۱۴۰۱ دی ۲۵, یکشنبه

رویا

   تا بحال شب تاب دیده ای؟ همان کرمها یا شاید پروانه های خیلی خیلی ریزی که در هوای شبنمی در تاریکی، معلق پرواز میکنند. گویی برای یک دورهمی کوچک پری ها جمع هم آمده اند. صدایشان خیلی ریز است انگاری که لولاهای در باهم در حال مکالمه باشند ولی با یک ریتم دلنشین، ریسه های خنده هاشان لا به لای صدای نم نم باران می پیچد.

تا به حال  به این فکر کرده ای که شغل شب تاب ها چیست؟ آنها مسئول رویاها هستند، یکی مسئول حمل رویا، دیگری پذیرش رویا، آنیکی سبک سنگینی رویا و خیلی های دیگر، تا برسد به دست شب تاب هایی که صدور واقعیت رویا را مهر میکنند. در این اداره پری ها هم مشغول کار هستند، در حقیقت آنها یک طرف اصلی کار هستند چون می توانند در طول روز رفت و آمد داشته باشند. به طور معمول شبی که رویاها مهر شده اند برای ورود به واقعیت، این دورهمی ها برگزار میشوند، به هرحال مدتی کار کرده اند و لازم هست که خستگی از تن کوچکشان به در برورد.

نور قطار از دور پیدا است، هوا اوایل پاییز است و زمین پر از سنگ ریز. مهمانی آنور رودخانه دقیقا در همان ویلای بزرگ سه طبقه که دیوارهای سفید و شیروانی سبز پسته ای دارد برگزار شده، این جلسه کاملا محرمانه س، پس باید به نظر بیاید که یک مهمانی عادی است، از دور ویلا نورانیست، حتی آدمها سایه هایشان پیداست که در رفت و آمدند، ولی در حقیقت شب تاب ها در حیاط پشتی و در تاریکی پشت ویلا جمع شده اند و برای هم لطیفه های کارمندی من باب اداره ی رویا میگویند و ریسه میروند. حتی قورباغه ها هم خیال میکنند که این یک مهمانی معمولی است، در حقیقت همه فریب خورده اند تا اداره ی رویا بتواند همه چیز را درست و رویایی پیش ببرد.


۱۴۰۱ فروردین ۱۱, پنجشنبه

همه ش با ترس شروع میشه حتی اگر خوب باشه

یک ماه بود که  منتظر نامه ی تاییدیده بودم، دیروز پیغام اومده که نامه رسیده، داشتم یه کار دیگه ای میکردم و اون لحظه تمام خوشی های دنیا ریختن توی دلم و گرم شدم و قلبم سفت شد یجوری که انگاری نفس راحتی کشیده باشم و واقعا هم نفس عمیقی کشیدم، باز برگشتم سرکارم ولی سریع خودمو آگاه کردم که باید خوشحالی کنم این چیزیه که من سالهاست میخواستم و برای رسیدن به این لحظه واقعا اذیت های زیادی شدم و هیچ وقت هم فکر نمیکردم که روزشو ببینم، ولی جای غمناک داستان امروز اینه که دیدم نمیتونم خوشحالی کنم بلد نیستم یعنی، هی با خودم کلنجار رفتم که چی الان خوشحالت میکنه ،بریم شیرینی بخوریم بعد حس کردم دارم باز با شیرینی قورتش میدم خوشحالیه رو، دلم میخواست داد بزنم به همه مسیج بزنم که نامه اومد ولی اگرم مسیج زدم حالو احوال کردم و اگر اونا پرسیدن گفتم آره راستی امروز اومد بدون هیچ بروز احساساتی، البته دروغ نگم به خانوم ف گفتم، خانوم ف با اینکه عزیزه ولی دلم ازش پره ولی باز تونستم به خانوم ف بگم که ببین بعد از اونهمه اذیت و فشار و ترس و وحشت و استرس بالاخره شد، همه اینا برای این بود که کار جدیدی رو شروع کنم و نکنه یه وقت روی اقامتم تاثیر بزاره چون خیلی راه پر پیچی داشت و خسته هم شدم وسطش و کم اوردم ولی خب باز یه چیزی هُلم داد و گفت صبر کن که اون چیزم منطقم باید باشه لابد. 

روزی که استعفا دادم اصلا فکر نمیکردم روزی باشه که بدون اونهمه فشار بتونم کار کنم و لذت ببرم و همه ش منتظر نباشم برم خونه، به نظر ساده میاد شایدم باز میخوام ساده نشونش بدم که دردمو نشون ندم، از موضوع پرت شدنم این بود که آره نتونستم خوشحالیمو داد بزنم یعنی بلد نبودم، من نمیدونم چجوری هیجاناتمو بریزم بیرون، من به بدترین چیز ها فکر میکنم و تا ته بدترین اتفاقات میرم، همیشه خودمو برای بدترین شرایط آماده میکنم حتی بعد از خبر رسیدن نامه داشتم فکر میکردم که عیب نداره اگر دوست نداشتی سه ماه بعد میتونی نری! آخه چرا نباید لذت برد و بروز داد چرا انقدر باید بترسم از لذت بردن و خوش بودن، هیچ چیز لذت بخش نیست وقتی از این نقطه بهش نگاه میکنم، وقتی میرم بالا و از بالا نگاه میکنم به صورت آگاهانه میبینم که هرچی خواستم هرچند به سختی دارم و خوشحال باید باشم ولی نیستم! چون همه ش میترسم همه چیز پوچ بشه و بی پناهتر بشم و باز میتونم از اول شروع کنم؟ 

سر جلسه ی تراپی بیان همین که نتونستم خوشحالی کنم کل روز تنمو لرزوند، همینکه به یکی گفتم که نتونستم برای چیزی که سالهاست منتظرشم خوشحالی کنم حالمو بد کرد! دلم میخواد تقصیر همه ی اینارو بندازم گردن کسی ولی نمیدونم اون کی میتونه باشه. 

اینکه واقعا آدم سرخوش باشه و بتونه لذت ببره بدون اینکه به این فکر کنه که فردا باید فلان کارو بکنم و سریع تند تند برنامه بچینه برای خودش واقعا چیز خیلی دور از دسترس و تصوری شده برام، اینطوری بگم که دلشوره همراه همیشگیمه، وقتی دارم با گربه هام بازی میکنم همه ش به این میرسم که نکنه یه روزی نباشن اگر نباشن چی طاقت ندارم، بعد خودمو قانع میکنم که حواست هست و تاجایی که میشه هستن و اگر نباشن هم باید بپذیری که زندگی خوبی با تو داشتن و خوشحال بودن، میبینی تا تهش میرم و اشک میریزم و خودمو شنکجه میدم

امروز هیچ کاری نکردم ولی خیلی کارا کردم، و یه ساعت فقط دراز کشیدم رو مبل بیرونو نگاه کردم و به هیچ چیز فکر نکردم و گرم شدم، بعد که به کار مشغول شدم دیدم دارم تند تند یه کارایی که این مدت که خونه بودم میخواستم بکنمو میکنم، و سعی کردم سرعتمو کم کنم و هول نباشم، واقعا نرسیدن یا از دست دادن چیزیه که نمیخوام هر ثانیه حسش کنم 

تلخی داستان امروز اینه که همه چی با ترس و وحشت شروع میشه حتی اگر داستان زیبا و دلنشینی باشه در حین خوشی مملو از ترسه برام و این غم انگیز ترین حسیه که برای هر چیزی تجربه میکنم به جای حس غالب اون ماجرا، ماه هاست یا شاید بیشتر که دلم میخواد یه جای دوری باشم دست کسی نرسه و یکی بهم بگه خیالت راحت باشه هیچی نمیشه، پنجره الکی شکسته نمیشه در الکی قفلش باز نمیشه، همسایه الکی قصد اذیت تورو نمیکنه،کارتو بد انجام نمیدی، دلم میخواد یکی بیاد من بتونم گوش بدم خیالم راحت باشه ، خیال راحت به معنای کلمه چیزیه که اصلا من ندارم و همه ش دارم میترسم و میلرزم و میخندم ، دردناکه  

۱۴۰۰ دی ۲۹, چهارشنبه

نرسیدن


همه چیز از فرودگاه شروع میشه، دارم میرم جایی، همه چیز هم همراهمه، البته نه همیشه ولی اینبار همه چیز همراهمه حتی پاسپورت، حتی یک ساعت هم زودتر رسیدم فرودگاه ولی باز دم در فرودگاه دوتا در هست که من باید برم توی یکی از درها که همیشه توش گم میشم، همیشه میدونم کجا برم همیشه راه رو گم میکنم، باز برمیگردم پشت درا، یا میرسم و پرواز با عجیب ترین و تنگ ترین هواپیما انجام میشه، خوابی که همیشه تکرار میشه مخصوصا از ده سال پیش که واقعا نرسیدم به هواپیما چون راه گیت های فرودگاه پیدا نشدنی بود برام. از یه جایی به بعد دیگه میدونم که دارم میرم فرودگاه ولی نمیرسم، یا جای پارک نیست، یا باید یه قطاری هم بگیرم تا برسم یا دیر رسیدم یا چمدون یادم رفته، کفش نپوشیدم، مدارک ندارم، احمقانه ترین چیز های ممکن که امکان نداره وقت رفتن یادت بره.

 رفتن ها هم مهمه همیشه، انگاری دارم از جایی کنده میشم که زودتر برسم به جای بهتر، دقیقا مثل بیداریم که قراره به جای بهتری برس ولی خیلی سخت میرسم. وقتایی که مدارک کم دارم یعنی واقعا نمیشه رسید، وقتایی که همه چیز هست ولی باز نمیرسم نمیدونم چرا نمیرسم! چرا نباید برسم! 

صبح ها که میرم سرکار، یه وقتایی که تراموا دیر میرسم و اتفاقا دیر هم شده، بعد از رد شدنش از جلوی چشمام منتظر تراموای بعدی میشم، اون مدت تمام خیابون خالی میشه، شاید یکی دو نفر دیگه هم باشن که منتظرن، ماشینا هم کم میشن، انگاری همون لحظه ای که من بهش نرسیدم لحظه ی رسیدن بودن و من جا موندم و بهش نرسیدم، با اینکه دیدم داره رد میشه ولی ندویدم چون بازم میدونستم ممکنه نرسم اگر بدوم، سعی نکردم لحظه ی آخر با چنگ برسم درصورتی که چیزی که از خودم میبینم کسیه که با چنگ نگه میداره همه چیزو، پس چرا همچنین نگه هم نمیدارم! چنگ نمیزنم! 

توی ذهنم یه کارخونه آدمه که فقط دلیلو منطق مینویسه میده دستم که احساساتمو قایم کنم و انقدر اگاهم به این مسئله که خیلی خسته تر میشم از این پروسه، امیدوارم برسم زودتر بدون اینکه در عجیبی جلوم سبز شه یا راهنمای راهروها گنگ باشن یا هواپیما تنگ و ترسناک باشه. 

۱۳۹۹ فروردین ۲۳, شنبه

امروز خیلی روز عجیبیه عزیزم

وقتی میگم یه نفر به طور وحشتناک یا ترسناکی از بین رفت یا خودشو کشت، یاد چی میوفتی؟ فقط خون؟ یه عالمه خون لابد! و یه عالمه پوست زرد و بی جون؟ ولی خب اتفاق میتونه کاملا وحشتناک باشه بدون اینکه قطره ای خون درش باشه، اینجاست که نفس قطع میشه و خونا سرجاشون میمونن، شاید بچه یه عالمه پوستِ زرد و بی جون هم تصور کرد توی موردِ قعطی نفس! 
حس قطع شدن نفس چطور میتونه باشه؟ مثل وقتی که داری میدوی و نفست کم میاد و پهلوت شروع به درد گرفتن میکنه پس وایمیسی یا آروم راه میری! اینجا میشه تند تر دویید و بدتر و بدتر نفس کشید تا پهلوت به سوزش بیوفته و از سرفه و تشنج بیوفتی زمین و نفست قطع بشه و پوستت زرد! 

