدم ، پول برق اومده سیصدو خورده ای یورو ، و امروز همخونم گفت شهریه شو که پرداخت کنه دیگه پولی واسه اجاره ی ماه بعد نداره این یعنی هشدار این یعنی دیگه رو همخونم زیادی حساب کردم ، قبل از عید کاملا این حسو داشتم که خانواده م تردم کردن چون منو به هم پاس میدادن ، داشتم میرفتم یه کلاس خوب که مدرک بگیرم برم سر کار ، پول کلاسه رو نداشتم و کسی هم نداشتم که ازش قرض بگیرم مجبورم کردن برم ایران ، الکی یه ماه ایران بودم برگشتم باز پول کم دادن بهم و با منت زیاد و من واقعا خفه م و زورم نمیرسه و نمیدونم چیکار باید بکنم ، یا باید برگردم یا باید هرجوری شده کار پیدا کنم ، کار پیدا نمیشه ، الان که نشستم رو کاناپه از بیرون میام تقریبن کل شهر رزومه دادم به بار ها و رستورانا ، قبلا هم اینکارو کردم ولی هیچ خبری نشده ، پاهام تیر میکشن خسته م و هیچ ایده ای ندارم که چی قراره سرم بیاد و واقعا نمیفهمم که زندگی انقدر ارزش داره ؟ الان هیچ اصراری ندارم که بمونم خارج از ایران ولی خب برگشتن هم مسخره س ! اینهمه جون بکنی بعد چی ؟ کل عمر بگی بخاطر لجبازی خانواده نتونستم درس بخونم ؟  اینکه میبینم همه خانواده ها در جریان همه چیز بچه ها هستن و من دارم با رعایت تمام زندگیمو میگذرونم و هیچ کاری نمیکنم جز درسخوندنو دانشگاه رفتن و فقط دارم میگذرونم بازم خانواده م لجبازی میکنن و اینجوری تو فشار گذاشتن منو خیلی خسته تر میشم خیلی . باورم نمیشه این وضعی که پیش اومده رو ، اصلا نمیدونم پیش خودشون چی فکر میکنن !
همیشه حواسم هست کسی نبینه دارم گریه میکنم ، گریه کردن رو واسه خودم ضعف میدونم ، چند بار آخر که با خونه حرف زدم دست خودم نبود اشک ریختم گفتم تو فشارم خواهش میکنم یه کاری بکنین من حتما کار پیدا میکنم و چند برابرشو بهتون برمیگردونم الان که نیاز دارم انقدر منو تو فشار نذارین .
 پشت سرم تیر میکشه ، اشکم دیگه نمیاد ، چون چه فایده آخه که چی آخه!  حفظ ظاهرم هنوووز خوبه ، هنوز میتونم به روم نیارم که چه قدر دارم سرویس میشم چون به مردم چه من چمه ، با خونه قطع رابطه کردم دیدم دارن منو به هم پاس میدن انگاری بچه شون نیستم دور شدم همه راه های ارتباطی رو بستم چونکه کمکی که نمیکنن و فقط هربار که حرف میزنم باهاشون بیشتر اذیت میشم ، الان این چند روزه که حرف نمیزنم راحت ترم بیشتر درک میکنم این حرفمو که آدم همیشه تنهاس خودشه و خودشه ، دلم میخواد دنیا تموم شه آخرِ این هفته نیاد که اول ماهه ، باید برم اداره بورس و خواهش کنم نکنن با من اینکارو بهم بورسمو بدن دارم سرویس میشم ، ولی خب هیچ امیدی ندارم به هیچ چیز .
دیشب تو تخت به همخونه م گفتم کاش یکی بود منو بغل میکرد ، از سر شب کاملا حس میکردم نیاز دارم یکی منو در بر بگیره یه جوری که قایم بشم قشنگ حس امنیت کنم ، فکر کردم دیدم که خیلی وقته من حس امنیت و خیال راحتی ندارم تو زندگیم ، هیچ امنیتی نبوده منو اینجوری در بر بگیره ، هرچی به خودم گفتم فکر کن ببین دوست داری کی بغلت کنه دیدم که هیچ کس و بعدش به این نتیجه رسیدم که حرف حضور ِ کسی نیست ، حرف سامون گرفتن ِ زندگیه که نمیگیره لعنتی .
از تنهاییم راضیم ، مسلمه که دلم میخواد یکی باشه ولی نمیتونم اصلا به این موضوع توجه کنم  وقتی خودم وضعیت مالیم داغونه و هزارو یک فکر دارم ، اولین دغدغه ی زندگیم الان کاره بعدش درس ، کافیه کار پیدا بشه یکی زنگ بزنه بگه بیا ، خیلی چیزا درست میشه میتونم راحت درسمو بخونم میتونم بیشتر از تنهاییم لذت ببرم میتونم مسافراتی کوچیک برم میتونم رها باشم واقعا تو رویای واقعی باشم ولی این کار پیدا شدن انقدر سخته ؟ یه چیز ساده انقدر سخته ؟ شاید چون کمکی آشنایی ندارم اینجوریه نمیدونم ، حس بی پناهی و بیچارگی ِ شدیدی دارم .
دیشب کاملا رویا دیدم که سشوارو گذاشتم تو کابین حموم روشنش کردم ، دوشو باز کردم ، باید برق بگیره منو دیگه ، برق نمیگیره ولی من تظاهر میکنم که برق داره منو میگیره ولی هیچی نمیشه ، روزا میگذرن کاش نگذرن کاش دنیا تموم شه واقعا نه توان از بین بردن خودمو دارم نه اینکه چیزی رو میتونم درست کنم خیلی دارم زور میزنم ، از اینترنت از بیرون از همه جا دارم دنبال کار میگردم کاش یه چیزی بشه کاش زنگ خورده بشه این گوشی ِ لعنتی .

دیشب سعی کردم خودم خودمو سفت بگیرم و حس ِ در برگرفته شدگی بدم به خودم .



۱۳۹۲ دی ۱۵, یکشنبه

شب

نزدیکای خونمون یعنی سرِ کوچمون یه کلاب ِ جدید باز شده ، خونه ی ما تو محله ای هست که تقریبا نزدیک به مرکز ِ شهره ولی تقریبا وقتی که میگیم خونمون تو جولیو جزاره س همه میگن وا محله ی عربا ؟ که خب اینجا یه بازرچه هست به اسم پورتو پالاتزو یه بازار روز که میوه و چیزا ی دیگه میفروشن ما دقیقن دوتا ایستگاه بعد از اونیم ، طبقه ی هفتم میشینیم خونمون زیر شیروونیه و دم ِ درِ خونه یه فروشگاه ِ لیدل که جزوِ خوش قیمت های فروشگاهاس دقیقن دمِ درمونه ! یعنی شرایطِ خونه برامون عالیه ! تاحالا مشکلی از سمتِ عرب ها و سیاه پوست ها و رومانیاییا و چینی ها هم نداشتیم ! جولیو چزاره یه خیابونِ خیلی بزرگه ما اولاشیم ، اگه تا نصف شب مرکز شهر باشیم به راحتی پیاده میاییم خونه ! و شده که من با چیتانو پاشنه بلند تیک تیک دوازده شب تنها باشم و مشکلی برام پیش نیومده ! کلاب رو داشتم میگفتم که تازه باز شده خواستم بگم عجیبه که اینجا کلاب به این بزرگی باز کردن ! ایرانیا همیشه همه چیزو خطرناک و بزرگ میبینن تا نرن توش همینن ! تورینو شهرِ کوچیکیه یه اتوبوسِ خطِ هجده هست که کلِ شهرو میره و خب همون خیابونه که ماهو ستاره داره دوتا ایستگاه قبل از خونه ی ماست این یعنی خوب و عالی ! پیاده و با دوچرخه میشه رفت مرکز شهر و خیابونِ ماهو ستاره تماشا کرد !
امشب شبِ تعطیله و تقریبا روزهای آخرِ تعطیلات ِ عیده ! من رو کاناپه خوابیدم چون مهمون داریم ، یه وقتایی هم خودم پامیشم میام رو کاناپه میخوابم چون حسِ خصوصی ِ خوبی میده قلمبه میشم توش و واقعا خوبه ! کلِ هال رو هم دارم ، پاش میشه سیگارم کشید ، هیچی صدا میاد از بیرون ، دم ِ این کلاب که تازه باز شده ساعتای ده اینا پُر از دختر پسر هفده ساله ایناس همه زیرِ بیست سال هستن همه چیتان طور - که بعیده اینجا اوصولا اینکار - و همه بوهای خوبی میدن منظور از دخانیات جات هست ، الان فکر میکنم تموم شده مراسم ِ عیششون صداشون میاد میخندن بلند بلند ، من اینجا زیرِ پتومم کیسه آب گرمم بغل کردم ، صداشون میاد هی نیشم باز میشه .
سال ِ پیش که نه ، تقریبا پنج ماه پیش که همه ی امیدمو از دست داده بودم سوارِ اتوبوس بودم یه دخترِ تقریبا هجده ساله سوار شد هدفون به گوش رها طور ، به دوستم گفتم دوست داشتم الان همسن ِ این بودم و همینجا جای خودم ایستاده بودم.
الان از وقتی که تصمیم گرفتم بیام اینجا خیلی سال میگذره دیشب داشتم فکر میکردم که اونموقع ها که کسی  منو نشون کرده بود برای ازدواج ، قرار بود بیام اینجا و امسال تابستون که ایران بودم منو دید روزِ اول و حرف زدیم من خیلی عادی رفتار کردم ، داشتم فکر میکردم که مطمعنم که یه وقتایی که فکر میکنه به من میگه خوشبحالش رفت دنبالِ آرزوش به هدفش رسید راستش خوشم اومد از این فکرم که خودمو نجات دادم - به معنای کلمه - و دنبالِشو گرفتم همین باعث شد که امروز کلی کارای مفید بکنم .
 دیشب تمام ِ مدت داشت بارون میومد و تا شش ِ صبح من حس میکردم یه جایی داره چکه میکنه همه جارو پاشدم چک کردم منشائشو پیدا نکردم که نکردم ، امشب حس میکنم صدای ناله ی گرگ میاد ، اینجا همه سگ دارن ، پارسال زمستون صبح زود رفته بودم دنبالِ کارای اداری نشسته بودم رو نیمکت تا اداره هه باز بشه ، آدما که با سگای گنده شون میومدن رد میشدن چشمامو تنگ میکردم حس میکردم ماها یه سری حیوونای ترسناکیم که گرگ و حیوانات ِ درنده با خودمون حمل میکنیم ، همون روز عصری توی مترو بودم و انقدر هوا سرد بود که شهر خالی از مردم بود توی واگنِ مترو من بودمو یه دخترِ خیلی خیلی استخونی و یه سگی که گرگ بود ، لم داده بود زمین خیلی آروم و منو نگاه میکرد ، همیشه دوست داشتم تو زندگی ِ بعدیم نهنگِ قاتل بشم ولی خیلی  وقته دوست دارم یه وقتایی از پوستِ خودم در بیام و گرگ بشم یه گرگِ خاکستری سفید ! با چشمای خیلی سیاه که به قرمزی میزنن .