تابستون گرمی هم نبود ولی خب تابستون بدون دریا نمیشد، بیدار شدم لب تخت نشستم و گوشیمو چک کردم، خونه مثل تمام خونه های ایتالیایی سقف کوتاه و دیوارای زردی داشت، وسط یه پالاتزوی خیلی شلوغ که از سر صبح صدای خورد کردن قهوه و نهارای سر ظهر کارمندا که توی رستورانای میدون سرو میشد و صف بستنی فروشی از توریستا و صداشون که باهم تبادل نظر میکردن که کدوم مزه ی بستنی رو بگیرن و گاهی هم صدای مردی که آکاردیون میزد.  خونه های روبه رو یکیشون استودیوی معماری بود، مرد سن داری پشت کامپیوتر نشسته بود اتاق پر بود از قفسه و مدلها و ماکت های معماری، اتاق بغل مثل اتاقِ حسابداری پر از کامپیوتر و چراغ مطالعه و پرونده بود، به نظرم اون اتاق جزو اون استودیو نبود، چون همیشه کرکره هاش کشیده بود و به زورِ باد میشد دید توش چه خبره، آره خیلی دوست دارم ببینم مردم چجوری زندگی میکنن. وقتایی هم که پنجره های من باز هستن تظاهر میکنم که کسی داره نگاهم میکنه که چجوری زندگی میکنم، تخت رو مرتب میکنم همه چیز مرتب باشه لباسم درست باشه همه چیز اونجوری که دوست دارم از دید همسایه دیده بشه. هنوز ظهر نشده بود ولی من باید ظهر ایستگاه قطار میبودم که بریم دریا، روز اول مسافرتم بود، اولین چیزی که خوندم تو گوشیم خودکشی فلان آدم بود، البته قبل از اینکه از خواب بیدار شم از این الهام ها بهم شده بود که اولین چیزی که میخونم امروز این خبره! گفتم بابا چه حرفیه آخه این آدم مگه میتونه اینکارو بکنه، چند دقیقه فکر کردم و دیدم آره کاملا از این آدم برمیاد که اینکار رو بکنه، شروع کردم بیشتر خوندن پایین پایین پایینتر حالم بد شد، دیگه داشتم گریه میکردم، گشتم گشتم ببینم چی شده! لای نوشته های خودش و نوشته های آدم های نزدیکش، تمام مدتِ کاوش داشتم تصور میکردم لحظه به لحظه رو، اخرین پیامی که دادی اینه که حیاتم به انتها رسیده، چه قدر زیبا برای پایان بندی ِ یک تاتر خیلی فلسفی! ولی تاتر نبود. بعد همه به سمت مکان زندگیت اومدن و بدن ِ بی نفست رو پیدا کردن، البته اینکه من بفهمم بی نفس بوده یا با خون! خیلی طول کشید و تمام اون دوران تصور میکردم که چجوری در خونه رو شکستن به سمت راست رفتن توی اتاقش و تن بی جونش رو پیدا کردند! میتونستم اینارو خطاب به "تو" بنویسم ولی عصبانی تر از هرچیزیم که دیگه بخوام اصلا باهات حرف بزنم! تصور زجر و تصمیم همچین آدمی انتها نداره! میل به زندگی پایان یافته بوده یعنی؟! نکنه اونروزها که من میدیدم این آدم غمگینه باعث شدم غمگین تر بشه و هیچ وقت باعث طراوت روحش نشدم ؟ آره همه اینارو فکر کردم با خودم ولی خب من زندگی دیگه ای داشتم و با محبوبم ایستگاه قطار قرار داشتم که بریم دریا اونم ساحل مورد علاقه م! آره او روزی محبوبم بود ولی سالهای گذشته با قلبی شکسته و پر از عشق و محبت جدا شدیم و فقط یادش ته قلبم همیشه و همیشه دردی تیر کشیدنی بود و هست. افتاب تیز بود چند تا شلیل هم برداشتم  که لب آب با بغضم بخورم، کتاب هم برداشتم، باید زندگی عادی رو ادامه میدادم با اینکه قلبم داشت تیر میکشید خیلی بیشتر از وقتایی که اسم و یادش میومد سراغم. 
خودمو زدم به آب رفتم دور برگشتم نزدیک محبوبم و گفتم که اتفاق وحشتناک و ترسناکی افتاده، در آغوشم گرفت و توصیه کرد که نباید خیلی غصه بخورم، بغضمو خوردم و حس کردم قلبم خالی شد و ترس عجیبی سراغم اومد، درد و سوزش بدی افتاد به مچ پام، فهمیدم که چیزی منو گزید، نه گزیدن هرسال تابستون اون ساحال که با دوتا پماد سه روزه جاش میره! یه گزش عمیق که یادت نره یادت بمونه؟ آره اینا ربط گوز به شقیقه س شاید ولی اگر عمیق تر بهش فکر کنی میبینی که ربط بی ربطی نیست واقعا! 
عروس دریایی بزرگی مچ پامو نیش زده بود، یعنی ما فکر کردیم عروس دریایی بود ولی من از همون ربط گوز و شقیقه فکر میکنم یه چیزی چنگالی کشید به پای من، جای چنگال هاش مونده بود، همون پماد همیشگی رو زدم بهش و شروع کردم کتاب خوندن و شلیل خوردن و به روم نیوردن و شایدم در مرحله ناباوری بودن! مسافرت سختی بود، شبها دور از چشم محبوبم با اولین نفس سنگینی که ازش میشنیدم میرفتم گوشه ای دنبال اخبار بیشتر و گریه های بیشتر، روی دیوار روبه رو که همان استودیو بود هم هرشب مارمولک مادری در یه نقطه ای مشخصی سرجاش وایمیستاد، حس میکنم مادر بود شایدم هم فقط یه مارمولکی که بهش میخورد مادر بوده بود. آه تمام مدت باید عاقل باشیم، خبر مرگ میشنوی باید به زندگی ادامه بدی، حالا دریا نه، سرکار، اداره پست، مدرسه! عقلم به هیچ چیز نمیرسید فقط تصور لحظه ای که بدن بی جانی پیدا کردن و تلاششون برای برگردوندنش بی فایده بوده میگشت و میگشت! حس کردم من دوبار قلبم شکست! یکبار لحظه ای که خداحافظی اخر را کردیم و من فهمیدم این فیزیک دیگر تمام شده! و حالا اون روز صبح که بیدار شدم و دیدم اتفاق وحشتناک و ترسناکی افتاده!  
من عاقل بودم، یعنی شاید همبستگی با همان جسمی که الان دیگر نیست عاقلم کرد، که درد داشته باشم ولی عاقل باشم و به زندگی ادامه بدم! اون زخم چنگال باد کرد، تاول زد، درد گرفت طوری که فکر کردم مچ پامو باید قطع کنمو بندازم دور! تب سرد و لرز اورد! توی پرواز برگشت به خونه به نظرم نخوابیدم بلکه غش کردم و خب چون پرواز طولانی بود کسی متوجه غش کردنم نشده بوده لابد! جای اون چنگال خیلی طول کشید که بره، خیلی آروم آروم دردش رفت تاولاش رفت و با کمک کرم لایه بردار فرانسوی که خانوم داروخونه چی توی باری بهم داده بود و دعوام کرده بود که چرا نبستی زخمتو یکمی جاش رفت ولی خط بلند قهوه ای هنوز مونده که هربار میبینم بهتره بگم یاد مارمولک مادر میوفتم چرا؟ چون باید عاقل بود یا شایدم دلم میخواد عاقل باشم و قلبم و احساساتمو آزار ندم. شب که رسیدم خونه جویای جزییات اتفاق شدم، چیزی که فهمیدم باعث شد بترکم و تا صبح عصبانیتمو با اشک قورت بدم و تند تند بگم ابله ابله ابله، راستش هربار که یادم میوفته یه ابله میگم! حیفِ نفس! حیف وجود و حیف تن! آه واقعا آه. آره همونطور که گفتم اتفاق وحشتناک میتونه بدون قطره ای خون باشه و میتونه قطعی نفس باشه، تو تصمیم بگیری نفست رو ببری! کاملا پایان یک رُمان درد ناک که کلی دانشجوی تاتر باهاش درساشونو پاس میشن! تصوراتم تغییر کردند، در شکسته میشه ممکنه به سمت راست رفته باشند یا به سمت چپ، از کدوم پنجره و چجوری خودش رو آویزون کرده؟ راستش به اینکه نفس های آخر چطور بوده فکر نکردم چون حتما مطمعن بوده که پاشو نزاشته لبه میز و برگرده به زندگی شایدم فکر میکرده که دیگه این تهشه! خیلی شاید های دیگه دارم ولی میشد این رُمان جور دیگه ای تموم میشد نه این قدر تلخ و بی معنی! اونشب تا صبح فکر کردم چه قدر آدم میتونه بیهوده به خودش پایان بده! کلمه بیهوده چه قدر معنی داره، پوچ بدون معنا بدون هیچ فایده ای، خالی! از اونشب زخم چنگالی پام مثل فیلما خوب شد، من عصبانی بودم حس میکردم این بار دوم دلم اونقدر نشکسته چون خیلی عصبانیم که نفس کسی به این بیهودگی قطع شده. شاید هم عاقل بودم، یک لایه ای از عقلم میخواد بگه تو! و برای تو بنویسه ولی هنوز عصبانیم خیلی عصبانیم حتی وقتی که دیشب تا صبح تو خواب من بود و تمام تلاشش رو کرد که بگه زنده س و همه اینها بازی بوده و من عکسهایی که از مراسم خاکسپاریش دیده بودم جلوی چشمام بودن و میگفتم همچنان عصبانیم الان زنده یا مرده عصبانیم! این اومدن نبودها به خوابم و اصرارشون برای اینکه بگن زنده هستن خیلی اتفاق میوفته و هربار که بیدار میشم خوشحالم که حداقل خوابی از یک وجود داشتن دیدم! آه وجود داشتن برعکس پوچ شدن و نبودن! دردناک. 
وایی چه قدر توانایی انسان بالاست توی نوشتن از مرگ! آره اینجا هم باید عاقل بود؟ 
امروز خیلی روز عجیبی بود، تمام اون دلبستگی ها برمیگرده به بیشتر از نُه یا ده سال پیش ولی یاد خیلی هاش ته قلب آدم رو به درد میاره یا طبیعت رو وادار میکنه تورو چنگ بزنه! امروز خیلی روز عجیبی بود من همه گوزها رو به همه شقیقه ها ربط دادم و همچنان مطمعنم که رابطه ی بی ربطی هم ندارند، امروز خیلی عاقل بودم، از خواب بیدار شدم خوشحال بودم که جسم پوچی رو دیدم و حس کردم، صبحانه خوردم و برای دوستانم نسخه ی مسهل پیچیدم و سعی کردم به موقع سرکار باشم، رفتم سرکار و برای دوستم صدا و خاطره ای و موسیقیعی که مربود به خواب و ده سال پیش و روز عجیب و خاطرات و اتفاق وحشتناک و ترسناک بود فرستادم، بینش رفتم برای خودم یک وسیله اشپزخونه گرفتم و از بهار عکس گرفتم و فکر کردم مترو چه قدر خلوته و چه قدر بوی ضدعفونی میاد و مردم چه ماسکای عجیبی دارند برای نهار رفتم خونه ی دوستی نون پنیر و آش رشته خوردم توی بالکنش و برگشتم سرکار،همکارم خندوندتم، سرم شلوغ شد و شب شد و حساب کتاب کردم، قدم زدم خونه و سردم شد و فکر کردم امروز خیلی روز عجیبی بود و اینکه وقتی میگم به طور وحشتناک و ترسناک آدمها یاد چی میوفتن ؟ فقط خون؟ اتفاق میتونه وحشتناک و ترسناک باشه بدون اینکه حتی قطره ای خون درش باشه، اینجاست که نفس قطع میشه و خونا سرجاشون میمونن و نفس ها از بین میرند و پوچ میشن. 




۱۳۹۹ فروردین ۷, پنجشنبه

آخر زمان

این روزها همه جای دنیا قرنطینه هست، بدون ماسک نباید بیرون رفت و نباید بدون دلیل بیرون رفت. 

من امروز سرکار بودم، هفته های پیش وقتی خیلی شلوغ بود سرکارم، کولر رو روشن کردم و یادم رفت خاموش کنم، راستش یادم نرفت، فکر میکردم همکارم وقتی داره میره خونه کولرم خاموش میکنه، ولی یادش رفت و بالا یخ بست و سیستم گرمایش از کار افتاد و رییس ساختمون کلافه شد و گفت درستش نمیکنه و باید صبر کنیم تا هوا گرم بشه یخا آب بشه! اینروزا که فقط دو نفر سرکاریم توی اون ساختمون بزرگ خیلی سرده، زمین از سرمای شدید بیرون سردتره، کل روز سربود میخوام بگم و وقتی اومدم خونه حس کردم یه چیزی تو گلوم داره هی گُنده تر میشه و ترسیدم، چایی عسل با لیمو زنجبیل درست کردم بعد گوشم سوت کشید و گرفت بعد پشت گردنم بعدش پشت سرم، اینارو میگم که بدونین تاثیرات دوازده ساعت تو سرما نشستن چیه. 

خیلی از آدما از کار بیکار شدن و خیلیا هم مثل ما به همینی که هست راضی هستن که معلومه که از هیچی بهتره. خیلی همه چیز عجیب شده. من دوست دارم بدونم اگر همه چیز طولانی بشه بعدش چی میشه، ماسک میشه پوشش اجباری؟ بعد دماغ دهن و چونه هامون چه شکلی میشن ؟ دیگه کسی میره دندونپزشکی؟ یا به قول دوستم مردم میوفتن تو خیابون دنبال هم تا همو بخورن؟ 

وقتایی که خیلی خسته میشم همیشه دونستن گذر زمان کمکم میکنه، مثلا میگم الان خسته ای تموم میشه فردا اینموقع خونه ای آرومی، یه وقتایی هم ناخوداگاهم میگه تموم میشه، حالا عقلم میگه بابا چیچیو تموم میشه باز پسفردا همین خستگی رو دارم. حالا این ناخوداگاهم خیلی وقته همراهم بودو میگفت تموم میشه، حالا اینروزا که بیشتر سرم خلوته میبینم که آره گفته بودم تموم میشه. 

توی دسامبر و ژانویه تقریبا هرجونی بود از خودم کشیدم بیرون، البته راستش از آگوست شروع شد، وقتی که دیدم داره سیو یک سالم میشه و خیلی چیزهایی که دوست دارمو هنوز ندارم، رفتم کلاس پیانو نوشتم و کلاس آواز، صبح تا شب ویدیو های اموزشی و تمرین و هرروز مدلهای مختلف پیانو دیدن و دنبال اجاره یا خرید یه چیز ارزون، بعد که دانشگاهم شروع شد، صبحا میرفتم کلاس پیانو بعدش سرکلاس ( یا برعکس یه بینشون) بعدش سرکار، شبا هم داد میزدمو گریساندو فریاد میزدم، تو ذهنم  آهنگارو میزدمو نتاشونو درمیوردم، بعد که وقت امتحانا و شلوغی شدید سرکارم شد دیدم از سر اجبار دارم میرم سر علاقه هام، گفتم نمیام آقا بعدا میام، بعد باز از ور دیگه ای جون خودمو گرفتم، صبحا سر کارآموزی بعدش دانشگاه و بعدش کار، دیگه هیچ ساعتی هیچ روزی نبود که تعطیل باشم، صبح زود سوار مترو با یه کیف پر از وعدا های روزانه، یه کیف مشق و کامپیوتر یه کیفم لباس سرکار، شبها هم پر از کلافگی از دست کارمندام یه دوش سریع و رفتن تو تخت و همینطوری بود تا اینکه یهویی دیدم بابا نمیشه، نمیشه همه رو باهم رفت، گفتم نمیام به کارآموزی، دوروز تعطیل شدم حموم درست رفتم ورزش کردم دیدم اخیش، گور بابای سیو یک سالگی، مثلا الان به زور همه اینارو باهم انجام بدم که چی! 
حالا الان خیلی وقت دارم که کارایی که میخوام بکنم ولی خب تمام اینروزا نه لحظه ای صدامو گرم کردم نه نتی تمرین کردم و نه تکونی به خودم دادم ، البته تکونو دادم. 

خیلی مایم بدونم چی میشه مثل همیشه، این گنگی تهش چیه! چه شکلی میشه؟ آیا خیلی از آدمها تازه به ثبات رسیده بودن و همه اینا اتفاق افتاد؟ اینکه میگن آخرِ زمانه راسته ؟ چرا آخر زمان نوبت ما شد؟ 
فردا باید برم پارچه فروشی که پارچه بگیرم ماسک بدوزم، اینی که دارم خفه م میکنه و فکر کنم از استریلیزه بودن هم در اومده دیگه، خیلی دلم میخواد با کسی حرف بزنم که بفهمه، ولی خب کی کجا و کیو آدم دیگه پیدا کنه تو سی سالگی که حالا بیاد کل زندگیشو بگه بهش بعد فلان بیسار و اینا تا بشه مونس و سنگ فلانت؟ چی بود اسمش! 

۱۳۹۷ بهمن ۱۷, چهارشنبه

شاخه به شاخه

سالها بعد یا همین الان، چه کسی از روزگار ما خبر داره، اینکه توی خونه ای سه خوابه ساعت دو نیمه شب سه نفر جدا توی هر اتاق چکار میکنند و چجوری زندگی رو میگذرونند. 
دیشب که از سرکار برمیگشتم حس کردم گلودرد دارم، کل روز کریستف داشت جایی زنجفیل میخورد و میگفت مریضم، همکارمم که از راه رسید که شیفت رو تحویل بگیره باهام روبوسی کرد برخلاف روز پیش که گفته بود مریضم، از سرکار تا خونه سه دقیقه راهه، تو همون سه دقیقه حس کردم که گلوم میسوزه و سرما خوردم، اصلا وقت خوبی برای سرما خوردگی نیست به تازگی ترفیع گرفتمو مسئولیت هام چندین برابر شده و باید همیشه هوشیار باشم که چیزی رو اشتباه نکنم، باید از روزهای تعطیلمم به خوبی استفاده کنم تمرین کنمو پروژه بگیرم تا غصه ی اینو نخورم که چیزی که دوست دارمو دنبال نکردم. رسیدم خونه و برنامه هفته ی دیگه رو نوشتم برای بچه ها و کمی کشو غوص اومدمو حس کردم واقعا سرما خوردم، چایی و سوپ درست کردم، سوپ که آماده، با آب قاطی میکنم میزارم تو فر روی علامت سیبزمینی یعنی در اصل من دارم سیبزمینی میپزم، اگر چیزیو بخوام سریع با حرارت بالا بپزم گزینه ی سیبزمینی بهترینه، کمی هم شیر بهش اضافه میکنم با پودرِ آماده ی جعفری، همه چیز آماده. ولی خب همون آماده ش هم غنیمته برای بی وقتی، عوضش هم خوشمزه س هم اینکه نیاز آدم روبرطرف میکنه، اصلا من سوپی که روش کار شده رو دوست ندارم دقت که میکنم، مامانم همیشه برنج و کلی سبزیجات و مرغ و اینا میریخت تو سوپ از صبحم میزاشت بپزه یجوریم شلو ول بود، هیچ وقت دوست نداشتم اون سوپو ولی این آماده هارو چرا.
 بعد از سوپ بخاری رو روشن کردمو خوابیدم، سه لایه پتو کشیدم رو خودم که عرق کنم شاید پیشگیری بشه. 

خونه م طبقه ی دومه، هرکسی اومده گفته واقعا اینهمه پله رو میایی بالا! نمیدونم مردم بی طاقتن یا من با طاقت، چون طبقه ی دوم کلا سی ثانیه پله هم نیست! خیلی نزدیکو سریعه معمولا. طبقه ی سخت پنجمه، چون تا چهارم میری فکر میکنی رسیدی ولی میبینی ای بابا یه پاگرد دیگه مونده. دوتا همخونه دارم که از من ده سالی کوچکترن، از کشورهای مختلف. خیلی گشتم تا این خونه رو پیداکردم، خونه ی قبلیم اتاقم سه برابر این اتاقم بود ولی سرد بود، ولی نزدیک رودخونه رو همخونه م از اینا بود که نباید چیزی رو میگفتیم به هم و میدونستیم چجوری باید همخونه باشیم. ارزونم بود، منم که بخاری برقی خریده بودم و فرش برای اتاقم پس دیگه راحت بودم، شیشه ها هم عایق بندی کرده بودم ولی صابخونه تصمیم گرفت بفروشه خونشو ما مجبور شدیم دنبال جا بگردیم. خونه پیدا کردن سخته، نمیدونی مردم ازت خوششون میاد یا بدشون میاد! بهت میگن خبر میدیم، یا اینکه خونه خوبه ولی بو میده یا کثیفه و تو میگی حالا بهتون خبر میدم. 
توی همین ساختمون نمیدونم طبقه ی بالای الانم بود یا پایین یا واحد روبه رو، اتاق پیدا کردم دوتا دختر تو خونه بودن به نظرم خیلی خوب بودن و کلیم حرف زدیم تهش ولی خونه رو به من ندادن، یعنی من گفتم که اینجا برای من خیلی خوبه چون نزدیک کارو درسمه ولی خب مثکه گفتن به ما چه که واقعا به اونا چه، شایدم فکر کردن من خیلی حرف میزنم ! به هرحال هرچی بود از من خوششون نیومده بود مثل اینکه. 
بعد از مدتی باز یه آگهی دیدم با همین آدرس و ساختمون تعجب کردم، سریع پیگیری کردمو قرار گذاشتمو اومدم خونه رو دیدم دقیقا همون ساختمون و همون اتاق ولی کمی کوچکتر، گربه هم داشتن داریم یعنی، من اولین نفری بودم که خونه رو میدید، همه به نظر خوب میومدن و تمیز، منم که همخونه ی نمونه م به موقع تمیز میکنم بی صدام مهمون ندارم بیشتر وقتا هم خونه نیستمو دیر میام و میخوابم چون سرکارم آدمیزادی نیست. اصلا امیدی نداشتم که صبحش برام نوشتن که اتاق برای توعه. 
یه اتاق خیلی نقلی توی یه خونه ی بزرگ که گربه ش رفیقِ اصلیمه و بیشتر وقتا گریه میکنه که تو اتاق من باشه. دکور اتاقو روز اول تغییر دادم به فضا بیشتر به نظر بیادو موفق بودم، کف اتاق موکته و گرمیشو بیشتر میکنه. 
یه آینه هم از حراجی خریدم و چپوندم یه گوشه، بیشتر وسایلم زیر تختن، ولی خب من دوست دارم جامو راحتم.