۱۳۹۲ مهر ۲۱, یکشنبه

انگاری هیچی

همه چیز یه جوریه که انگاری هیچ چیزی نبوده ! یعنی وقتی که خونمون بودم مثلِ این میموند که انگاری هیچ وقت مهاجرتی نکردم ! الانم که برگشتم انگاری که ایران نرفته بودم ! اونروز تو دسشویی داشتم فکر میکردم انگاری که وضعیت اینجوره که هرجایی میرم جام آخرش اینجاست ! زود اومدم هول زدم واسه امتحان ، میتونستم بیشتر بمونم خیلی بیشتر حتی شش ماه هم میشد بمونم ولی خب بازی نبود که بازی نیست که باید برمیگشتم زندگیم اینجاست تصمیممو گرفتم ، امروز الف میگفت که باید دل کند ، اگه میریم ایران باید از اینجا دل بکنیم اگه قراره بمونیم باید از ایران دل بکنیم .
تمام یک ماهو چند روزی که ایران بودم سعی کردم از هر ثانیه م لذتِ کافی ببرم بخندم ، مامانمو حفظ بشم بابامو بو بکشم ، داداشمو نگاه کنم ، اینکه هی راه میرفتن منو میبوسیدن اینکه برادرِ کوچیکم خوب بود و سعی به خوب بودن میکرد .
منکه نبودم انگاری که ترسیده بوده باشن خیلی مهربون بودن باهم ! حتی ما خونه ی مامانبزرگم با داییمو پسرخاله مو دختر خاله م حکم بازی کردیم ! میدونین ما از این خانواده ها نبودیم انقدر از این کارای معمولی بکنیم !
شب آخر غمگین بود ، مامانم مامانم نمیخواستم هیچ وقت ازش جداش شم ، چمدونامو از صبح گذاشتم تو هال ، دونه دونه چیدم ، سبزی کوکوهام ، برگه هلوهام ، عکسا ، سی دی های جا مونده ، دفترا ، همه چیز از صبح شروع کردم چیدن ، برادر بزرگم هی میگفت چه دل گنده ای داری ببند چمدونتو دیگه میگفتم میبندم بذار ، مهمون اومد ، من سکوت بودم مثلِ فیلم ، لبخند بودم ، داشم خفه میشدم ، نباید گریه میکردم چونکه ، مهمونا رفتن همه خوابیدن که صبح پاشن که بریم فرودگاه ، رفتم حموم ، آب شدم ، انقدر گریه کردم که خالی شم خالی نمیشدم نمیخواستم برگردم ، میگفتم من حتا دلم واسه این گوشه ی حموم تنگ شده بود ! رفتم تو اتاقم مامانم همیشه باهوشه ، اومد فهمید ، همه رو بیدار کرد که این بچه نمیخواد بره ! داره گریه میکنه ، نرو مامانجان نرو ، گفتم مامان ول کن ، داداشم فکر کرد باز درگیرِ رابطه ی قبلمم گفت نکن اینکارارو ، گفتم باور کن چیزی نیست گفت چته پس ؟ گفتم دلم تنگ میشه خب دلم ریش میشه خب ! مامانم اومد موهامو سشوار کشید انقدر نازم کرد بوسم کرد گفت مامانجان مجبور نیستی ، گفتم میدونم ، کلی خودمو دعوا کردم که به گریه افتادم ، نشستم با حوصله چمدونامو بستم وزن کردم باز رنگام نصفشون جا موندن .
پروازم تاخیر داشت ، نشستیم تو کافه صوبونه خوردیم ، میتونستم فداشون شم ، از کیفام سنت ریخت بابام داشت میشمردشون گفتم اینا به دردم نمیخورن گفت چرا بیا سه یورو میشن گفتم اع خب پس به دردم میخورن ، مامانم شوخی میکرد میخندید ، داداشام عالی بودن ، من داشتم دق میکردم دقِ مطلق ! مامانم دلش با چاییش لیمو ترش خواست ، کری آنم خوراکیای خشک گذاشته بودم ، بازش کردم لیمو ترش دادم بهش ، برادر بزرگم واسه تحویل دادنِ چمدونا اومد باهام ! تنها نبودم مثلِ پارسال ! خیلی خوب پشتم بودن .
وقتِ خداحافظی همه در میرفتن که خدافظی کنن منو پاس میدادن به همدیگه ، مامانم بغلم کرد بوسش کردم تا جایی که میتونستم بوسش کردم ، چشمام خیس میشدن ولی نمیذاشتم اشکم بیاد ، بابام چشماش قرمز شد داداشام ، من خیلی پستم نه ؟ خیلی پستم ! همونجا باید میگفتم نمیرم میمونم ! حقشون نیست این اشکای تو چشمشون !
تو صفِ چک پاسپورت دخترِ جلوییم داشت خدافظی میکرد با مامانش هی بوسیدش هی بوسیدش داشتم دق میکردم دیگه گریه میکردم اشک میریختم و تو دلم میگفتم برین دیگه اه ، بسه بسه بسه .
یه ماه میشه برگشتم ، خیلی صبور تر شدم کارام بهتر پیش رفتن ، درس مسخره س به هر حال ، ولی خب زندگی یه جوری اوکی شده انگاری ، شهر رو دوست دارم ، اینکه مستقلم خوبه ، هرروز با خونه اسکایپ میکنم ، وقتی دورِ هم جمعن عالین ، میتونم بمیرم وقتی اونجوری دورِ همدیگه جمع میشنو هرکدوم یه چیزی میگن ، مامانم اونشب میگه شام چیخوردی ؟ دعواش کردم که مامان کارِ زشتیه هی میگی چی خوردی باور کن من همه چیز میخورم گفتم دیگه بهت نمیگم تا دیگه هی نپرسی گفت باشه باشه بعد تبلتو برده تو اتاق میگه حالا یواشکی بگو چی خوردی ! بعدشم رفت اونور گفت این بچه انقدر رژیم میگیره خنگ میشه !! مگه میتونم فداش نشم ؟

بابام چند روز پیشا چندبار پشتِ هم تاکیید کرد که همه چیز درست میشه خب ؟  نگران نباش ! من نگران نبودم من خوب بودم ، من ساکت بودم فقط ، ولی خب دلم قرص شد به  حرفش ! مامانمم یاد گرفته خودش زنگ میزنه ، پریشب هی چشمش اشک میشد من به روم نمیارم چیکار میتونم بکنم ؟ دستم نمیرسه ! همیشه میگه برگرد چرا رفتی ولی پریشب داشت میگفت مامانجان تو سختیاتو کشیدی موفق میشی نگران نباش همه چیز درست میشه ما همیشه پشتتیم ولی به خودت فشار نیار فکر نکن اگه برگردی ما نگهت میداریم تو آزادی ما فقط میخوایم خوب باشی ! باور نمیشد که قانع شده ! هی اشک میشد بهش گفتم دیره فردا حرف بزنیم ، چون داشتم خفه میشدم ! زنگ نزدم فرداش امروزم نزدم من گاوترینم میدونم من یابو ترینم الان مثلِ سگ نگرانم ، باید صبح که بیدار شدم زنگ بزنم کلی قوربونش برم تند تند .