چیزی که آدما از من یادشون بمونه از این خونه اینه که آدم جدی هستم، گربه خیلی دوستم داره، تمیزم و به حق مردم خیلی احترام میزارم، دیگه نمیدونن که شده سه شب نخوابم که به ددلاینم برسم ، شده ساعت ها رو زمین فقط دراز کشیدم که سعی کنم فکرمو خالی کنم که مسلما نتونستم، که صدای رختخوابشونو همیشه شنیدمو سعی کردم چیزی نگم، که حسودی کردم که همیشه رفتو آمد دارنو وقت میکنن غذای غیر آماده بپزن. حتی حسودی کردم با اینکه خیلی از من کوچکترن ولی شغل ثابت دارن. 

چیزی که مردم از ما یادشون میمونه تصویریه که خودشون میسازن نه چیزی که هستیم، مثلا همین اتفاقی که اخیران افتاده، بهم ترفیع دادن چون منو آدم خیلی مسئولیت پذیر و جدی و با اعتماد به نفسی میبینن، درصورتی که درون خودم اصلا اینجوری نیست ! هر لحظه از دلهره که نکنه خرابکاری کنم تمام بدنم منقبضه و همچنان موندم چجوری تونستن بهم اعتماد کنن. تصویری که مردم دارن از ما چیزی که ما نیست هست. چیزی که نشون میدیم ؟ یا مثلا من شوخی نمیکنم با مردم چون فکر میکنم اولش نباید صمیمی شد و چرا باید با همه شوخی کرد ؟ برای همین همه فکر میکنن خیلی جدی هستم بعد که شوخی میکنم تعجب میکنن. ولی خب اونا همیشه اون آدم جدیه رو یادشونه! 

الان که فکر میکنم میبینم تصویری که حتی از مادرم دارم اون چیزی نیست که درون خودش هست مسلمن ! درونش چیه ؟ مادرم پیچیده ترین آدمیه که دیدم، درونش چی میتونه باشه! مادرِ خالصم چجوریه ! 
شاید تنها آدمی که تونستم خالصشو ببینم صمیمی ترین دوستم بود که الان حضوری نداره، قبل و بعد اون خالصیتی به یاد ندارم! خود من همینطور که گفتم هزارتا لایه فاصله داره تصویرم با داخلم، داخلم طبقه بندی شده س، چیزهایی که غمگینم میکنه و قلبمو به درد میاره که با نشونه ای کلمه ای چیزی یادم میاد که تعجب میکنم که چرا باید یادم بیاد همچین چیزی، چیزهایی که آزارم میده و سعی میکنم بفرستمشون اون طبقه یا بهشون فکر نکنم، طبقه ای که عذاب وجدان بهم میده، طبقه ای که تلاش میکنه قانعم کنه، طبقه ی بیخیالی، طبقه ی تظاهر، طبقه ی یک هزار کار نکرده، طبقه ی فکر و کلی طبقه ی دیگه، که طبقه آخرش همین ظاهرمه که به کسی چه ربطی داره من چند طبقه س درونم و باید بیرونم جدی باشه و مقتدر ! مقتدر ؟! 
یه طبقه ولی دارم که سرورِ طبقه هاس، شکننده باید بزارم اسمشو، هرچیزی ممکنه به غصه بنشونتم هرچیزی بعد که حسابی یواشکی غصشو خوردم میفرستمش اون طبقه ی بی فکری. 

قصه و غصه ی زندگی آدما همونقدر پیچیده س که درونِ خالصِ مادرِ من. 
قصه ی منو ذهنِ پرم از چراها و فکرا و فردا ها و طبقات تو در تو هم مثل شاخه های درختاس توی برف که نمیدونی کدوم شاخه برای کدوم درخته، فقط همه به چشم تو یه سری شاخه ی لختن که برف قشنگشون کرده. 

۱۳۹۷ دی ۱۰, دوشنبه

دوهزارونوزده

تمام مدت عذاب وجدان دارم، شب گذشته رو با عذاب وجدان اینکه با مدیرِ جدید وقت خداحافظی روبوسی نکردم ( مسیر کار تا خونه ) گذروندم، و شایدم تا یکمی بعد از اینکه رفتم توی تخت، بعدش هم تا خود صبح خواب دیدم که سرکارم یه چیزی کمه یا یه  مسئولیتی دارم  که نتونستم انجامش بدم و همچنان عذاب وجدان روبوسی نکردن با مدیر مهربون طبق رسومو عادات اروپایی ولم نکرد. 
تقریبا نزدیک دوماه از سی سالگیم میگذره، به نظرم باید خیلی بزرگ شده باشم و از بیرون کاملا این رو نشون میدم ولی از درون بیشتر فرسوده شدم و قانع تر و ساکت تر، از تمام تلاشها و کار و روزمرگی ِ شلوغ و زندگی عجیب. 
امروز پرسیدم تو هم به این فکر میکنی که چطور اینجوری شد که مجبور شدم از کشوری که توش جا افتاده بودم پاشم برم یه کشور دیگه ؟ و جواب داد که تو هنوز داری براش غصه میخوری؟ و من واقعا غصه میخورم و دردناکه، حتی با اینکه وضعیت خوبه و شاید خیلی پیشرفتهای بهتری کرده باشمو به نفعم بوده باشه ولی ته دلم دلگیرم از اینکه به شخصه انتخاب نکردم و مجبور بودم برم یه جای دیگه ! 

این مدت توی ذهنم مینوشتم، چون به معنای واقعی وقتی نداشتم که بتونم بشینم فکرامو جمع کنمو بنویسم، تمام این دوسال طوری با سرعت گذشت که هرچی برمیگردم به عقب به چهارسال قبلش به همین دوسال پیش قبل از درست شدن دوباره ی ویزا و همه چیز همه وجودم از ترس ممکنه پودر بشه. 
تا تونستم سرکار رفتمو تا تونستم درس خوندمو سعی کردم از وقتم استفاده بکنم، کشور جدید تقریبا همه چیز آسونتره ولی نمیتونم به این دلیله که تعداد خارجی بیشتره یا اینکه من بلد بودم چجوری راه یاد بگیرمو جا بیوفتم! هرچی که بود کمک های بزرگی برام بودو هست ولی باز همونطور که گفتم ته دلم دلگیرم از زندگی که باید همیشه کجکی یه چیزی رو پیش بیاره، تمام اون روزها طی اون شش ماه که منتظر ویزای دوباره بودم اینکه هرروز با کابوسو تنهایی میجنگیدم هرجوری که حساب کردم حقم نبودن. 

تمام مدت فکر میکنم چیزی رو پرفکت انجام نمیدم، مثل همین روبوسی، مگه روبوسی کردن چه قدر وقت آدمو میگیره ؟ اونم منی که پیاده از سرکارم تا خونه سه دقیقه راهه! حتی تا چند دقیقه داشتم فکر میکردم که باید برگردمو روبوسی کنم و بگم هپی نیو یر ؟ یا باید بنویسم براش که ببخشید من بدون روبوسی رفتم و هپی نیو یر ؟!

فردا شب این موقع سال نوی میلادیه، سی ساله شدم و هنوز اونطوری که میخواستم دارم زندگی نمیکنم، کارِ ثابت ندارم درسم تموم نشده و هنوز همخونه دارم و هنوز قرض دارم ! خوبیش اینه که چهارتا زبون یاد گرفتمو چندین ویزا با بدبختی گرفتمو به زودی کارِ ثابت میگیرمو از قرض در میامو شاید بتونم خونه هم بگیرم بدون همخونه و اینکه توی عجیب ترین و بهترین رابطه ی زندگیم قرار دارم. 

آدم هرروز فکر میکنه قبلا چه قدر احمق بوده، ولی همین هرروز همین امروزه دیگه، فردا من یه احمقِ فردامو امروز یه احمقِ امروز، روزی که احمقِ امروزو فردا نباشم رو دوست دارم ببینم. 

تجربه های عجیب و خوب و بدی رو این مدتی که مهاجرت کردم داشتم، بدهاش خیلی بد بودن و خوبهاش معمولی ولی ترسی که دارم اینه که همیشه یه مشکلی پیش بیاد بیخودو بیجهت! همه اینا به همون عذاب وجدانم برمیگرده که تمام مدت همراهمه، نکنی کسی ناراحت شد نکنه من دستم رو اشتباه بردم جلوی مشتری یا اشتباهی سوالی کردم یا نگاهم غلط بود یا زیادی ساکت بودم  !

باید بگم جدا از عذاب وجدانی که همیشه همراهمه تلاش میکنم وقتایی که آروممو دارم لذت میبرم رو یادآور بشم به خودم و این روش خیلی کمک میکنه به کمتر حرصی بودنم . 
وقتی به این فکر میکنم که تمام دنیا به این خلاصه میشه که تو نگرانی نداشته باشی یکی کنارت باشه همه چیز سرجاش باشه عذاب وجدانم بیشتر میشه که چرا الان نباید اونجوری که باید باشه بعد سعی میکنم خودمو قانع کنم که شاید هست. 
به نظر میاد خیلی نق زدمو ناله کردم ولی در اصل مثلا اومدم بگم که خوبم بعد یاد حرف لوکاش، روانشناسی که از طریق دانشگاه پیدا کردم و بعد از سه جلسه دیگه نرفتم افتاد که گفت باید بگی همه چیزو بگی و اصلا به فکر ناراحت کردن مردم نباشی که آزرده میشن چون تو مهمی که آزرده  نباشی، هرچی تلاش کردم که بگم نمیشه گفت باید این شاید و اما و نمیشه رو بزاری کنار و بتونی بگی میشه یا فراموش کنی و من معمولا نمیتونم فراموش کنم متاسفانه و نمیتونم بگم میتونم برای همین لوکاش خیلی وقته که ایمیلش بی جواب مونده و عذاب وجدان دارم که جواب ندادم ایمیلی رو ، و خودمو قانع کردم که اون برای عادیه که مراجعه کننده هاش جوابشو ندن یا دیگه نرن پیشش، کاش برای مدیر جدید هم عادی بوده باشه که روبوسی نکنی گاها نه اینکه بی احترامی . 

۱۳۹۶ فروردین ۱۳, یکشنبه

عکسی دیدم از روبه روی محل کار قدیمم ، دقیقا روبه روش ، همون بستنی فروشی که جورج صاحبش بود و بغلش شراب فروشی/کافه ی کوچکی بود که شکلات های سنتی داشت و صاحبش کاترینا بود، خیابونی که یه ورش میخورد به بازار روز هرروزه و شلواغ یه ورش هم به مرکزی ترین نقطه ی شهر، عکس برای همین دو دقیقه پیش بود، بارونی بود، دلم مثل هرباری که یاد خیابونا و روزگارم تو اون شهر میوفتم باز فشرده شد ، موضوع این بود که مثل همیشه میشه جایی حضور نداشت ولی زندگی تو اون مکان جریان داره چه تو باشی چه نباشی، جای تو فوقش هست محو میشه یا یکی دیگه میره جات.

پارسال دقیقا همینروزا بود که با یک نامه بهم وقت دادن برای خروج از کشور به جرم تعویض دانشگاه و کار دانشجویی قانونی، مرور کردن همه ی این اتفاقات ترسناکه ، از همه ترسناکتر زیر رو رو شدن زندگی که خیلی سخت تونسته بودم بهش نظم بدم به خیال خودم. تحمل اونهمه فشار اونهمه ماه اونهمه اذیت خیلی سخت بود بدتر از همه انتظار ویزا و صف سفارت میتونست هر لحظه منو سکته بده از استرس بیچاره م کنه.

اینکه دیگه ایران نیستم خیلی خوبه، بعد از نه ماه ایران موندن فهمیدم اصلا نمیتونم اونجا حضور داشته باشم و فقط برای مسافرت خوبه یعنی برای مسافرت عالیه آدم یاد خاطرات مسخره ش نمیوفته و فقط به خوش گذرونی میگذره و دیدو بازدید و مهمونی و مسافرت. نه اینکه مسئولیت کوچکترین چیزهای خانواده رو بندازن به دوشت و براشون مهم نباشه تو از کجا میاری چجوری میریو میایی و در کل یادشون بره که تو هم مواظبت احتیاج داری.

ایران بودن خیلی سخت بود اینبار، کاری که گیر اوردم ولی فشار زیاد هرروز تحمل کلی مسئولیت و نیروی تنبل و از زیر کار دربرو و کارفرای قدر ندون تجربه های من بودن ، تنها کاری که حالمو خوب کرد درس دادن زبان بود که فقط به امید اینکه میتونم برگردم میرفتم و درس میدادم .

تقریبا هر سفارتی که میشد درخواست داد پیگیرش بودم، هردانشگاهی که میشد، تو ذهنم میگفتم الان شده فقط اینکه ایران نباشی یا راهی باشه برای برگشتن سرجات، بعد باز میرسیدم به اول که خب منکه برنمیگردم سرجام، سرجام تموم شده پوچ شده چونکه کنسول نمیخواسته دوباره به من ویزا بده که زحمت های چهارساله م به باد نره و من از دستم هیچ کاری برنمیاد چونکه پاسپورتم همچین مورد قبول بقیه نیست.

الان که اینجام خودم باورم نمیشه اونهمه دویدمو مدارک جور کردمو ترجمه و ببرو بیارو اینا تا ویزا گرفتمو رسیدمو همه ی اینا، هیچ چیز اینروزا رو باور نمیکنم ، از اول شروع کنم اونم به اجبار خیلی سخته ولی بهتر از اونهمه فشاره، اگر پارتنرم نبود هیچ کدوم از اینارو نمیتونستم انجام بدم و این دردناکتره ، یعنی با این سن هنوز اونقدر توانایی ندارم که بتونم مشکلمو درست کنم تنهایی. از اونورم خوبه که یکی هست که واقعا حواسش به ادم هست اونم به این شدت.
تو اون مدت به هرکسی شد رو انداختم برای وامو نزولو قرض و فلان ، کلی از آدما خیلی عجیب بهم کمک کردن که کارام درست پیش برن و این باز هم دردناک بود هم قشنگ.

الان که اینجام آرومم، وقت و برنامه ریزی خودمو دارم، دانشگاه خوبه و دارم به شدت دنبال کار میگردم چون هم بدون کار دارم دیوونه میشم هم اینکه نیاز دارم کار کنم وگرنه باز همه چیز خرابتر میشه.

کل داستان رو نمیتونم باور کنم همه ش فکر میکنم توی حبابم یعنی هیچ چیزی واقعی نیست روی هوام. زبان حرف زدنم تغییر کرده و سخت شده راستش ولی سعیمو میکنم که خوب باشمو پیشرفت کنم، چیزی که آزارم میده سوال مردمه درباره زبانی که بلدم ، چجوری بلدی؟ همین سوال میتونه منو یاد تموم سنگ فرشای اونشهر بندازه، تمام آرامشی که داشتم همه چیزی که بلد بودمو داشتم. ولی به اینکه درس میخوندم اونجا بسنده میکنم.

پارسال اینموقع میتونستم تصمیم درست بگیرم، بلیط نخرم برنگردم، بمونم اعتراض بزنم سرکارمو برم حقمقو بگیرم، دانشگاهمو برم و اینهمه فشار و استرس و مشکلات مالی صدبرابر نشنو من کم توانتر نشم.
برای اوردن همه ی وسائل و لباسام باید برم اون شهر، هرشب دارم میترسم هرشب میترسم وارد شم و بترکم و نتونم برگردم، نمیدونم خیلی زیاد دارم زجه موره میکنم یا واقعا طبیعیه وقتی یکی اونهمه چیز میسازه با سختی و اخرش شاده یهویی از دستشون میده چجوری باید باشه!

خودم آرومم فقط ذهنم خیلی آزارم میده، میتونم برم تراپیست ولی چه کمکی میکنه ؟ باز باید حرف بزنم بگم این اتفاقا افتاده و من حالم خوب نیست حس باختن میکنم درحالی که منطقم میگه الان هم شروع خوبه و تجربه داری ولی اونهمه اذیتی که شدم برای رسیدن به همه چیزا چی ! توی تناقص بدی گیر کردم بین منطقم حسم روم جسمم .