تولدم بود چندروز پیش ، دوستام برام تولدِ سورپرایزی گرفتن البته میدونستم قراره سورپرایز بشم ولی نمیدونستم چجوری ، رفتیم بیرون ، خوب بود واقعا ، اینکه یه سری آدم هستن که بهت اهمیت بدن خوبه دیگه ! من خودم تعجب میکنم که آدما دوستم داشته باشن ! تنهام ، آرومم ، دلم خوشه ، خنثام .

خونه بچگیام شاه توت داشت ، تراسِ بزرگ داشت تاب داشت صندلی و میز ِ سفید داشت ، زمستونا که برف میومد چهارتایی آدم برفی درست میکردیم ، کلی عکس داریم تو برف.

۱۳۹۲ شهریور ۲۱, پنجشنبه

دلِ آدم تنگ میشه

این یه نوشته ی رمانتیک ناله طور میباشد .

راستش یه سری تصویر تو ذهنم هستن که نمادِ لذتِ تمام هستن برام ، هی میخوام بنویسمشون هی نمیشه ، از بالا تصویر دارم ، دیدم از بالاست ! نمیتونم بنویسم ، یه اتاق نشیمنه کرم قهوه ایه که فقط توش یه آباژورِ کمنور روشنه ، یه کاناپه ی عمیقِ قهوه ای با طرحای طلاییه ، تلویزیون روشنه ، پسر دراز کشیده نیمه ، نصفش تکیه داده تو کاناپه ، دختره اون وسطِ پاهاشه ، تکیه داده به دختره سرش رو سینه ی پسره س دارن تلویزیون میبینن ، سکوته ، صامتِ ، هیچ حرکتو صدایی نیست ، تمامِ توجه به فیلمه .
همون لوکیشن ، همون حالتِ لم دادن ، دستِ پسره به دسته ی ایکس باکسه ، دستای دختره رو گرفته که کمکش کنه بازی رو ببره ، همون لوکیشن ، نورا بیشتره ، صدای موزیک از اونور میاد روزای اوله ، روزه ولی ، دارن میرقصن تانگو وار  ،
همون لوکیشن ، همخوابی های بیمشار ،
همون لوکیشن ، خنده های از تهِ دل ،
همون لوکیشن شبِ آخر .

راستش اینا الان خوب شدن توم ، چیزی که دلمو تنگ میکنه بغل شدنه ، یه وقتایی دلم برای بغل شدنِ امن تنگ میشه که مچاله بخوابم بغل بشم صبح خیسِ عرق بیدار شم همونجوری مچاله حالم خوب باشه .
داشتم به یکی که داشت میگفت توی سفر نتونستن شب خوب بخوابن میگفتم که دفعه اول بود شب پیشِ هم میموندین ؟ بعد دردم گرفت ، گفتم آخه وقتی با یه نفر دفعه ی اوله که شب پیشِ همین خوابیدن سخته ، آدم دهنش سرویس میشه تا جاشو پیدا کنه بدونه چجوری بخوابه کجا جا بگیره ، کجا کمرش پُر میشه کجا دستِ اون خواب نمیره ، کجا موهای تو نمیره زیرِ دستش ، کجا نفسش میخوره به گردنت به موهات به صورتت ، کجا را دست تره ، کجا میتونی خوب گُم کنی خودتو ، کجا میتونی خوب مچ بشی توش ، همه اینارو که میگفتم پُر از تصور بودم .

شاید تمامِ این یه سال که تنها بودم میلم به بغل شدن بیشتر از هرچیزی شده ،تلاشمو کردم که راهی پیدا کنم خودمو بندازم تو بغل ولی نمیشه ! جواب نمیده ، رابطه ی خوبی رو مهاجرت تموم کرد برام .
از این رابطه ها که مثلِ فیلما بعد از ده سال برگردی هنوزدلت میلرزه .
اولش فکر میکردم هیچ تجربه ای نیست که  نکرده باشیم ، هیچ چیزی نیست که امتحانش نکرده باشیم ،همینطور هست ولی خب زندگی پُر از چیزای عجیبه ، ولی دیفالتش که یکیه نه ؟
من راستش نمیخوام اینارو بفهمم ، یعنی الان که فهمیدم ، میگم که کاش اینارو هیچ وقت نمیفهمیدم تو زندگیم .

میدونم تا عمر دارم هرجا برم هر موزیکی هر یادی هر تصویری واسه من یه خاطره ای داره ، حالا هی کمرنگ تر میشه و شاید دلم دیگه به اون شدت نلرزه ولی لبخنده هست ، این دردناکه من آگاهم که تا عمر دارم تو بغلِ یکی دیگه دارم حسرتِ بغلِ یکی دیگه رو میخورم!

ترسناکه راستش ، واسه خودم عجیبه که انقدر عجیب تسلیم شدم ، میبینمش ولی میدونم مالِ من نیست ! خیلی آگاه ! چه قدر آدم میتونه قوی باشه ؟ خیلی لابد ، نمیدونم .