قبلنا همه چیز رو درک میکردم، الان باورم نمیشه، فقط میدونم که هستم نمیدونم چرا و چجوری و بیشتر چرا واقعا چرا .
برگشتنم به طرز بدی بود ، با خانواده دعوای بدی کردم ، تا لحظه ی آخر داشتم کاراشونو میکردم و تا لحظه آخر هیچ کمک مالی/روحی بهم نکردن و بیشتر اونجا بودم که چیزارو نظم بدم.
روزی که رفتم ویزامو بگیرم برف زیادی اومده بود چندبار نزدیک بود با ماشین لیز بخورم روی برفا باورم نمیشد که اینا انقدر راحت بهم ویزا دادن ولی جایی که اونهمه زندگی کردم زبونشونو بلدم مالیات دادم هی منو رد کرد هی رد کرد .
دیگه طاقت نداشتم فقط میخواستم برم، همه اینا فشارهارو چندبرابر کرد، دعوام شد به طرز خیلی بدی، تا میتونستم داد زدم جیغ زدم خودمو کوبیدم به درو دیوار زخمی و کبود کردم، میخواستم خالی شم نمیتونستم خودمو کنترل و آروم کنم، فقط میخواستم برم چون میدونستم تا برسم آرامش هم دارم تا برسم همه اون فشارا و مسئولیت ها تموم میشن، سخت بود ولی تنها با اضافه بارو صورت کبود رفتم فرودگاهو اومدم وارد سردترین کشور ممکن شدم، بلد نبودن خیابونا زبونشون آدما، نداشتن دوچرخه ، نداشتن پولشون نشناختن کسی، همه اینا بیشتر میزد تو سرم ولی باز میگفتم از اون وضعیت بهتره.
الان دوماه گذشته ، پارتنرم پشتمه، خودم دارم تمام تلاشمو میکنم تا شرایط خوبی درست کنم و نگهش دارم، هیچ نمیدونم چی میشه ولی کاش دیگه چیزی رو از دست ندم اونم اینجوری که هرروز دق کنم از فکرش از تصور اونهمه آزاری که شدم .

از وقتی همه اینا پیش اومد، دلم میخواست که میشد کاره ای باشم بتونم ویزا رو بردارم، خیلی ظلمه که اینهمه فشار روی آدمی که کاملا همه چیزش قانونیه باشه برای داشتن آرامش و استقلال و حال خوب ، فقط واسه یه استیکر همین .

۱۳۹۵ مرداد ۲۷, چهارشنبه

ماه پنجم

داشتم تو کوچه با ماشین میومدم دیدم یه آقای پیری داره آروم آروم میره وسط کوچه نزدیک شدم دیدم نابیناس ، زدم کنار گفتم که آقا خیلی وسط کوچه ای بیام کمکتون کنم ؟ خودش رفت سمت پیاده رو و چند بار تشکر کرد ، حالا هی دارم فکر میکنم چجوری بقیه مسیر رو پیدا میکنه و خودمو قانع میکنم که بلده چجوری با عصاش کار کنه و صداهارو تشخیص بده ، یجا نزدیک بود سرش بخوره به این لوله های گاز که دیدم کاملا آگاه سرشو کشید کنار .
از قبل خیلی بیشتر سعی میکنم خودمو بزارم جای مردم ، که بگم مثلا سلامتیت که به خطر نیوفتاده سرطان که نداری مثلا ، حل شدنیه ، گره س از روی نادونی یا هرچی نمیشه که باز نشه آدم تلاششو میکنه تا سالمه ، جلوی خودمو میگیرم که گریه نکنم و سعی کنم باهوشانه حل کنم مسئله رو ، هرچی فکر میکنم متوجه ن میشم چرا باید اینجوری بشه ، انگاری تو شرایطی که هستم خوابه ، کاملا چیزهای بعید ، حرفای مردم شروع شده که خب چرا برگشتی ! هی میگم قانونی عمل کردم ، ولی توی خودم میدونم که جدای قانونی بودن داستان ، ترسیدم برای چی نمیدونم ، ولی حتی درست نترسیدم ، نترسیدم که اینهمه سال جنگیدم رسیدم به جایی که میخوام بعد ممکنه با یه پرواز همه چیز خراب شه صفر بشه اونهمه سختی بشه پوچ ، کاش از این ترسیده بودم ، شایدم ترسیدم که برگشتم ، نمیدونستم که اینجا چی میشه ، باز اینجا اطلاعات غلط بهم میدن باز راه اشتباه میرم ، کنسول باهام لج میکنه و مجبور میشم کارایی که باید ماه های پیش میکردمو الان بکنم ، کل داستان مسخره س .
هرروز که بیدار میشم یادم میوفته چیشده کلی آهو نفرین میکنم مسئول ویزاهارو که بی دلیل و نژادپرستانه لج کرده باهامو ذره ای به زندگی و آینده ی یه آدم فکر نکرده ، بعدشم واقعا خسته میشم از اینکه الان باید کجا میبودم و کجای زندگیمم ، هی میگم اینجوری که نمیشه که نشه ، نمیشه که یهویی استپ بشه ، اصلا وسائلم چی ؟ مگه میشه یهویی زندگیت بشه یه چمدون ؟ مگه هزارسال پیشه ؟ تمام تلاشمو دارم میکنم یه راهی پیدا کنم تا تو کمترین زمان ممکن بتونم موفق بشم ، سخته ولی خب واقعا عدالت نیست اینهمه تلاش به هیچی نرسه ، این خیلی آزارم میده .

تمام این مدت سعی کردم گریه نکنم ، حتی یه جاهایی گفتم بابا گریه کن عب نداره حقته زندگیت خراب شده خب ، ولی منطقم بالاتر بوده و میلم به درست کردن بیشتره ، چندروز پیشا کلی خواب دیدم و تو خواب گریه میکردم به طرزِ خیلی بدی ، توی خیابونای همون شهری که بودم داشتم راه میرفتم به دوستم میگفتم همه اینارو خودم با  دست خودم از دست دادم ، بعد میدیدم که خب منکه اینجام ! بعد یادم میوفتاد که خواب میبینم ، انقدر تو خواب گریه کردم که نفسم گرفتو بیدار شدمو تلافی همه این چندماه که گریه نکردم کلی زدم زیر گریه ، بیشتر از هرچیزی دلم خیلی میگیره از اینهمه اتفاق مسخره ، از اینکه واقعا حقم نبود ، هرجای زندگیم حقم بود که خراب شه همه چیز رو سرم الان که تازه رسیده بودم به خوشحالی حقم نبود .

نمیدونم چی میخواد بشه ولی کاشکی زودتر نتیجه ای بگیرم و تموم شه ، روزها انقدر بیکارم که ممکنه دیوونه شم ، سرمو با فیلمو ورزشو کتاب گرم میکنم و میگم خب خوبیش اینه کنارِ مامانمم میتونم تو کاراش کمکش کنم یکم خیالش راحت باشه .

خیلی سخته درسته سالمم ولی باز سخته ، از دست دادن هرچیزی خیلی سخته ، مخصوصا وقتی اینهمه سختی کشیدم ، حاضر بودم هرکاری بکنم که کم نیارمو هدفو دنبال کنم ، بعد دقیقا همونجایی که میخواستم وایساده بودم ، پووووف . تمام انتظارم از زندگی و انرژی و کائناتو هرچی اینه که ته اینهمه تلاش پوچ نشه خراب  نشه . حالا الان که تو این وضعیتم همه کمک میکننو نگرانن و هی میگن بابا اینهمه تلاش کردی ، یه وقتایی به زمینو زمان بزنی تا کمک و پولو ساپورت نباشه هیچ کاری نمیشه کرد ، یه وقتایی مثل الان که همه اینا هست باز هم هیچ کاری نمیشه کرد ، هیچ سردر نمیارم از این وضعیت . هرروز انتظار دارم روز آخر باشه و تلاشام نتیجه بده . 

۱۳۹۵ مرداد ۶, چهارشنبه

همیشه حواسم بوده اگر هم توم حسودی کردمو حسرت خوردم به روم نیارم ، ولی الان خیلی واضح حسودی میکنم ، تو دلم میگم ببین آخه این اینجوری من اینجوری اون اونجوری ، و تقریبا دلم آتیش میگیره ، از اینکه همه زدن تو سرم گفتن چه قدر نق میزنی ! بعد خودشون نق تر زدن برای شرایط خوبی که داشتن ، مثل اینکه دچار مقایسه هم شدم ، بعد از اینکه همیشه گفتن تو قوی بودی در صورتی که تو شرایط هم نیستیم که تعریفی از قوی بودن هم بدیم . از اینکه کسی که بهش حسودی میکنم و موفقه الان با شرایط کاملا ایده آل و پولو ساپورت خانواده و نق ِ همیشگی میفهمه شرایطم اینجوریه ، ناراحتی و قلب گرفتی اینروزام چندبرابر میشه ، طوری که انگاری واقعا خرج زندگیمو میدن این آدمها ، دور شدن ازشون یعنی پاک کردنشون از مجازی هم مسخره س دچار سو تفاهم میشه ، شایدم غیر ِ سوء تفاهمه .

هرچه قدر فکر میکنم متوجه شرایطی که توش هستم نمیشم ، بیشتر مثل یه خوابِ دنباله دار میمونه تا واقعیت ، انگاری قبلی وجود نداشته یا اینی که توشم وجود نداره ، خیلی گنگ و عجیبه ، هرچه قدر که تلاش میکنم میبینم دقیقا یه راه حلی بوده که تا دیروز وقتش بوده ولی هیچ اطلاعی ازش نداشتم و دیر متوجه شدم ، مثل اینکه همه راه ها کور بشن و قایم بشن از دست من ، عجیبه ، مثل یه بازی از قبل طراحی شده به قصد زمین خوردن ، آدمی که باید اوکی بده برای درست شدن کارم برای یک تکه کاغذ لعنتی آدم خشک و لجبازیه و مسلما منو آدم احمق و تنبلی میبینه که اینجوری قضاوت میکنه ، همه جا سعی کردم هیچ کس رو قضاوت نکنم ، الان سر کاری که بهش نیاز داشتم  و سخت بودو درد فیزیکی و روحی داشت و ناچیز بود قضاوت دارم میشم که قصدم کار در اروپا هست نه درس خوندن و به این توجه نمیشه که خب برای درس نیاز به پول هم هست .
دقیقا جایی که کمی دیر یا شاید کلا دیره خانواده م دارن با مدارک ساپورت مالیم میکنند ، دقیقا همین خانواده ای که مخالف بودند برای رفتنم ، همین خانواده ای که دوسال تمام هیچ هزینه ای نکردند و دوسال قبلش هم با دلسوزی و خیلی فشار و مجبوری کمک کردند الان هولم میدن که برگرد کاش درست بشه برگردی به زندگی برسی ، کاشکی میموندی اصلا چرا برگشتی !
من برگشتم که یه روزی نکنه نتونم هیچ وقت دیگه بیام پیششون ، بزرگ ترین دلیلم این بود .

اینروزها بیشتر از هر وقتی وقت اضافه دارم ، چیزی که مدتها بود نداشتم ، استراحت خوابِ اضافی ، رویا دیدن ِ مسخره از خوابِ زیادی و ولو شدنو فکر و خیال . تمام احتمال هارو میزارم کنار هم که اگه برنمیگشتم فلان کارو میکردم اینجوری میشد تاحالا شاید درست شده بود ، یا شاید وقتی برگشتم فلان مدرکو نداده بودم عقلم رسیده بود فلان شده بود ، یا شاید اگه حرف زده بودم درست تر الان اون برگه ی مسخره دستم بود و در حال رفتن بودم و کاشکی فلان کاشکی اونجوری .

به نتیجه ای که رسیدم نداشتن بلوغ فکری یا عملیه ، که هنوز نمیتونم توی لحظه عمل ِ خوبی داشته باشم و دفاع و جنگ واقعی کنم برای شرایطم ، این خیلی ترسناک و بده ، یعنی تمام تلاشهایی که کردم و برام سخت بوده شاید درصد کمی از تواناییم بوده نه همه ش .

قبول کردن شرایطم برام سخته ولی قانع هستم ، شایدم اسمش قانع بودن نیست چونکه دست من نیست تغییر شرایط الان ، و این ترسناک و مسخره س ، هیچ ایده ای از روزهای بعدی ندارم و فقط سعی میکنم خودمو آروم نگه دارم که فکر بیهوده ای نکنم و صبر کنم ، صبر کردنم خوبه شایدم همون آگاهی از گذر ِ زمانم ، تنها چیزی که لازم دارم روشن شدن تکلیف هستش که چی میشه چی قراره بشه و چرا اینجوری شد .

از وقتی که دوست یا دوست ِ صمیمی داشته باشم خیلی سال میگذره ، شاید خیلی کوچیک بودم ، تو این شرایط تنهام و هرکسی که بگه درک میکنم قشنگه ولی خب مسلما درک کردن این بلاتکلیفی واقعا نشدنیه . پارتنرم تمام تلاششو میکنه که آروم منو نگه داره و یجوری منو برگردونه این خودش خیلی قشنگتر از هر چیزیه ولی بدی این داستان دقیقا تهش از دست دادن پارتنرم هم میشه ، راه دور یعنی کشور دیگه و روحیه ی خراب من برای از دست دادن تمام زندگی که درستش کرده بودم .

فکر کردم اگر کمی پررو بودم شاید الان همه صفحه های مجازی رو از مشکلم پُر کرده بودم و رسیده بود به اصل داستانو از این جور مسائل و حل شده بود ، مثل خیلی از موضوعات شخصی ِ دیگه ، ولی فکر کردن بهش هم خنده داره ، درصورتی که شاید برای فرد دیگه ای تنها راه و بهترین راه باشه .

قبلا ناراحت که میشدم قلبم فشرده میشد ، الان بیشتر وقتها قلبم فشرده س و فشار بدی روش میاد و دیگه سعی به کنترل حالم نمیکنم اگر گریه م بگیره میزارم گریه کنم چونکه دیگه چکاری از دست آدم برمیاد ، اگر میخوام دعوا کنم داد بزنم جلوی خودمو نمیگیرم ، نمیدونم از دست خودم باید ناراحت باشم از دست کسی ، یا چی . دلیل اینکه بدون پشتیبانی ِ درستی اینهمه رفتم جلو و جام خوب شده بود یهویی همه چیز خراب شد ، تقصیر منه که دقت نکردم به درست کردن ِ بهتر شرایط؟ و به همون قانع بودم ؟ پرسو جو نکردم و همینطوری قانع رفتم جلو و روراست بودم و روراستی هنوز که هنوزه چندین ماهه همه زندگیو گذاشته رو هوا . بعد اینهمه آدم ناراضی با پشتیبانی ِ همیشگی خانواده و کمترین فشار ممکن روشون ، دغدغه ی رابطه و گل دامن و غیره اینهمه موفق میشن و باعث میشن آدم دلش بگیره و حسودی کنه ! این خیلی مسخره س ، این شرایط که دچار این فکرها بشه آدم از همه چیز مسخره تره .

۱۳۹۵ تیر ۴, جمعه

یادم میاد

دوسال پیش همین ماه رمضون بود ، تو اون خونه ی زیر شیروونی ِ قشنگی که بودیم ، همخونه م برام بامیه درست کرد و نون بربری سر یه افطار ، یادمه اونسال شبا تا صبح گریه میکردم همون آخرای تابستون که چرا کارام گیر میکنن چرا انقدر دستم تنگ مونده خانواده کمکم نمیکنن و کار پیدا نمیکنمو دانشگاه درست نمیشه ، میرفتم بالای پنجره میشستم و غصه رو غصه ، روبه روم کوه معلوم بودو کلیسای معروف ِ شهر که بالای کوهه ، اینروزا خیلی یاد اونوقتا میوفتم ، که چه قدر میشستم غصه میخوردم و از صبح دنبال کار میگشتم تا شب و دقیقا وقتی که به نقطه ی صفر صفر رسیدم همه چیز تقریبا درست شد یا افتاد رو غلطک . اما پارسال همین موقع تقریبا هرروز سرکار میرفتم و از گرما هلاک شدم و گاهی وقتا نفسم بالا نمیومد ، اگر روزه میگرفتم ساعت نهونیم شب افطار بود دقیقا وقتی که هوا خنک شده بود و مشتری میریخت تو رستوران .

چه ایران باشم چه نباشم ذهنم خیلی ناخودآگاه یه چیزایی یه صحنه هایی یادم میاره حالا از هرجایی ، تو خواب یا بیداری ، بیشترین چیزی که اینروزا هی ذهنم یادم میاره دوچرخه سواریمه که از دم خونه دوچرخه میگرفتم خیلی وقتا ترمزش خراب بود چراغ نداشت که چراغ واسه خودم جدا گرفته بودم شبای مِه دار بزنم به دنده ی دوچرخه  ، یه شبایی جشن بود هیچ ایستگاهی دوچرخه پیدا نمیکردم ، حتی یبار کارتم قفل شد مجبور شدم کلی پیاده برم چونکه نمی ارزید بلیط بخرم . تو خیابون اصلی که میوفتادم پر بود از گروه ها یا تک نفره هایی که موزیک میزنن ، یا اون خانومی که ویولون میزنه همیشه با ظاهر خیلی شیک و قشنگ ترین موزیکهای ممکن رو میزنه ، یا این گروه جدیدا که با ویولون سل و چندتا ساز دیگه و یه خواننده ی خوب وایمیستادن تو خیابون اصلی ، یا اون آقای آکاردئونی و ساکسیفونی یا اون بالن فروشا ، با دوچرخه از وسط همه ی اینا میگذشتم و برام قشنگترین صحنه ها بود هرروز این چیزا . شبا که از سرکار برمیگشتم خانوم ِ ویولونی یه گوشه تو اون میدون دومی داشت میزد و واقعا قشنگ بود . هرروز که از هرچیزی لذت میبردم میدیدم که درست انتخاب کردم که اومدم و سختیاشو تحمل کردمو میکنم ،جاییه که آرومم ، عصبانی نمیشم ، خودمم .

سه سال پیش دقیقا امشب یادمه امتحانم داشتم ، خونمو عوض کرده بودم رفته بودم برای یه مدت توی مرکز شهر توی یه خونه ی بامزه ی قدیمی سیصد سال ساخت با دوسه نفر دیگه همخونه و هم اتاق بودم ، برای رفع خستگی از خونه رفتم بیرون ، دیدم مثل شب سال نو خیلی شلوغه ، فهمیدم که جشنی چیزیه ، بعدتر فهمیدم یه جشن مذهبی ِ خاصیه که از صبح کارنوال بوده و شب با موزیک بالای پل ِ رودخونه ی پو po' آتیش بازی میکنن به مدت طولانی ، یکی از بهترین شبای زندگیم بود ، انقدر آرامش گرفتم از اون حجم شادی و قشنگی که سالهای دیگه هرجوری بود سعی میکردم خودمو برسونم به این برنامه و باز اونهمه لذت ببرم . امسال نگران بودم که جمعه شبه و من باید سرکار باشمو چجوری میتونم مرخصی بگیرم ، همینطور امسال نگران شب سال نو هم بودم که چجوری مرخصی بگیرم چون دیگه امسال روزی که من سر کارم سال نو میشه ، که خب هنوز نتونستم برگردم . امشب گفتم خب اگر بودمو سرکارم بودم عب نداشت با اینکه تهِ دلم عیب داشت ، دوست ندارم انقدر دلسوزانه و حقیر طور قانع بشم .

شبایی که رستوران شلوغ بود خیلی خواب رستوران میدیدم ، اینکه من همه ش دارم میدوم و به هیچی نمیرسم یا اینکه به همه چیز میرسم ، از وقتی ایرانم خوابم شدید تر شده در این باره ، اینکه کارکنای جدید اومدن فضای رستوران عوض شده و من گیج میزنم ، یکبار هم خواب دیدم خیلی خیلی بزرگتر شده فضای رستوران و فقط منو یک نفر دیگه گارسونیم و انواع غذا سرو میشه و منو عوض شده ، هی مشتریا با من حرف میزنن هی من نمیفهمم و اسم غذاها برام عجیبه و همچنان دارم میدوم و مجبورم میزارو جمعو جور کنم جای اُردر گرفتن ، یا اینکه گارسونا جدیدن و نمیزارن من کارمو بکنمو مرتب کنم همه چیز رو .

ته منطقم میتونم به خودم بقبولونم که عیب نداره و خب فوقش دیگه خسته میشی از تلاش و نمیری کلا و میمونی اینجا وتلاش میکنی و کار پیدا میکنی درستو ادامه میدی و خیلی چیزهای دیگه ولی ته دلم خیلی میسوزه ، حتی مادرم که راضی به رفتنم نبود با یک سوز عجیبی میگه کاشکی کارت درست بشه ، یه شبایی تا صبح فکر میکنمو غصه میخورم ، کارمندای سفارتو راضی میکنم ، سعی میکنم تمرکز کنم برگردم به چند ماه قبل که شاید میتونستم کاری بکنم . خوب که فکر میکنم میبینم باز هم خیلی وقت و فرصت داشتم و از دستشون دادم باز هم به دلیل نپرسیدن و کم رویی و کمبود اطلاعات . حالا شدم سفیر اطلاع رسانی ، توی پیجا هرکسی هرسوالی داره اگر من اطلاع داشته باشم سریع جواب درست بهش میدم و راهنماییش میکنم و لینک درست بهش میدم و سعی میکنم متوجه ش کنم ، خودمو میزارم جای هرکسی که یک شبه سر هرچیزی از زندگیشو رویاشو هرچیز درستیش برش داشتن گذاشتنش تو سردرگمی واقعا خسته میشم .

اینکه حقوق نمیگیرم خیلی بده ، یعنی اینکه کار نمیکنم اینجا ، ایران بودن همیشه خوب بوده ، همه توجه میکنن میرم مسافرت اینور اونور مهمونی ، خوشگذرونی ، ولی این مدلش اصلا خوب نیست ، از روزی که اومدم دارم غصه میخورم و تنها خوبیش کنار مادرم و برادرام بودنه ، اینکه تو اون گرما نیستم مثل پارسال که از گرما نفسم میگرفت و یک شب حتی از گرما گریه کردم . هرکسی میگه یه خیری توشه من لبخند میزنم ، چونکه چمیدونه آدم واقعا چرا ، شانسه یا واقعا از بی عرضگی ِ آدمه .

اینکه هی ذهنم ناخودآگاه چیزایی یادم میاره اذیتم میکنه ، همینطوری که  وقتی اونجام چیزایی از ایران یادم میاره ، دقیقا یک چیزایی از گوشه کنارا که در مواقع معمول به ذهن آدم نمیرسه ، از افسردگیِ بیکاری و بلاتکلیفی خیلی میترسم . تنها چیزی که میدونم اینه که همیشه وقتی به جایی رسیدم به چیزی ، همیشه ترسیدم که از دستش بدم با اینکه فکرشم بی منطق بوده ولی همیشه ترسیدم و سعی کردم قدر بدونمو تلاشمو قطع نکنم ولی ترسه از بین نرفته . 

۱۳۹۵ خرداد ۹, یکشنبه

سرنوشت ؟

تمام منوچهری رو گشته بودم برای پیدا کردن ستِ چمدون ِ مناسب ، چمدونی که عمر کنه و از اول مهاجارت تا تهش همراهیم کنه ، به قیمت های اونروزها به جیب من نمیرسیدن چیزی که میخواستم ، یادمه یه بنفش تیره ای انتخاب کرده بودم ، پدرم همون روز عصرش بردتم به یه دکه ی چمدون فروشی و یه ست سه تایی چمدون "پولو" با قیمت مناسب برام گرفت ، چمدون هارو تا میتونستم پُر کرده بودم فقط هم لباس ، ذره ای از وسایل زندگی توشون نبود چونکه همه به دید مسافرت میدیدن مهاجرت منو ، وقتی اونجا ساکن شدمو زندگی بقیه رو دیدم ، فهمیدم که باید پلوپز همراهم میداشتم یا حداقل یک سری خوراکی عادی روزمره ی ایرانی و ادویه و اینجور چیزها .

صبحهای فرودگاه خیلی شلوغه ، تصور نگرانی ِ دل مادر و پدرم رو نمیتونم بکنم سخته خودمو جاشون بزارم ولی هرچی بود اونام دلشونو زده بودن به دریا شاید نمیدونم ، کلی اضافه بار خوردم و خب چون اصرار داشتم ببرم همه چیزو قبول کردمو بردمو دادم توی بار ، سه تا چمدون قلمبه . سوار هواپیما که شدم بعد از خاموش شدن چراغ ها یه اشکی ریخته بودم .

وقتی رسیدم فرودگاه خودمو تو صف چک پاسپورت پیدا کردم که خیلی طولانی بود بعد دوزاریم افتاد که توی یه فرودگاه خیلی خیلی بزرگتر از تصورم گیر کردم و هرچی جلو میرم بیشتر اسممو تو بلندگو صدا میزنن که برسم به پروازم ، بعد از چک کردن پاسپورت چیزی که یادمه این بود که کیفم بغلم بود و درحال دوییدن بودم تا به پروازم برسم ولی هرچی میدوییدم یکی میگفت باید اونور تر بری ، دقیقا دو دقیقه از پرواز گذشته بود و برای من صبر نکرده بودن و پرواز پریده بود با نصفه زبانی که بلد بودم گفتم باید منتظرم میموندین گفتن نمیشه ! تازه اینروزا میفهمم اون نمیشه یعنی چی .

بار اولم بود تنهایی خارج میشدم وقرار بود سختی های شدیدی رو تحمل کنم ، متصدی بلیط ها گفت بهتره بمونی و با یه پرواز ارزون سفر کنی گفتم من هیچی بلد نیستم و مجبور شدم برای زود رسیدن به شهری که خونه کرایه کرده بودم توش وقرار بود بیان دنبالم پول زیادی بدم و دوازده ساعت توی سالن منتظر وقت پروازم بمونم ، تمام اون دوازده ساعت فکر کردم که چرا همه چیز انقدر سخت ؟ اینهمه تلاش کردم برسم رسیدم چرا اینجوری ؟ و تلاش کردم که این چرا اینجوری هارو بزنم کنار و به این فکر کنم که عیب نداره و تو میتونی و ...

بالاخره رسیدم ، نصف شب به فرودگاه ، توی فرودگاه اول یه سیمکارت خریده بودم که بتونم باهاش به نگرانا خبر بدم و پول خورد داشتم برای گرفتن چرخ دستی و گذاشتن چمدونام توش و اینجا بلد بودم اتوبوس باید بگیرم و بگم پرتانوا میخوام پیاده شم .

امتحان ورودی معماری رو قبول نشدم چونکه به اون آسونی که فکر میکردیم نبود و خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردیم برای این رشته اقدام کرده بودن ، مجبور شدیم چند رشته مهندسی انتخاب کنیمو امتحان دوباره بدیم ، سخت ترین رشته ی ممکن رو قبول شدم ، شاید همه همون تلاش رو برای معماری میکردم قبول میشدم همون اول . گفتم خب سال اول درسای عمومی رو میخونم و سال بعد یه فکری میکنم ، ولی خب مثل همیشه هیچ چیز به اون آسونی نبود ! زبونی که مان یاد گرفته بودم و باهاش بهم ویزا داده بودن به هیچ وجه کافی نبود برای نشستن سر کلاس ریاضی مهندسی ، مشکلات مالی شروع شدن .
مدارک بورسم به درخواست برای خوابگاه نرسید ، یک بدشانسی بزرگ دیگه .
شروع کردم به یاد گرفتن توی شرایط کم پولی و بی پولی طی کردن ، خونمو عوض کردم و با شرایط سخت تر سعی کردم بسازم و درس بخونم ، از خانواده کمک گرفتم ولی اهمیتی ندیدم ، شایدم روشون نمیشده بگن تو دیگه باید خودت زندگی خودتو درست کنی .
درس میخوندم زیاد و سعی میکردم از درسای اسون تر نسبت به بقیه شروع کنم و تو این قسمت موفق بودم به پاس کردن درسا . مشکلات مالی فشار زیادی اوردن ، نسبت به پولی که بهم میدادن نمیتونستم حتی زندگی عادی داشته باشم ، هنوز زبان مناسبی نداشتم برای صحبت کردن ، یک سال تمام توی قشنگترین خونه ی دنیا و رویاهام زندگی کردم ولی اجاره خونه رو همخونه م میداد و من فقط شرمندگی میکشیدم و شبا دعا میکردم کارهام درست شن و هیچ به این فکر نکردم که بهتره برگردم ، دنبال کار میگشتم حاضر بودم هرکاری بکنم ، نظافت هتل ، نظاقت خونه ، نگهداری از سالمند و ایده آلش گارسونی . برای هیچ کدوم منو نمیپذیرفتند چونکه زبانم به اندازه کافی خوب نبود و لازمه ی بیشتر کارها حرف زدن و ارتباط برقرار کردنه .

 آخر همون سال بود که یه کمی بزرگی از طرف خانواده و یه کمی قرض از دوستام بهم رسید ، موفق شدم اقدام کنم برای یه رشته ای که دوست دارم یه شهر دیگه ، باز یه اشتباه بزرگ دیگه برای فرار کردن پرداخت یه سری هزینه ها ، کلی خرج کردمو اذیت شدم آخرش روز امتحان به طرز مسخره ای کارهای خودم رو نشون ندادم و معمولی ترین و بازاری ترین کارهایی که تو دستم بود رو نشون دادم و به شهر خودم برگشتم و دوستی که اونروزا باهاش صمیمی شده بودم بهم خبر داد که رییسش رزومه مو دیده و کسی رو لازم دارن پاشو بیا ، همون روز که گفته بود پاشو بیا روزی بود که خونه ی دوستی مونده بودم به ناچار چونکه دوستام به دلیل وجود پارتنرشون منو خونشون راه نداده بودن .

کار شروع خوبی بود ، از پس خرجای روزمه م برمیومدم ، و مسلما دانشگاه جدید رو قبول نشده بودم و پولهامم خرجش کرده بودم و دیگه نمیتونستم ریسک کنمو کارمو از دست بدم ، بهترین کاری که تو ذهنم بود این بود که همین درسمو به زور ادامه بدم و کارم هم نگه دارم ، تمام اون یکسال که سرکار رفتم آرامش داشتم که نگران خرج روزانه و کرایه خونه نیستم و تنها نگرانیم صاف کردن قرض هام بود ، حالم خوب شد ، وارد رابطه ی خوب شدم ، بهم خوش گذشت  ، ولی دیگه نوبت درسای سختی شده بود که گذاشته بودم برای اخر ، تصمیم گرفتم یکبار دیگه اقدام کنم برای تغییر رشته و دانشگاه الان که از پسش برمیام ، اقدام کردم و این هم با کلی سختی و مشکلات و نا امیدی و امیدواری درست شد و موفق شدم چیزی که میخواستم از اول بخونم رو قبول بشمو بخونمو برم سرکلاساشو هرروز به این فکر کنم که خب الان سرکار میرم ، رابطه ی خوب دارم ، رشته ای که  میخوام میخونم و دارم لذت میبرم و زبانمم خوب شده و فقط باید به پیشرفت این موضوع فکر کنم .

کار فشار فیزیکی خودشو داشت ولی همین که بود خیالم راحت بود و علم گذر زمان کمکم میکرد به گذشتن و لذت بردن  ، یه روز رییسم اومد گفت این برگه هارو امضا کن ، با اینا میتونی اقامتتو کاری کنی و من امضا کردمو تشکر کردم و هیچ سوالی درباره ی چجوریش نپرسیدم چرا ؟ چون با بیستو هفت سال سن هنوز کمی کمرو هستم .
رفتم دنبال کارام نزدیک تموم شدن اقامتی که داشتم بود و خب بهتر بود که کاری تمدید میکردم ، هی نشد جا موندم از وقتم هی مدارکم نرسیدن تا اینکه اقامتم تموم شد و مسئول دفتر مربوط گفت دیگه نمیتونی درخواست بدی چونکه درجیان نیست اقامتت ، مگه دوباره دانشجویی تمدید کنی و باز درخواست تغییر بدی .

طبق معمول اقدام کردم ، چندین ماه طول کشید جوابش نیومد اخرش پیغام دادن برای برخی بررسی ها بیایین اداره و ازم دلیل خواستن که چرا این چند ساله درسم رو تموم نکردم و به اندازه کافی واحد پاس نکردم ، هر مدرکی که داشتم بردم و توضیح دادم شرایطم رو ، بعد از چند ماه باز منو خواستن و کاش نمیرفتم ، تمام مدارکم رو ازم گرفتن و بهم پونزده روز وقت دادند که توضیحاتت قابل قبول نیست و باید برگردی به کشورت اگر باز قصد بازگشت داری از اول اقدام کنی ، تمام دنیا توی اداره مهاجرت روی سرم خراب شد ، همین ؟ اینهمه همین ؟ اینهمه ممکن بود تو خیابون بمونم همین تهش ؟
از هرکسی که میشناختم کمک خواستم بهم وکیل معرفی کردن و وکیل فقط افسوسش این بود که کاش تا وقتی کارتم دستم بوده پیششون میرفتم و من دفاعم این بود که من دانشجو و کارگر بودم و چرا باید از مراحل اینچیزها خبر داشته باشم !