دلم خیلی بغلِ امن میخواد که بوشو بلد باشم ، دلم یه سری چیز میخواد که منو یادِ چیزای قبل نندازه ، بچه که نیستم ، هزارتا رابطه داشتم ، هزارتا نه ، ولی رابطه ی جدی قبلشم داشتم ، جدیتر ! ولی هیچ چیز انقدر ایده آل نبود ، همه ش اذیت بود بیشتر ! شایدم بچه بازی نمیدونم ، شبیه زندگی ِ واقعی نبود اندازه ی اینیکی ، چرا اونارو انقدر دقیق یادم نیست ؟ من مدلِ حرکتِ رگهای دست رو یادمه ، مدلِ چین خوردنِ صورت وقتِ خنده ، تُنِ صدا وقت حس های مختلف ، نگاه ، صدا ، حتی اونروز تو فلان خیابون که فلان جور شد من گُم شدم صداش میاد ! اینا سخته ، من خسته شدم از حافظه ی تصویریو صوتیم راستش .

خیلی عمیقه ، یه وقتایی رگای عصبِ پامم تیر میکشه از فکرش راستش .
آگاهم که وجودیتی نیست تموم شده ، خیلی آگاه فکر میکنم به همه چیز ، نمیدونم چجوری بگم حالِ فکرمو که میدونم خبری نیست ، ولی خب فکر هست، مثلِ اینکه مثلا میدونم لیوانه خیلی خوشگله ولی واسه من نیست ! ولی خب بهش فکر میکنم و میدونم که هیچ وقت مال ِمن نیست .

صحنه ای که یادمه ، برای روزای سختیه ، دیروقت شاید صبح ، درد دارم ، دراز کشیده ، هردو روی تختِ یک نفره ولی یه جوری خوابیدیم که برای یه نفر دیگه هم اون وسط جا هست ، با این حال راحتیم ، درد دارم ، خوابیده و من خیلی درد دارم ، هر چند دقیقه بیدار میشم راه میرم باز دراز میکشم ساعتو نگاه میکنم باز میخوابم ، تصمیم میگیرم لباس بپوشم از درد که شاید گرم بشم خوب بشم ، از بین ِ کرکره های چوبی نور به زود میخواد بیاد تو ، فشاری که به چوبا میاره رو حس میکنم ، دلم میخواد زمان بایسته ، همونجا با اینکه فاصله داریم ولی نفس های همو حس میکنیم ، دلم میخواست زمان همونجا همون دم دمای صبح برای من یکی تموم میشد ، همونجا مرده بودم با اونهمه درد ، با اونهمه بغض ، با اونهمه عشق با اونهمه عطش ، اما زمان شده بود مثلِ خرگوش و ما صیاد و هیچ و همه چیز میگذشت و هیچ چیز رو نمیتونستم نگه دارم ، توانم نیست گم شده ، توانم گم شده بود .

نمیدونم این شبای آخری چرا انقدر بغلی شدم .

۱۳۹۲ شهریور ۵, سه‌شنبه

یه سال

خیلی زمان هارو حساب میکنم ، مثلا الان اینموقع پارسال تازه رسیده بودم ایتالیا ، با اینکه از هواپیما جا مونده بودم ولی خب داشتم سعی میکردم از شهر خوشم بیاد ، از همخونه هام از خونه م ، از همه چیز ، تلاشم جواب داد ، یه سالگذشت تونستم ، سرویس شدم ولی خب تونستمو گذشت .
خیلی زمان هارو حساب میکنم  ،الان فکرکنم بیستو خورده ای روز میشه که اومدم تقریبا دوهفته ی دیگه میرم فکر کنم ، نمیدونم من رو هفته حساب میکنم ، هفته بهتره ، آدم میگه اووو کوتا جمعه ی دیگه ، یا مثلا سه تا جمعه مونده ، یه جوری حرف میزنم انگاری اسیریه ! چه بساطیه کاش بفهمم ، از همه جا مونده میشه آدم .
واسه خودم شبای عاشقی راه انداختم  ،نمیدونم منی که انقدر حساس بودم چجوری تونستم ؟ دیشب به این نتیجه رسیدم که از اول همه ش رفتم تو رابطه جون گذاشتم بعد رابطه به هم خورده ، بگای سگ رفتم ، باز از اول ! هیچ چیز نمونده ، از همه چیز بی ثباتم ؟ نمیدونم لابد هستم اینجوری ، آدم چی میتونه بدونه آخه آدم هیچی نمیدونه ، من فقط میتونم خواب ببینم ، همه ی خوابام هرروز اتفاق بیوفتن ، من فقط میتونم ذهنِ دوستمو بخونم که نقشه ش چیه ، اینا اذیتم میکنه اینکه خیلی چیزارو خوابشو از قبل میبینم یا حس میکنم ، چونکه نمیدونم بده دیگه .
کوچیک که بودیم تو همین خونه وقتی که ویلایی بود ، توی تراس ، یه تابِ سفید ِ سه نفره داشتیم ، یه میز صندلی ِ سفید داشتیم که میز گرد بود سفید بود روش تا جایی که یادمه شیشه نداشت ! فکر کنم شکسته بود ، شایدم داشت نمیدونم ، خوب بود تراس ، تاب خوب بود  ، خونه ها همه ویلایی بودن از دیوارا به هم راه داشتن ، یادمه داداشام میرفتن خونه دوستاشون از رو دیوار ، حیاط بود ، شاه توت بود ، خرمالو بود ، از این سوسکایی که دست میزدی بهشون گردالی میشدن بود ، شیرِ آب بود ، پله بود که مامانم وقتی از حموم میومد میشست ناخوناشو تو آفتاب میگرفت که به هوای همون تو آفتاب خشک بشه ، آفتاب میگرفت یعنی به شیوه ی پوشیده طور ، بعد هوا که خوب بود پشه بند بود ، یه شیش نفره بود ، بابام میخوابید تهش ، مامانم میخوابید دمِ درش بعد در ِپشه بندو جمع میکرد میداد زیرِ تشکش که هیچ پشه ای واقعا نتونه بیاد تو ، منو کوچیکه اونوسط لول میخوردیم ، صبح ها همه زود میرفتن پیِ کاراشون یا قبل از خورشید میرفتن تو ، ما دوتا ولی ظهر با گرمای آفتاب از رو میرفتیم و میرفتیم تو خونه ، بزرگه و وسطی یه پشه بند دیگه داشتن دو نفره بود ، اون دونفره هه مالِ مامان بابام بود دیگه لابد ، اونا ولی میرفتن میخوابیدن ، نمیدونم چرا هیچ وقت از اون خانواده هاش نبودیم که مامان بابا به رومون بیارن که زنوشوهرن که زنوشوهرا پیشِ  هم میخوابن ، همو انگول هم میکنند .
یه بار سیزده به در هیج جا نرفتیم ، مامانم کوکوسبزیای مخصوصشو پخته بود ، موهاش مصری طور بود ، روشن بود ، تِل زده بود  ،خوشحال بود از سری شبهایی بود که مطمعنم که باهم خوابیده بودن ، خوشحال بود میخندید ، وسطی گفت سفره بندازیم تو تراس ، من ترسیدم گفتم الان دعوا میشه چونکه مامانم تا بوده دوست داشته سیزده به درها بره بیرون ، حق هم داره و داشته ، سیزده به دره اسمش ، همه ولی اونروز موافقت کردن ، خوش گذشت ، همه شیش تایی نشسته بودیم تو تراس من فقط کوکو سبزی یادمه ، لابد سکنجبینم بود دیگه ، تصویرم از بالاست لامصب تصویرام از پایین نیست نمیدونم چرا .