وکیلا گفتند که اعتراض دادن بی فایده س و به دلیل ورود پناهنده ها شروع به دیده گرفتن خیلی از قانون ها کردند ، خودمو قانع کردم که میرم و درخواست میدم مدارکم درست هستنو برمیگردم ، خوبه خونه خیلی خوبه ، استراحت رسیدگی گردش خانواده بعد از دوسالو نیم ، بچه ی برادرم که ندیدمش ، اینا قشنگشن ، برگشتم ایران ، درخواست برای ورود دوباره با مدارکی که داشتم ، سفارت هیچ خبری بهم نمیده برو بی برو بیا برو بیا هرشب تا صبح به هدر رفتن چهار سال زندگیم فکر کردم و اونهمه سختی شدیدی که کشیدم و واقعا نفهمیدم چرا باید اینجوری بشه ؟ جواب سفارت این بود که این شخص به بهانه ی درس میخواد بره کار بکنه و من بیشترین غصه ی زندگیمو اونجا خوردم که چرا باید یه گارسون همچین کاری بکنه ؟

از همون روزی که جواب سفارت رو گرفتم مثل یه خاکستری شدم که رو آتیشش آب ریختن ، خیلی آروم و قانع تر شدم ، باز هم راه هایی هست ولی تنهایی دیگه برنمیام و کمک های بزرگی لازم دارم و هرچی به کل موضوع فکر میکنم که چرا ؟ متوجه نمیشم اینهمه سختی و تلاش برای چه چیزی؟ دقیقا دلیل این موضوع چیه ؟
چیزی که تو دلم میسوزه رو هیچ جوری نمیتونم بیان کنم ، خیلی بزرگتر از این حرفام که بخوام پامو بکوبم زمینو ، زمینو زمانو خبر کنم ، با ورودمم به ایران دیدم تو این چند سال که نتونستم بیام چه قدر همه چیز پراکنده تر شده تو خانواده م ورفتن پدرم از خونه چه قدر مسخره درد داره و مادرم با چه سختیعی داره سعی میکنه به روش نیاره و بگذرونه چیزی که هست رو .

تمام تلاشمو باز بیاد بکنم تو وقت کمی که دارم بتونم کارمو درست کنم ، باید دست دراز کنم جلوی هرکسی که به ذهنم میرسه برای کمک گرفتن و اگر نشه و باز خیلی اصرار داشته باشم برگردم باید یکسال دیگه صبر کنم و از اول امتحان زبان بدم و از اولِ اول اقدام کنم و آیا ارزش داره ؟

آخرین روزها توی یه خونه ای توی مرکز شهر که بهترین جای شهر هستش اقامت داشتم ، توی یه امارتی که حالا شده بود آپارتمان و اتاقای خدمه شده بودن واحد واحد ، صبحا با صدای آکاردئون بیدار میشدم و صدای کلیسا و صدای میز چیدن بارِ دم خونه و به ناتوانیم فکر میکردم و مثل الان متوجه نمیشدم چرا باید جایی که همه چیز تو دلت آرومه و میدونی که داری پیشرفت میکنی همه چیز یک روزه اینجوری رو سرت خراب شه ؟

 زندگیم شده دوتا چمدون که یکیش فقط سوغاتی بوده و اونیکی وسائل اولیه ی مسافرت دوسه هفته ای .
تمام سعیم اینروزا اینه که بتونم خاطرات و هرچیزی که از این چهار سال هست رو بهش فکر نکنم چونکه هیچ امیدی ندارم و خیلی دلم میسوزه برای از دست دادن همه ی رویایی که تونسته بودم با دستای خودم ریز ریز بسازم .

۱۳۹۴ مرداد ۷, چهارشنبه

دلم تنگ شده

عروسی برادر دومیم که بود با زنش رفتم آرایشگاه ، جای معروفی بود توی خیابون شیراز ِ ونک ، از صبح زود رفتیم نشست تو یه اتاق خصوصی براش نهار اوردن کلی آرایش کردنو بعدشم برادرم اومد دنبالش دم در به من گفت سوار شو گفتم بابا من اصلا حاضر نیستم باید برم خونه تازه حاضر شم . بعد که رفتم خونه اونیکی برادرم گفت از صبح آرایشگاه بودی بعد یه دقه نشستی تو رو هم کاری کنن ؟ گفتم نه دیگه من خودم بلدم ، من خودم بلدمم این شد که رفتم آرایشگاه تو محله مون ، موهام بلند بود گفتم اینو تیکه تیکه بزن سرمو بلند کردم دیدم مو ندارم تا شونه دارم ، گفتم عیب نداره دیگه بعدشم سر کوچه خانواده منتظر بودن که بریم سالن عروسی .

تا جایی که یادمه داشتم مراعات خانواده رو میکردم چه وضعیت خوب بوده چه نبوده فرقی نمیکرده دائما نگران بودم که فشاری نیارم ، درسم که تموم شد برام ماشین گرفتن جبران بی توجهی ها که خب دستشون درد نکنه خوش گذشت کلی تو دوران ماشین داری . وقتیم که خواستم خارج شم گفتن همین ماشینو میدیم خرجت تا ببینیم چی پیش میاد .
چون دیگه خیلی وقت بود وضعیت خوب نبود ، ورشکستگی و کلاه برداری معمار و دادگاهو ازدواج پسرا و کلی کوفت های متفاوت .

بابام میگفت وقتی که امین حضور خونه داشتن یعنی وقتی که اولا ازدواج کرده بودن و زودی هم بچه دار شده بودن به فاصله ی دوسال دوتا پسر ، برادر دومیم راه که افتاده بوده هی میرفته تو راه پله ها بالا و بابام کل پله هارو موکت کرده که بچه بتونه راحت بره پایینو بیاد بالا بدون زخمو خونریزی ، بعد که قرار شده خونه رو عوض کنن گفتن که باید خونه ی بی پله بگیریم که بچه ها که راه میوفتن اذیت نباشن ، یعنی میدونستن که بازم بچه در راهه مسلما .
دوست دارم بدونم مادرم وقتی برای بار سوم حامله شده چه حسی داشته خوشحال بوده که باز حامله میشه ؟ میدونم که دختر میخواستن و شاکی هم شده بودن که بچه سوم باز هم پسر شده ، شایدم واسه همینه بیشتر پدر ممکن رو همین بچه ی سوم سرشون دراورده از همون بدوِ تولد با مریضی و شیطونی و سربه هوایی و خودخواهی ، آدم چمیدونه از کار دنیا .

بعدشم که آخرش بالاخره دختر دار شدن خیلی خوشحال شدن ، مامانم گفت که دکتر که همبازی های خونه ی پدریش هم بود که یه خانواده بودن همه شون دکتر بودن و معمولا متخصص زنانو زایمان یا چشم ، گفته که ای بابا بازم که پسر اوردی و مامانم ناراحت شده بعد دیگه گفتن دختره و راضی شده بوده از داستان  . دختر عموی مامانم میگفت انقدر برات پوشک انبار میکردن که یه کمد بود نمیشد درشو باز کنی پوشک میریخت پایین ، میگفتن پای بچه زخم نشه باید تند تند عوضش کنیم ، کاش راست بگن و ریقو نبوده باشم . از بچگیام زیاد  عکس نیست اگرم هست خونه اینو اونه ، نمیدونم شاید حواسشون بیشتر به حضور ِ قشنگم بوده تا اینکه بخوان از تکنولوژی استفاده کنن و عکس بگیرم ازم .
یه عکسی هست از مامان زیر پتو که داره بافتنی میبافه برادر دومم اون وسط نشسته به طرز تخصی داره میخنده بابامم اونور زیر پتوعه ، مسلما عکسو برادر بزرگترم گرفته ، عکس شادو خوبیه فکر میکنم خوشبختی تا همونجا بوده فقط بعدش دیگه هی سخت تر شده شاید ، هرچی فکر میکنم متوجه نمیشم خوشبختی تا کجا بوده . شاید تا اونجا که خونه ی ویلایی رو خراب نکرده بودیم .
خونه رو اخر تصمیم گرفتن بسازن بجای اینکه دنبال خونه ی بی پله بگردن ، یه خونه واسه خودشون بزرگ و ویلایی با دکورهای چوبی و پاسیو و حوض فرشته دار وسطش و آشپزخونه ی بزرگ دکور بزرگ دار و حموم دستشویی بزرگ با وان آبی که در حموم به یکی از اتاق خواب ها هم راه داشته باشه ، با حیاط بزرگ و تراس پتو پهن که توش میز صندلی و تاب هم بچینن و تو حیاطشم خرمالو انارو انگور ریز بفنش و شاه توت بکارن و تابستونا تو تراسش پشه بند بزنن ردیف و خوشحال باشن از وجود خانواده ی ساخته شده .  مثکه خوشبختیه بوده همینجوری با برنامه ریزی ِ قبلی .
کاشکی دید پدر مادرمم همینطور بوده باشه که الان من دارم میبینم ، یعنی اگه اینجوری بوده باشه که خب غمشون چیبود ، خاله خانباجیشون چی بود ، این چی گفت اون چی گفت تو چرا کردی من نکردمشون چی بود ، آدم دقیق که میشه میبینه هر چیزی عجیبه هرچیزی .

از وقتی خارج شدم رابطه م کمتر و کمتر شده با خانواده م و برام عزیز تر شدن ، سختی که خب هست دیگه هر کسی بخواد مستقل شه کلی سختی میکشه ، الان که سرکار میرمو یکم ثبات دارمو از خودم برمیام و زندگی بهتر شده و حواسم هست خرابش نکنم میبینم واقعا خیالشون راحته از مستقل شدنم ، یجاهایی خسته میشم میگم ولم کردن ، خیلی عجیبه باز این خانواده .

خونه رو چند سال بعدش یه بازسازی کردن ، درهای شیشه ای پاسیو رو برداشتن و گلو گیاهاشو بیرون بردنو دیوارارو رنگ کردنو خونه رو یکم نو کردن ، پرده های خونه حریر بود من هرشب میرفتم چک میکردم دزد پایین منتظر نباشه که بیاد خونمون وقتی ما خوابیم ، انگاری الکی بوده باشه ، هنوزم که هنوزم گاهی خواب میبینم که از پله ها رفتم پایین دم درِ ورودی رو قفل کنمو بیا م بالا . خونه بعد از در کوچه پله میخورد تا در ِ ورودی ، در ورودی خیلی بزرگ بود و قهوه ای با کلی شیشه های رنگی روش شش ضلعی و لوزی و مربع و دایره ، زرد نارنجی آبی سبز قرمز .

خونه یه هال نشیمن داشت یه اتاق پذیرایی یا سالن پذیرایی که مبلای استیل مخمل دوزی شده چیده شده بود با عسلی های سنگ مرمر روش با میز نهار خوردی دوازده نفره که هی جاش عوض میشد که مثلا دکور خونه رو عوض کنیم ، تو پذیرایی فرشا ابی و کرم و سفید بودن تو هال فرشا قرمز تیپیکال هر خونه ای تو اون موقع بودن ، با مبلای راحتی ولی یادمه همیشه سفره مینداختیم زمین و هیچ وقت نمیشستیم رو میز نهار خوری ِ تو آشپزخونه ، هیچ چیزی درباره چیدنو جمع کردن سفره یادم نمیاد شاید چون کوچیک بودم در میرفتم از انجام دادنش ، ولی یبار خوب یادمه به بابام گفتم خوشحالی یه خانواده اینجوری داری میشینین غذا میخورین ؟ خندیده بود ، انقدر که سرخ شده بود . بقیه هم خندیده بودن .










۱۳۹۳ دی ۱۰, چهارشنبه

سی اُم

دیشب برای بار دوم خوابِ مرگ پدرم رو دیدم ، خواب خوبی نیست ، یه چیزی توی ناخودآگاهم میدونست که حقیقت نیست مثل همیشه که اتفاق بدی میوفته نمیخوام باور کنم ، خواب مسخره ای بود چونکه اولش باور نکردم بعدش باور کردم و مادرم مجبورم کرده بود بخوابم ولی هی بلند میشدم و جیغ میکشیدم ، پدرم رو تو یه اتاقی خوابونده بودن و روش یه دسته گل بزرگ از اینا که واسه عرض تسلیت میارن گذاشته بودن ، تمام مدت تو ذهنم داشتم دنبال صحنه های خوب میگشتم و به خودم میگفتم تو حتی یه جایی یبار نوشته بودی که همه اینارو با خودت مرور کردی و آماده ای برای هر اتفاق بد ، بعد میگفتم آره ولی حرف کجا واقعیت که پدرم جلو روم دراز کشیده و میگن مُرده کجا ؟
بچه برادرم لباس به تن نداشت ، فقط یه بلوز کوچک تنش بود و آروم بود و گریه نمیکرد ، از ته دلم آرزو میکردم که پدرم نفس بکشه ، تا میومدم جیغ بکشم میدیدم همونجا کنار مادرم دراز کشیدمو هی میگن آروم ، برادر بزرگم صداش در نمیومد یه جوری انگاری که به من قول داده بود همه چیز درست میشه و همه چیز به شدت خراب شده بود رفتار میکرد .

بیشتر از چهار ماه میشه که با پدرم یک دل سیر صحبت نکردم و همینطور مادرم و همینطور برادرم و همه ، وقتی زنگ میزنن عصبی میشم چونکه بیشتر یادم میوفته که خودممو خودم که دارم واسه زندگیم میجنگم و مادرم نگران خونه ی بی آسانسور یا اینکه نهار بخورمه نه نگران چیزهای اصلی ، باز هم سعی میکنم گاو نباشم و بگم همینه دیگه مادره ، هرکسی یه جوری مادره ، و سعی میکنم خوب رفتار کنم بگم بخندم شوخی کنم و چیزای خوب تعریف کنم ، خواب خوبی نبود ، من یه وقتایی میشینم فکر میکنم که ترمه دلت میخواد الان کجا میبودی به جز جایی که توش قرار داری ، اولش میام سعی کنم بگم خونمون ، میبینم نه کاملا یه چیز رد شده س ، این خوب نیست گویا .

دفعه بعد که تونستم از بغل مامانم باز بدوم و سمت پدرم برم از ته دلم آرزو کردم که نمرده باشه ، بابام نمرده بود یهویی سرفه کرد پاشد وایساد نمرده بود ، انقدر خوشحال شده بودم که هی میگفتم بچه رو دیدی؟ دیدی چه آرومه ؟ یه جوری خسته بود یه جوری روش یه عالمه خاک نشسته بود که انقدر سنگین بود برام نمیخواستم توجه کنم به این موضوع . تمام دایره یا بیضی ِ ذهنمو داشتم میدادم به این موضوع که ببین نمرده زنده س ، ببین .

__شب ژانویه س یعنی شب باید جمع شیم توی میدون شهر و جشن بگیریم مثلا ، حتما هم لازم نیست بریم میدون شهر هرکسی یه جایی میره ولی عموم مردم همون مرکز شهر هستن ، سال سوم هستش که این شب اینجام ، سال گذشته یعنی سالی که گذشت سال خوبی نبود بیشترش ، با اینکه خونه ی قشنگی داشتم ولی کاملا یه فقیر سیار بودم ، و واقعا خوشحالم که از اون بحران رد شدم ، هرتلاشی کردم که امشب تنها نباشم ولی باز باید همونکارای سالهای پیشمو بکنم ، اینمدت با آدمهای زیادی یعنی پسرای زیادی آشنا شدم ولی یهویی بی دلیل یا گذاشتن رفتن یا خودشونو تو محدوده دوست عادی قرار دادن ، نمیدونم مشکلم چیه ، یه جاهایی میگم خب شاید خیلی هنوز گارد دارم انقدرم براشون احترام قائلم که نمیرم بپرسم آقا چته ؟ و این کار اشتباهه میدونم ، ولی این روزا با کسی آشنا شدم که بی دلیل بدون پیش اومدن چیزی در حد حالو احوال یهویی دیگه جوابمو نداد در صورتی که بیشتر از یک سال همیشه حواسمون به هم بود ولی از کنار هم رد شدیم .دیگه نمیفهمم زندگی من عجیبه یا ملت مریضن یا چی .

اینروزا دغدغه م این نیست که وایی نکنه تو خیابون بمونم و اجاره خونه نداشته باشم بدم یا اینکه پول خرید کردن ندارم ، دهنم سرویس شده تا به این دغدغه رسیدم که چرا پسره جوابمو نمیده و واقعا چه قدر زندگی شیرینه که نگران این موضوع باشم تا اینکه نگران خرج و این چیزا باشم ، همه زندگیمو تقریبا اینجا تنهایی ساختمو خودمو دارم تنها میبرم جلو ، کاش پیشرفتا ادامه داشته باشه ، همین دیگه ، مثلا اگه میشد انقدرم آدم تنها نباشه خوب میبود. 

۱۳۹۳ شهریور ۱, شنبه

سطح

یه جا خوندم که آدمها خودشون خودشون موقعیت های زندگیشونو از دست میدن بعد هی میگن نمیشه و نشد و چرا اینجوریه و هیچ چیزی درست پیش نمیره ، از اونروز میبینم که آره خیلی درسته این حرف ، من کاملا همه ی موقعیت هامو با خودخواهی و ترس از دست میدم ، یک سال میشه که اسماً دنبال کار میگردم و چهار ماهه که به شدت دارم دنبال کار میگردم ، آدمی میخوان که با تجربه باشه و خب من ترسو هستم و شاید یکی دوماهه که ترسمو گذاشتم کنارو خیلی راحت تر حرف میزنمو میگم که میتونم یاد بگیرمو کار کنمو اینا ، خیلی جاها رزومه دادم ولی خب هنوز هیچ خبری نشده یا اگه شده یه شهر دیگه بوده با شرایط عجیب که خب من ترسو هستم گویا و نرفتم شاید اگه پسر بودم رفته بودم .
یا یه کارایی رو با خنگ بودنو هول شدنم از دست دادم خب ملت ترجیح میدن یه آدم خنگ رو نگیرن ، این آخریا یه کار پیدا کردم تو یه شهر ساحلی کار تو هتل ، رفتم شهرو دیدم بیست روز هم بیشتر نیست کاره روزش که شد برم انقدر ترسیدم نشستم از صبح گریه کردم ! باورم نمیشه این منم ! گریه داره ؟ گریه نداره نمیدونم از چی میترسم از تغییر؟ که برم یه شهر دیگه برای بیست روز و خرج دوماهمو در بیارم ؟ کاش یکی بود هولم میداد نمیفهمم موضوع چیه انقدر ترسیدم ، همه وسائلمو جمع کردم وقت رفتن که شد نشستم عر زدن زنگ زدم داداشم گفتم میخوام برگردم ایران من نمیتونم دیگه مواظب خودم باشم میخوام یکی مواظبم باشه خسته شدم نمیخوام درس بخونم میام ایران فوقش باز درس میخونم میرم سر کار حداقل انقدر نگرانی ندارم ، ترسید گفتم اینجوری شده گفت نمیخواد بری ما درستش میکنیم ولی آخه چرا الکی میگن ؟ چیو درست میکنن ؟ چرا چند ماهه درست نمیشه ؟
بیست روز دیگه نشستم همیجا به خودم میگم خاکتوسرت الان کارت تموم شده بود کلی تجربه جدید داشتی و پول چندماهتم داشتی خوشحال بودی برای یه مدتی و به کاراتم رسیده بودی .
یه وقتایی حواسم نیست توجه میکنم به چیزی توی لحظه کلا همه چیز یادم میره بعد به خودم میام میبینم وای چه قدر خوب بود برای لحظه ای همه ی استرس هام از بین رفته بود هیچی یادم نبود . چند روز بود حالم خیلی خوب بود خیلی شاید بودم چونکه خانواده م گفته بودن پول میدن همونقدری که نیاز دارم و مدارکمو میفرستن فلان تاریخ دیگه مطمعن بودم ولی همونروز زنگ زدن گفتن که نصف اون پولو میدن که باید بدمش واسه قرضی که داشتم و اینکه مدارکم به موقع نمیرسه دستم ، حالا پول هیچی ولی مدارک آخه کاری نداره چرا اینو دقت نمیکنن !
دو ماه دیگه بیستو پنج سالم تموم میشه ، اگر به چیزی رسیدم نصفه رسیدم و خیلی خیلی تلاش کردمو واقعا اذیت شدم تا رسیدم ولی بازم نصفه رسیدمو کامل نرسیدم انگاری که دنبا طلب داشته باشه ازم بگه نمیشه کامل برسی باید سرویس بشی ! نمیفهمم واقعا داستانو ! من آدم مثبت نگری هستم همه چیزو خوب میبینم توی رفتار های روزمه م به همه امید میدم از مشکلاتم چیزی نمیگم ناله نمیکنم همه  ش میگم میخندم که آدما قدر لحظه شونو بدونن ، خب چرا انقدر چیزای عجیب باید اتفاق بیوفته ، یه جوری گیر کردم که نه راه پس دارم نه پیش ، کاملا یه چیزایی داره اتفاق میوفته که باورم نمیشه هی فکر میکنم یکی یه جایی نشسته داره نفرینم میکنه.
وقتی میبینم که آدمهای همسن من دغدغه شون اینه که چرا دوسپسرشون اینکارو کرد یا چرا نمیدونم آرایشگر رنگ موهاشونو خراب کردو این چیزای مسخره دلم میسوزه واسه خودم که خب من دغدغه ی یه آدم بیچاره بیکسو دارم چرا خب آخه کجا اشتباه انتخاب کردم کجا اشتباه رفتم چکار کردم یا اصلا کاری اگه کردم چه قدر باید تاوان پس بدم ! عجیبه واقعا خیلی وقتا فکر میکنم وسط رمانهای زمان دبیرستانم گیر کردم و همه چیز کاملا داستانه و فیلمه !

بابام از یه سنی از شهرشون اومده بوده تهران پیش بقیه فامیل که کار کنه و درس بخونه ، کار کرده و ازدواج کرده و پولدارشده بود واسه خودش ، کمک کرد به بقیه به همه کمک کرد همه چیز خوب بود ، واسه رویاهای بچه هاش یه سری چیزارو خراب کرد واسه رویاهای کارگراش یه سری چیزارو خراب کرد یهویی همونجوری که داشت به همه کمک میکرد و هیچ پس اندازی هم نکرده بود یهویی ورشکست شد ، همه چیز خراب شد یه خونه موند که داشت ساخته میشد و دوتا بچه ی دم عروسی و دوتا بچه ی زیر بیست سال دانشجو ، خونه رو تقسیم کرد بین پسرا و خودش براش یه پس اندازی موند که اونم آروم آروم از بین رفت واسه ناپرهیزی پسرا حالا شده خودشو خودشو بازنشستگیش ، میتونست بره پیش همون آدمایی که قبلا باهاشون کار میکرده کار کنه مدتی چون نفوذ زیاد داشت و باز بکشه خودشو بالا ولی غرورش نذاشت نرفت ، منم دارم به همون روز میوفتم خیلی چیزارو به خاطر ترس و غرور انجام نمیدم درصورتی که این فشاری که من رومه باید هرچیزی رو قبول کنم دقیقا هرچیزی رو ، از اینکه زنگیم مثل بابام بشه میترسم راستش .

بلاتکلیفی خیلی بده هیچ وقت فکر نمیکردم این چیزا رو تجربه کنم آخه مگه هزار سال پیشه یا مثلا جنگه ؟ هی میگم خب از این بدتر که نمیشه ولی هی بدتر میشه ! داستان چیه کاش بدونم کاش متوجه بشم  ،کاش یکی بود با کتک حتی منو میفرستاد بیست روز تو این هتله کار میکردم کاش پامیدشم برم و هربار که میرفتم چمدونمو ببندم پنیک نمیزدمو مثل بچه های دوساله گریه نمیکردم .

پریشب دیدم چه قدر سخت شدم گریه هم نمیکنم ، دیروز از صبح که از خواب پاشدم داشتم گریه میکردم مثل بچه های دوساله تا خود شب که خوابم ببره  ،آدم واقعا تنها و بی پناهه نمیدونم چیا دیگه قراره سرم بیاد ، فقط میدونم اینهمه اذیت نمی ارزید و نمی ارزه حالا ملت بشینن از دور مسخره کنن منو و چرتو پرت بگن من دلم میشکنه و خیلی ناراحت میشم ولی هیچ وقت دلم نمیخواسته هیچ کس تو این شرایط سخت و بیپناهی باشه ، کاش دورشن آدمای اذیت کن ، که خودم دورم قشنگ خودممو خودم تنها . قبل از اینکه بیام به خودم گفته بودم خیلی سختیا قراره بکشی ها باید تحمل کنی ولی خب فکر نمیکردم منظورم از خیلی سختیا یعنی اینکه من تو رویام وایساده باشم همه چیز سر جاش باشه فقط مشکل مالی منو آب کنه و هیچ کمکی هم نداشته باشم . به اسم اینکه تو آدم قویعی هستیو برو و از تو قوی تر ندیدیمو همه بگن وای چه قدر قویعی آفرین موندم هی درصورتی که آدم خودشه که هی اشتباه میکنه میرسه به جایی که یک قدم نه به جلو میتونه برداره نه به عقب ، قوی نیستم کجا قوی هستم اگه بودم که الان سر همین کار بودم و بعد از بیست روز خوشحال بودم که کمی پول دارم ، قوی نیستم اگه بودم اینجوری زجه وار گریه نمیکردم تمام روزو قوی نیستم چونکه نفسم بالا نمیاد از فکرو خوابای پریشون ، قوی نیستم باختم من ذره ای آرامش ندارم برای لحظه ای آرامش ندارم خیلی بد باختم جوری که نمیدونم چجوری باید خودمو جمع کنم .

دلم میخواد دوسال پیش بشه ویزام نیومده باشه یا اینکه مدارکم درست به بورس رسیده بوده باشه و خوابگاه شده بودم و از هواپیما جانمونده بودم همین همین یه سری اشتباه قسمتی طور رو خط میزدم همین خیلی ساده ، یه زندگی ساده و راحت همین ، به زندگی ساده دارا حسودی میکنم .

۱۳۹۳ خرداد ۶, سه‌شنبه

آخرِ مِی

داره میشه دوسال تمام ، پارسال همین موقع داشتم فکر میکردم که چی مثلا ؟ خب الان ارزش داره ؟ شدم بی پناه و تنها و بی پول و هیچ کاری هم ازم برنمیاد و همه رویاها الکین همه چیز از دور قشنگه چون رویایی که توشی و داری سرویس میشی چه فایده ای داره .
کارت باشگاهم سوم ماه بعد تموم میشه ، کارت دوچرخه م هم همین هفته تموم میشه ، بلیط اتوبوسم آخر این ماه تموم میشه ، تا آخر این ماه وقت دارم شهریه دانشگاهو تکمیل بدم ، کلا الان بیستو پنج یورو پول دارم ، بورسمو نداده دانشگاه چون وضعیت اقتصادی مسخره س ! و داره از من حتی شهریه هم میگیره ، اگه شهریه رو نریزم پرتالم قفل میشه و نمیتونم امتحان بدم ، پول برق اومده سیصدو خورده ای یورو ، و امروز همخونم گفت شهریه شو که پرداخت کنه دیگه پولی واسه اجاره ی ماه بعد نداره این یعنی هشدار این یعنی دیگه رو همخونم زیادی حساب کردم ، قبل از عید کاملا این حسو داشتم که خانواده م تردم کردن چون منو به هم پاس میدادن ، داشتم میرفتم یه کلاس خوب که مدرک بگیرم برم سر کار ، پول کلاسه رو نداشتم و کسی هم نداشتم که ازش قرض بگیرم مجبورم کردن برم ایران ، الکی یه ماه ایران بودم برگشتم باز پول کم دادن بهم و با منت زیاد و من واقعا خفه م و زورم نمیرسه و نمیدونم چیکار باید بکنم ، یا باید برگردم یا باید هرجوری شده کار پیدا کنم ، کار پیدا نمیشه ، الان که نشستم رو کاناپه از بیرون میام تقریبن کل شهر رزومه دادم به بار ها و رستورانا ، قبلا هم اینکارو کردم ولی هیچ خبری نشده ، پاهام تیر میکشن خسته م و هیچ ایده ای ندارم که چی قراره سرم بیاد و واقعا نمیفهمم که زندگی انقدر ارزش داره ؟ الان هیچ اصراری ندارم که بمونم خارج از ایران ولی خب برگشتن هم مسخره س ! اینهمه جون بکنی بعد چی ؟ کل عمر بگی بخاطر لجبازی خانواده نتونستم درس بخونم ؟  اینکه میبینم همه خانواده ها در جریان همه چیز بچه ها هستن و من دارم با رعایت تمام زندگیمو میگذرونم و هیچ کاری نمیکنم جز درسخوندنو دانشگاه رفتن و فقط دارم میگذرونم بازم خانواده م لجبازی میکنن و اینجوری تو فشار گذاشتن منو خیلی خسته تر میشم خیلی . باورم نمیشه این وضعی که پیش اومده رو ، اصلا نمیدونم پیش خودشون چی فکر میکنن !
همیشه حواسم هست کسی نبینه دارم گریه میکنم ، گریه کردن رو واسه خودم ضعف میدونم ، چند بار آخر که با خونه حرف زدم دست خودم نبود اشک ریختم گفتم تو فشارم خواهش میکنم یه کاری بکنین من حتما کار پیدا میکنم و چند برابرشو بهتون برمیگردونم الان که نیاز دارم انقدر منو تو فشار نذارین .
 پشت سرم تیر میکشه ، اشکم دیگه نمیاد ، چون چه فایده آخه که چی آخه!  حفظ ظاهرم هنوووز خوبه ، هنوز میتونم به روم نیارم که چه قدر دارم سرویس میشم چون به مردم چه من چمه ، با خونه قطع رابطه کردم دیدم دارن منو به هم پاس میدن انگاری بچه شون نیستم دور شدم همه راه های ارتباطی رو بستم چونکه کمکی که نمیکنن و فقط هربار که حرف میزنم باهاشون بیشتر اذیت میشم ، الان این چند روزه که حرف نمیزنم راحت ترم بیشتر درک میکنم این حرفمو که آدم همیشه تنهاس خودشه و خودشه ، دلم میخواد دنیا تموم شه آخرِ این هفته نیاد که اول ماهه ، باید برم اداره بورس و خواهش کنم نکنن با من اینکارو بهم بورسمو بدن دارم سرویس میشم ، ولی خب هیچ امیدی ندارم به هیچ چیز .
دیشب تو تخت به همخونه م گفتم کاش یکی بود منو بغل میکرد ، از سر شب کاملا حس میکردم نیاز دارم یکی منو در بر بگیره یه جوری که قایم بشم قشنگ حس امنیت کنم ، فکر کردم دیدم که خیلی وقته من حس امنیت و خیال راحتی ندارم تو زندگیم ، هیچ امنیتی نبوده منو اینجوری در بر بگیره ، هرچی به خودم گفتم فکر کن ببین دوست داری کی بغلت کنه دیدم که هیچ کس و بعدش به این نتیجه رسیدم که حرف حضور ِ کسی نیست ، حرف سامون گرفتن ِ زندگیه که نمیگیره لعنتی .
از تنهاییم راضیم ، مسلمه که دلم میخواد یکی باشه ولی نمیتونم اصلا به این موضوع توجه کنم  وقتی خودم وضعیت مالیم داغونه و هزارو یک فکر دارم ، اولین دغدغه ی زندگیم الان کاره بعدش درس ، کافیه کار پیدا بشه یکی زنگ بزنه بگه بیا ، خیلی چیزا درست میشه میتونم راحت درسمو بخونم میتونم بیشتر از تنهاییم لذت ببرم میتونم مسافراتی کوچیک برم میتونم رها باشم واقعا تو رویای واقعی باشم ولی این کار پیدا شدن انقدر سخته ؟ یه چیز ساده انقدر سخته ؟ شاید چون کمکی آشنایی ندارم اینجوریه نمیدونم ، حس بی پناهی و بیچارگی ِ شدیدی دارم .
دیشب کاملا رویا دیدم که سشوارو گذاشتم تو کابین حموم روشنش کردم ، دوشو باز کردم ، باید برق بگیره منو دیگه ، برق نمیگیره ولی من تظاهر میکنم که برق داره منو میگیره ولی هیچی نمیشه ، روزا میگذرن کاش نگذرن کاش دنیا تموم شه واقعا نه توان از بین بردن خودمو دارم نه اینکه چیزی رو میتونم درست کنم خیلی دارم زور میزنم ، از اینترنت از بیرون از همه جا دارم دنبال کار میگردم کاش یه چیزی بشه کاش زنگ خورده بشه این گوشی ِ لعنتی .

دیشب سعی کردم خودم خودمو سفت بگیرم و حس ِ در برگرفته شدگی بدم به خودم .