تابو صندلی هنوز هست ، چندسال پیش صندلیارو با کوچیکه برده بودیم پشتِ بوم ، میرفتیم میشستیم ستاره میشمردیم هندونه میخوردیم به صدای کولرا میخندیدیم . الان نه تو حیاط رفتم نه پشتِ بوم ، خونه رو دوست ندارم ، آرزو میکردم وقتی میام اینجا  نباشیم ولی خب خیلی چیزا سخته ، از همه چیز سختتر واسه مامانم جابه جاییه ، یعنی ترس ، ترس از تغییر که چه قدر آدمای زندگیم دچارشن ، خسته شدم ؟ خسته شدم ، ولی زورمم نمیرسه به هیچ چیز .

آدم دورش شلوغه ولی تهش واقعا میبینه تنهاس ، چندبار کمبودِ سوده رو به شدت حس کردم ، یه بارم رفتم دمِ خونشون نشستم ، هیچ خبری نبود ، بابام گفت خواهرش بچه دار شده ، گفتم ببین آدما به زندگی ادامه میدن دیگه ، ولی واقعا نبودِ سوده مسخره س ! تو آلبوما توی یکی از تولدا عکسش بود ، هی توجه کردم گفتم آخه این شبیه آدمایی که الان مُردن نیست ! نبود آخه نیست آخه .

فردا قرارِ بازار دارم ، انگاری من از این آدما بودم که برم بازار ، ولی خب دارم ، یعنی آدم که دوره هی میگه میرم فلان کارو میکنمو فلان جا میرم ، ولی وقتی هستی میبینی چه قدر همه چیز عادیه ، دیروز تو حموم زیر ِدوش داشتم فکر میکردم زودتر برم ، بعد دیدم وای من تو خونه بودنم رویا شده بود برام ، همین که بیام تو حموم ِ خودمون همینجا همینجایی که الان وایسادم آب داره میریزه روم برام رویا بود ! چی میگم  .
مهاجرت چه قدر سخت بود ، چه قدر سخته .

همه ش دارم به اون دوتا لیوانِ بنفش و زردی که روزای آخر به هوای مهمونم خریدم فکر میکنم ، باید برم براش ظرف هم بخرم ، دلم به خوابگاه خوشه ، دلم همیشه به چیزایی که نمیشه خوشه با اینکه میدونم نمیشه ولی خوشه ، خره آدم دیگه والا ، باید برکه گشتم روتختیمو عوض کنم ، روتختیم چهل تیکه طورِ بنفشو آبیه ، سلیقه ی من نبود ، گفتم قبلا ، دلم گل میخواد ، دلم سفیدی میخواد. قوی شدم ، قوی ِ واقعی  ،حس میکنم ، هرچند تنهام واقعا ولی خب دارم برمیام ، راضیم ، باید سفت تر برم جلو .

دیروز که نشستم تو ماشین ، دیدم نگاهش سنگینه گفتم چیشده ؟ گفت هیچی خوبی ، گفتم خب چرا یهویی ؟ گفت خیلی خوبی ، یه جورِ خوبی گفت خوبی . برگشتم حتما باید ملافه و روتختیمو عووض کنم ، برگشتم باید برم برای اوندوتا لیوانم ظرف هم بخرم .
تخم شربتی و نبات یادم نره .


۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

یه عمر

دو هفته س که تو خونه م ، همه به جورِ عجیبی محبت میکنن ، همه یعنی داداشامو مامان بابام ! انگاری فقط من نبودم که سختی کشیدم این یه سال ، که خب من تنها بودم خودمم حضور داشتم ، ولی اینا بودنو من حضور نداشتم !
اینکه آدم دغدغه ی زندگی رو نداره اینروزا عالیه ، خیلی خوبه ، هیچ دلشوره ای ندارم ، اگرم چیزی تو فکرم پیش بیاد هولش میدم میگم این یه ماهو ول کن .
وسواسِ  فکری داره منو سرویس میکنه ، داداشِ کوچیکم اومده خونه ، صبح پاشدم کلی فشارش دادم باهمدیگه همزمان گفتیم دلم تنگ شده بود ، شبِ اول براش غذای ایتالیایی درست کردم ، مثلِ اونروزا که حالش بد بود غذا خورد ترسیدم ، بعد دیدم تو ترسم وایسادم مثل ِهمیشه ، فرداش باید برمیگشت آسایشگاه ، به بابام گفت میشه نرم ؟ منکه حالم خوبه منکه اذیت نمیکنم ، بابام گفت نرو باباجان مگه من بدم میاد بمونی خونه ! همه ش تو اتاقشه نشسته فیلم میبینه یا خوابیده ، قشنگ ترسوندنش ، نمیدونم تقصیرِ کیه ، زورم نمیرسه به هیچیز ، بابام به زور میخواست ببرتش آسایشگاه مطمعنم مامانمم کلی دعوا کرد که چرا اوردیش اون باید بمونه اونجا ! آخه به نظرم آسایشگاهِ روانی حتی اگه آدم خودشم روانی و دیوونه باشه بازم سخته خب عوضیا سخته ! همون پارسال که من هرروز میرفتم چندساعت پیشش با اینکه هی با خودم کار میکردم که توجه نکنم که اینجا کجاست ولی دق میکردم خب ، همه ی اینا تقصیرِ مامان بابامه فکر میکنم ، هی ترسیدن این حالش بد شه هی بردنش اونجا ، اون دوتا داداشمم باهاشون همکاری کردن ، هیچ کس تلاش نکرده برای خوب شدنش ، شبِ اول هی مامانم میگفت فرداباید بریا ، دلم سوخت ، اومدم برم پیشش تو اتاق گفتم نکنه یه وقتی گریه میکنه ، نرفتم ، فرداش رفتیم قدم بزنیم برگشتیم مامانم درِ خونه رو قفل کرد ، گفتم مامان نکن مرگِ من نکن دق کردم نکن ، میتونستم همون لحظه انقدر ضجه بزنم تا بمیرم ! درِ خونه رو چرا قفل میکنی مادرِ من ؟ زندانه مگه ؟ دستِ خودشه مگه ؟ دق کردم مامان دق کردم .
خیلی آروم شدم ، عکس العملام آروم تر منطقی تره ، این خوبه لابد دیگه ، بزرگ شدم چمیدونم . اون مربعه که تو ذهنم درست کرده بودم که فقط خانواده م مهمن الان جواب میده ! تمامِ تلاشمو میکنم که پیششون باشم ، بیرون کمتر میرم به دوستام کمتر اهمیت میدم که خب آخرش کی میمونه واسه من آخه ! برادرام به طورِ عجیبی هرروز سرمیزننو منو بغل میکنن و میبوسنو دورم میگردن و میرن ! این واسه من عجیبه چونکه کلا از اول اینجوری نبودیم که هی روبوسی کنیمو محبت کنیم ، شاید سالی یه بار عیدا و تولدا ، مثلا بابام هی نگام میکنه میگم چیه باباجان ؟ میگه هیچی دیگه نبودی الان هستی آدم باورش نمیشه هستی ، آدم دلش ضعف میره بیشتر به  نظرم ، پریروزا دکترم زنگ زده بود ، مامانم شروع کرده بود حرف زدن که به نظرتون فلان کارو کنیم چی میشه من عجله داشتم گوشیو میخواستم بگیرم دستشو فشار دادم بعد یهویی به گریه افتادم که گه خوردم دستتو فشار دادم انقدر بوسش کردمو گریه کردم که تعجب کرده بود ، هی میگفت باور کن کاری نکردی تو من اصلا حس نکردم که فشار داده شده باشه دستم ، تا شب دق کردم از عذاب وجدان .
بابام گفت بیا با دوستام بریم تور ، دوست نداشتم برم ولی رفتم ، هی میگفتم عیب نداره میخواد پُز بده به دوستاش دختر داره و فلانو بیسار برم ، بد نبود ، یعنی خب قرار نبود خوب باشه ولی بد نبود گشتو گذار بود دیگه ، به همه میگفت آدم ده تا دختر داشته باشه یه پسر نداشته باشه ، هروقت که اینو میگفت همه جونم تیر میکشید ، چمیدونه من چیا کشیدمو صدام درنیومده ، پول گذاشته برام تو جیبِ کتش تو کمدِ اتاقِ خودم ، اونروز اومده میگه من انقدر بهت میدم تو پول ِنقد بهم بده ! میگم بابا چرا خودت برنمیداری ؟ میگه خب پولِ خودته اینو من گذاشتم تو خرج کنی ، گفتم بابا من زیاد خرج ندارم الانم هرچی برداشتم گذاشتم تو کیفم که همراهم باشه فقط ، گفت آره بابا میدونم اگه الان بشمرش میدونم یه ذره برداشتی میدونم که مراعات میکنی ، بابا میدونی ؟ بابا دق کردم سرویس شدم کاش یه کاری کنی انقدر مراعات نکنم که مراعات تو خونه ی بابا کردن راحته ولی مراعات کردنِ تنهایی خیلی سخته بابا ، کاش زبونم راه میوفتاد کاش زر میزدم کاش انقدر دلم نمیسوخت کاش انقدر عذابوجدان سرخود نبودم .
خودم حالم خوبه ، میگم میخندم خوشحالم ، توی عکسا خیلی خوشبختم ، هرکی بهم رسید گفت چه قدر خوب شدی چه خوشگل شدی چه قدر خوبی ، همه ش مثل ِهمیشه حواسم به تمامِ جزئیاتم هست که کامل باشه که حرفی توش نباشه بیمارم این بیماریه این وسواسِ فکریه که منو داره سرویس میکنه .
پریشبا فهمیدم من خوبِ خوب نشدم هنوز مووآنِ درست نکردم ، برای یه چیزِ کوچیک نشستم کلی عر زدمو گریه کردم مثلِ وقتی که حسِ خیانت داری مثلا ! هی میگفتم بابا به توچه اصلا هی آتیش میگرفتم ، کل ِ اونروزو پنیک زدم واقعا بد بود ، بعد دیدم وای همینجا تو همین اتاق رو همین صندلی تو همین فصل توی همین لوکیشن باز قرار دارم باز همون پنیکا ، ترسیدم ، دیدم اینجور پنیکا فقط از توی اتاقم برمیاد ازم ، کاش خوبِ خوب شم .
تمامِ دردم اینه که اوکی رابطه نیست تموم شد همه چیز تموم شد هرچیم که حیفه حیفه من کاری نمیتونم بکنم ! دلمم نباید بسوزه ، ولی چرا این دوست داشتنه تموم نمیشه ؟ چرا دارم آتیش میگیرم هنوز؟
تمامِ پریشب تا صبح گفتم گه خوردم اومدم ایران ، بعد دیدم چه ربطی داره ، من نباید میدیمش ! دیدنش اشتباه بود که راستش خودم مایل نبودم به هیج وجه ، همه چیز خودش با قرارای گروهی پیش اومد ، که کاش پیش نمیومد ، از دور همه چیز بهتر بود که ازروزی که دیدمش خیلی اذیت میشم ، یه جاهایی آدم نمیتونه به روش نیاره ، میگم میخندم شیطونی میکنم ولی واقعا آتیشم .
دیشب که اومدم خونه ، مامانم حالش بد بود ناله میکرد ، ترسیدم ، گفتم مامانجان بخواب لدفن ، نشست رو تخت گفت مگه نگفتی خونه بخرم برات برنمیگردی ایتالیا ؟ گفتم مامان چرا برنگردم ؟ مریضم مگه ؟ گفت خودت گفتی خونه داشته باشی نمیری ! کاش مامانم یه بار تشویقم میکرد که پیشرفت کنم ، گفتم که مامان ول کن ول کن بخواب استراحت کن ، یه ساعت بعدش ترسیدم ، رفتم ببینم خوابیده یا نه ، نشستم نفساشو شمردم ، آخ .
حالم خوبه دوستام خوبن ، خوشمیگذره تابستون ، سعی میکنم انرژی منفیارو دور کنم ، تاجایی که میتونم زور بزنم همه چیزو درست کنم ، کاش بتونم هول بدم همه چیزو رو به بهتر شدن ، چونکه آدما حقشونه خوب باشن دیگه ، یه قانونه به نظرم .

۱۳۹۲ مرداد ۱۳, یکشنبه

خونه خوبه

یه کم مونده یه سال بشه ولی خب قدِ ده سال گذشت فکر کنم ، پارسال اینموقع منتظرِ ویزام بودم .
رسیدم خونه ، خونه خوبه ، مطما بودم از سمتِ چپِ فرودگاه میام پایین ، آقای چک پاسپورتی از این بسیجی نمکا بود ، از پله اومدم پایین ، صد بار از پارسال تاحالا این صحنه رو برا خودم کشیده بودم تو مغزم که میام داداشم میبینتم خوشحال میشه ، اومدم رو پله برقی برادرم میزد به سینه ش دست تکون میداد ، سرمو گرفتم پایین ، چمدونامو گرفتم ، دوییدم بغلش کردم ، یه خانومه گفت سرِ راهه ها ! جلو خودمو گرفتم که نزنم لهش کنم به جاش رو بغلم تمرکز کردم .
برادر ِ کوچیکم درِ خونه رو آتیش زده ! اسکیزوفرنی چه بلایی بود دقیقا ؟ کی کجا چیکار کرده ؟ آیا این کارماعه ؟ آیا شاشیدن به تقدیرِ این بچه و ما ؟
هنوز گریه  نکردم ، خونه خوبه ، مامان هست بابا هست ، مهمتر از همه اینه که تو نبودی ولی همه چیز وجود داشته و زندگی میکرده ، اتاق سر جاشه همه چیز همونه ، تو ساکت تری ، تو فقط خفه ای .
هیچ حسی ندارم ، نمیدونم دلم میخواد برم یا بمونم که باید برم البته ، هرکی میپرسه چه قدر هستی یه کم خسته میشم ولی خب تقصیر ِاونا نیست زندگیه من که ، واسه همین خیلی سعی میکنم خوب برخورد کنم .
وجودِ کسی رو تو زندگیم ندارم ، سکوتم ، با دوستام حرف زدم خوشحال شدم ، ببینمشون خوشحال تر میشم حتما .
خونه خوبه ، دلم ولی خونه از برادر کوچیکم که حتا یه هفته نمیتونه خونه بمونه و هی تشنجش زیاد میشه ، کاشکی زورم برسه به مامانم که بتونم تغییرات ایجاد کنم تو زندگیشون ، شاید یه کم کمک کرد .
ساکتم ، فقط لبخند میزنم ، فکر میکنم توجه میکنم ، میذارم نگام کنن ، یه سال گذشته ، کم نبوده ، خسته نیستم ، نخوابیدم از وقتی اومدم همه ش دارم فکر میکنم ، چرا اینجوریه ؟ چرا یه جوریه همه چیز ؟ چیشده مگه ؟
چرا داداشم خوب نمیشه ؟
فکر میکنم برای زندگی ِ خودم تنها چیزای خوبی داره پیش میاد در خیلی موارد ، ولی خب میخوام زندگی خانواده م هم خوب پیش بیاد چرا نمیشه پس ؟ من واقعا تا یه جایی زورم میرسه که تا تهش زورمو میزنم حتما
خونه خوبه ، مامان کتلت درست میکنه ، مامان ریز ریز میخنده ، بابا نگات میکنه ، برادر میشونه آدمو رو پاش آدمو فشار میده ، بغل هست ، بغل خوبه هرکی از در میاد بغلِ محکم میده .
هیچ کس به جز خانواده م نمیدونست دارم میام ، حسِ خنثی ای داشت این کار ، کلی دلیلای مسخره واسه خودم داشتم ، راضیم ، دوروزه سکوتم ، دیشب با دوستی یه کم رفتم بیرون خوب بود ، امروز مهمون اومد خوب بود ، من همه چیز اینجوریه برام که نشستم یه جایی وسط ، لبخند میزنم بعد همه تند تند میرن میان پهن میکنن میخورن جمع میکنن میگن میخندن بحث میکنن ، من سکون دارم ، حرکت از همه س ، من توجه ِ کاملم .

کاش خدایی وجود داشت که وجود داشت ، یعنی حضور داشت ، کاش یه چیز ِجادویی داشتم ، کسِ کفتار سراغ ندارین ؟