۱۳۹۲ دی ۱۵, یکشنبه

شب

نزدیکای خونمون یعنی سرِ کوچمون یه کلاب ِ جدید باز شده ، خونه ی ما تو محله ای هست که تقریبا نزدیک به مرکز ِ شهره ولی تقریبا وقتی که میگیم خونمون تو جولیو جزاره س همه میگن وا محله ی عربا ؟ که خب اینجا یه بازرچه هست به اسم پورتو پالاتزو یه بازار روز که میوه و چیزا ی دیگه میفروشن ما دقیقن دوتا ایستگاه بعد از اونیم ، طبقه ی هفتم میشینیم خونمون زیر شیروونیه و دم ِ درِ خونه یه فروشگاه ِ لیدل که جزوِ خوش قیمت های فروشگاهاس دقیقن دمِ درمونه ! یعنی شرایطِ خونه برامون عالیه ! تاحالا مشکلی از سمتِ عرب ها و سیاه پوست ها و رومانیاییا و چینی ها هم نداشتیم ! جولیو چزاره یه خیابونِ خیلی بزرگه ما اولاشیم ، اگه تا نصف شب مرکز شهر باشیم به راحتی پیاده میاییم خونه ! و شده که من با چیتانو پاشنه بلند تیک تیک دوازده شب تنها باشم و مشکلی برام پیش نیومده ! کلاب رو داشتم میگفتم که تازه باز شده خواستم بگم عجیبه که اینجا کلاب به این بزرگی باز کردن ! ایرانیا همیشه همه چیزو خطرناک و بزرگ میبینن تا نرن توش همینن ! تورینو شهرِ کوچیکیه یه اتوبوسِ خطِ هجده هست که کلِ شهرو میره و خب همون خیابونه که ماهو ستاره داره دوتا ایستگاه قبل از خونه ی ماست این یعنی خوب و عالی ! پیاده و با دوچرخه میشه رفت مرکز شهر و خیابونِ ماهو ستاره تماشا کرد !
امشب شبِ تعطیله و تقریبا روزهای آخرِ تعطیلات ِ عیده ! من رو کاناپه خوابیدم چون مهمون داریم ، یه وقتایی هم خودم پامیشم میام رو کاناپه میخوابم چون حسِ خصوصی ِ خوبی میده قلمبه میشم توش و واقعا خوبه ! کلِ هال رو هم دارم ، پاش میشه سیگارم کشید ، هیچی صدا میاد از بیرون ، دم ِ این کلاب که تازه باز شده ساعتای ده اینا پُر از دختر پسر هفده ساله ایناس همه زیرِ بیست سال هستن همه چیتان طور - که بعیده اینجا اوصولا اینکار - و همه بوهای خوبی میدن منظور از دخانیات جات هست ، الان فکر میکنم تموم شده مراسم ِ عیششون صداشون میاد میخندن بلند بلند ، من اینجا زیرِ پتومم کیسه آب گرمم بغل کردم ، صداشون میاد هی نیشم باز میشه .
سال ِ پیش که نه ، تقریبا پنج ماه پیش که همه ی امیدمو از دست داده بودم سوارِ اتوبوس بودم یه دخترِ تقریبا هجده ساله سوار شد هدفون به گوش رها طور ، به دوستم گفتم دوست داشتم الان همسن ِ این بودم و همینجا جای خودم ایستاده بودم.
الان از وقتی که تصمیم گرفتم بیام اینجا خیلی سال میگذره دیشب داشتم فکر میکردم که اونموقع ها که کسی  منو نشون کرده بود برای ازدواج ، قرار بود بیام اینجا و امسال تابستون که ایران بودم منو دید روزِ اول و حرف زدیم من خیلی عادی رفتار کردم ، داشتم فکر میکردم که مطمعنم که یه وقتایی که فکر میکنه به من میگه خوشبحالش رفت دنبالِ آرزوش به هدفش رسید راستش خوشم اومد از این فکرم که خودمو نجات دادم - به معنای کلمه - و دنبالِشو گرفتم همین باعث شد که امروز کلی کارای مفید بکنم .
 دیشب تمام ِ مدت داشت بارون میومد و تا شش ِ صبح من حس میکردم یه جایی داره چکه میکنه همه جارو پاشدم چک کردم منشائشو پیدا نکردم که نکردم ، امشب حس میکنم صدای ناله ی گرگ میاد ، اینجا همه سگ دارن ، پارسال زمستون صبح زود رفته بودم دنبالِ کارای اداری نشسته بودم رو نیمکت تا اداره هه باز بشه ، آدما که با سگای گنده شون میومدن رد میشدن چشمامو تنگ میکردم حس میکردم ماها یه سری حیوونای ترسناکیم که گرگ و حیوانات ِ درنده با خودمون حمل میکنیم ، همون روز عصری توی مترو بودم و انقدر هوا سرد بود که شهر خالی از مردم بود توی واگنِ مترو من بودمو یه دخترِ خیلی خیلی استخونی و یه سگی که گرگ بود ، لم داده بود زمین خیلی آروم و منو نگاه میکرد ، همیشه دوست داشتم تو زندگی ِ بعدیم نهنگِ قاتل بشم ولی خیلی  وقته دوست دارم یه وقتایی از پوستِ خودم در بیام و گرگ بشم یه گرگِ خاکستری سفید ! با چشمای خیلی سیاه که به قرمزی میزنن .

۱۳۹۲ مهر ۲۱, یکشنبه

انگاری هیچی

همه چیز یه جوریه که انگاری هیچ چیزی نبوده ! یعنی وقتی که خونمون بودم مثلِ این میموند که انگاری هیچ وقت مهاجرتی نکردم ! الانم که برگشتم انگاری که ایران نرفته بودم ! اونروز تو دسشویی داشتم فکر میکردم انگاری که وضعیت اینجوره که هرجایی میرم جام آخرش اینجاست ! زود اومدم هول زدم واسه امتحان ، میتونستم بیشتر بمونم خیلی بیشتر حتی شش ماه هم میشد بمونم ولی خب بازی نبود که بازی نیست که باید برمیگشتم زندگیم اینجاست تصمیممو گرفتم ، امروز الف میگفت که باید دل کند ، اگه میریم ایران باید از اینجا دل بکنیم اگه قراره بمونیم باید از ایران دل بکنیم .
تمام یک ماهو چند روزی که ایران بودم سعی کردم از هر ثانیه م لذتِ کافی ببرم بخندم ، مامانمو حفظ بشم بابامو بو بکشم ، داداشمو نگاه کنم ، اینکه هی راه میرفتن منو میبوسیدن اینکه برادرِ کوچیکم خوب بود و سعی به خوب بودن میکرد .
منکه نبودم انگاری که ترسیده بوده باشن خیلی مهربون بودن باهم ! حتی ما خونه ی مامانبزرگم با داییمو پسرخاله مو دختر خاله م حکم بازی کردیم ! میدونین ما از این خانواده ها نبودیم انقدر از این کارای معمولی بکنیم !
شب آخر غمگین بود ، مامانم مامانم نمیخواستم هیچ وقت ازش جداش شم ، چمدونامو از صبح گذاشتم تو هال ، دونه دونه چیدم ، سبزی کوکوهام ، برگه هلوهام ، عکسا ، سی دی های جا مونده ، دفترا ، همه چیز از صبح شروع کردم چیدن ، برادر بزرگم هی میگفت چه دل گنده ای داری ببند چمدونتو دیگه میگفتم میبندم بذار ، مهمون اومد ، من سکوت بودم مثلِ فیلم ، لبخند بودم ، داشم خفه میشدم ، نباید گریه میکردم چونکه ، مهمونا رفتن همه خوابیدن که صبح پاشن که بریم فرودگاه ، رفتم حموم ، آب شدم ، انقدر گریه کردم که خالی شم خالی نمیشدم نمیخواستم برگردم ، میگفتم من حتا دلم واسه این گوشه ی حموم تنگ شده بود ! رفتم تو اتاقم مامانم همیشه باهوشه ، اومد فهمید ، همه رو بیدار کرد که این بچه نمیخواد بره ! داره گریه میکنه ، نرو مامانجان نرو ، گفتم مامان ول کن ، داداشم فکر کرد باز درگیرِ رابطه ی قبلمم گفت نکن اینکارارو ، گفتم باور کن چیزی نیست گفت چته پس ؟ گفتم دلم تنگ میشه خب دلم ریش میشه خب ! مامانم اومد موهامو سشوار کشید انقدر نازم کرد بوسم کرد گفت مامانجان مجبور نیستی ، گفتم میدونم ، کلی خودمو دعوا کردم که به گریه افتادم ، نشستم با حوصله چمدونامو بستم وزن کردم باز رنگام نصفشون جا موندن .
پروازم تاخیر داشت ، نشستیم تو کافه صوبونه خوردیم ، میتونستم فداشون شم ، از کیفام سنت ریخت بابام داشت میشمردشون گفتم اینا به دردم نمیخورن گفت چرا بیا سه یورو میشن گفتم اع خب پس به دردم میخورن ، مامانم شوخی میکرد میخندید ، داداشام عالی بودن ، من داشتم دق میکردم دقِ مطلق ! مامانم دلش با چاییش لیمو ترش خواست ، کری آنم خوراکیای خشک گذاشته بودم ، بازش کردم لیمو ترش دادم بهش ، برادر بزرگم واسه تحویل دادنِ چمدونا اومد باهام ! تنها نبودم مثلِ پارسال ! خیلی خوب پشتم بودن .
وقتِ خداحافظی همه در میرفتن که خدافظی کنن منو پاس میدادن به همدیگه ، مامانم بغلم کرد بوسش کردم تا جایی که میتونستم بوسش کردم ، چشمام خیس میشدن ولی نمیذاشتم اشکم بیاد ، بابام چشماش قرمز شد داداشام ، من خیلی پستم نه ؟ خیلی پستم ! همونجا باید میگفتم نمیرم میمونم ! حقشون نیست این اشکای تو چشمشون !
تو صفِ چک پاسپورت دخترِ جلوییم داشت خدافظی میکرد با مامانش هی بوسیدش هی بوسیدش داشتم دق میکردم دیگه گریه میکردم اشک میریختم و تو دلم میگفتم برین دیگه اه ، بسه بسه بسه .
یه ماه میشه برگشتم ، خیلی صبور تر شدم کارام بهتر پیش رفتن ، درس مسخره س به هر حال ، ولی خب زندگی یه جوری اوکی شده انگاری ، شهر رو دوست دارم ، اینکه مستقلم خوبه ، هرروز با خونه اسکایپ میکنم ، وقتی دورِ هم جمعن عالین ، میتونم بمیرم وقتی اونجوری دورِ همدیگه جمع میشنو هرکدوم یه چیزی میگن ، مامانم اونشب میگه شام چیخوردی ؟ دعواش کردم که مامان کارِ زشتیه هی میگی چی خوردی باور کن من همه چیز میخورم گفتم دیگه بهت نمیگم تا دیگه هی نپرسی گفت باشه باشه بعد تبلتو برده تو اتاق میگه حالا یواشکی بگو چی خوردی ! بعدشم رفت اونور گفت این بچه انقدر رژیم میگیره خنگ میشه !! مگه میتونم فداش نشم ؟

بابام چند روز پیشا چندبار پشتِ هم تاکیید کرد که همه چیز درست میشه خب ؟  نگران نباش ! من نگران نبودم من خوب بودم ، من ساکت بودم فقط ، ولی خب دلم قرص شد به  حرفش ! مامانمم یاد گرفته خودش زنگ میزنه ، پریشب هی چشمش اشک میشد من به روم نمیارم چیکار میتونم بکنم ؟ دستم نمیرسه ! همیشه میگه برگرد چرا رفتی ولی پریشب داشت میگفت مامانجان تو سختیاتو کشیدی موفق میشی نگران نباش همه چیز درست میشه ما همیشه پشتتیم ولی به خودت فشار نیار فکر نکن اگه برگردی ما نگهت میداریم تو آزادی ما فقط میخوایم خوب باشی ! باور نمیشد که قانع شده ! هی اشک میشد بهش گفتم دیره فردا حرف بزنیم ، چون داشتم خفه میشدم ! زنگ نزدم فرداش امروزم نزدم من گاوترینم میدونم من یابو ترینم الان مثلِ سگ نگرانم ، باید صبح که بیدار شدم زنگ بزنم کلی قوربونش برم تند تند .

تولدم بود چندروز پیش ، دوستام برام تولدِ سورپرایزی گرفتن البته میدونستم قراره سورپرایز بشم ولی نمیدونستم چجوری ، رفتیم بیرون ، خوب بود واقعا ، اینکه یه سری آدم هستن که بهت اهمیت بدن خوبه دیگه ! من خودم تعجب میکنم که آدما دوستم داشته باشن ! تنهام ، آرومم ، دلم خوشه ، خنثام .

خونه بچگیام شاه توت داشت ، تراسِ بزرگ داشت تاب داشت صندلی و میز ِ سفید داشت ، زمستونا که برف میومد چهارتایی آدم برفی درست میکردیم ، کلی عکس داریم تو برف.

۱۳۹۲ شهریور ۲۱, پنجشنبه

دلِ آدم تنگ میشه

این یه نوشته ی رمانتیک ناله طور میباشد .

راستش یه سری تصویر تو ذهنم هستن که نمادِ لذتِ تمام هستن برام ، هی میخوام بنویسمشون هی نمیشه ، از بالا تصویر دارم ، دیدم از بالاست ! نمیتونم بنویسم ، یه اتاق نشیمنه کرم قهوه ایه که فقط توش یه آباژورِ کمنور روشنه ، یه کاناپه ی عمیقِ قهوه ای با طرحای طلاییه ، تلویزیون روشنه ، پسر دراز کشیده نیمه ، نصفش تکیه داده تو کاناپه ، دختره اون وسطِ پاهاشه ، تکیه داده به دختره سرش رو سینه ی پسره س دارن تلویزیون میبینن ، سکوته ، صامتِ ، هیچ حرکتو صدایی نیست ، تمامِ توجه به فیلمه .
همون لوکیشن ، همون حالتِ لم دادن ، دستِ پسره به دسته ی ایکس باکسه ، دستای دختره رو گرفته که کمکش کنه بازی رو ببره ، همون لوکیشن ، نورا بیشتره ، صدای موزیک از اونور میاد روزای اوله ، روزه ولی ، دارن میرقصن تانگو وار  ،
همون لوکیشن ، همخوابی های بیمشار ،
همون لوکیشن ، خنده های از تهِ دل ،
همون لوکیشن شبِ آخر .

راستش اینا الان خوب شدن توم ، چیزی که دلمو تنگ میکنه بغل شدنه ، یه وقتایی دلم برای بغل شدنِ امن تنگ میشه که مچاله بخوابم بغل بشم صبح خیسِ عرق بیدار شم همونجوری مچاله حالم خوب باشه .
داشتم به یکی که داشت میگفت توی سفر نتونستن شب خوب بخوابن میگفتم که دفعه اول بود شب پیشِ هم میموندین ؟ بعد دردم گرفت ، گفتم آخه وقتی با یه نفر دفعه ی اوله که شب پیشِ همین خوابیدن سخته ، آدم دهنش سرویس میشه تا جاشو پیدا کنه بدونه چجوری بخوابه کجا جا بگیره ، کجا کمرش پُر میشه کجا دستِ اون خواب نمیره ، کجا موهای تو نمیره زیرِ دستش ، کجا نفسش میخوره به گردنت به موهات به صورتت ، کجا را دست تره ، کجا میتونی خوب گُم کنی خودتو ، کجا میتونی خوب مچ بشی توش ، همه اینارو که میگفتم پُر از تصور بودم .

شاید تمامِ این یه سال که تنها بودم میلم به بغل شدن بیشتر از هرچیزی شده ،تلاشمو کردم که راهی پیدا کنم خودمو بندازم تو بغل ولی نمیشه ! جواب نمیده ، رابطه ی خوبی رو مهاجرت تموم کرد برام .
از این رابطه ها که مثلِ فیلما بعد از ده سال برگردی هنوزدلت میلرزه .
اولش فکر میکردم هیچ تجربه ای نیست که  نکرده باشیم ، هیچ چیزی نیست که امتحانش نکرده باشیم ،همینطور هست ولی خب زندگی پُر از چیزای عجیبه ، ولی دیفالتش که یکیه نه ؟
من راستش نمیخوام اینارو بفهمم ، یعنی الان که فهمیدم ، میگم که کاش اینارو هیچ وقت نمیفهمیدم تو زندگیم .

میدونم تا عمر دارم هرجا برم هر موزیکی هر یادی هر تصویری واسه من یه خاطره ای داره ، حالا هی کمرنگ تر میشه و شاید دلم دیگه به اون شدت نلرزه ولی لبخنده هست ، این دردناکه من آگاهم که تا عمر دارم تو بغلِ یکی دیگه دارم حسرتِ بغلِ یکی دیگه رو میخورم!

ترسناکه راستش ، واسه خودم عجیبه که انقدر عجیب تسلیم شدم ، میبینمش ولی میدونم مالِ من نیست ! خیلی آگاه ! چه قدر آدم میتونه قوی باشه ؟ خیلی لابد ، نمیدونم .

دلم خیلی بغلِ امن میخواد که بوشو بلد باشم ، دلم یه سری چیز میخواد که منو یادِ چیزای قبل نندازه ، بچه که نیستم ، هزارتا رابطه داشتم ، هزارتا نه ، ولی رابطه ی جدی قبلشم داشتم ، جدیتر ! ولی هیچ چیز انقدر ایده آل نبود ، همه ش اذیت بود بیشتر ! شایدم بچه بازی نمیدونم ، شبیه زندگی ِ واقعی نبود اندازه ی اینیکی ، چرا اونارو انقدر دقیق یادم نیست ؟ من مدلِ حرکتِ رگهای دست رو یادمه ، مدلِ چین خوردنِ صورت وقتِ خنده ، تُنِ صدا وقت حس های مختلف ، نگاه ، صدا ، حتی اونروز تو فلان خیابون که فلان جور شد من گُم شدم صداش میاد ! اینا سخته ، من خسته شدم از حافظه ی تصویریو صوتیم راستش .

خیلی عمیقه ، یه وقتایی رگای عصبِ پامم تیر میکشه از فکرش راستش .
آگاهم که وجودیتی نیست تموم شده ، خیلی آگاه فکر میکنم به همه چیز ، نمیدونم چجوری بگم حالِ فکرمو که میدونم خبری نیست ، ولی خب فکر هست، مثلِ اینکه مثلا میدونم لیوانه خیلی خوشگله ولی واسه من نیست ! ولی خب بهش فکر میکنم و میدونم که هیچ وقت مال ِمن نیست .

صحنه ای که یادمه ، برای روزای سختیه ، دیروقت شاید صبح ، درد دارم ، دراز کشیده ، هردو روی تختِ یک نفره ولی یه جوری خوابیدیم که برای یه نفر دیگه هم اون وسط جا هست ، با این حال راحتیم ، درد دارم ، خوابیده و من خیلی درد دارم ، هر چند دقیقه بیدار میشم راه میرم باز دراز میکشم ساعتو نگاه میکنم باز میخوابم ، تصمیم میگیرم لباس بپوشم از درد که شاید گرم بشم خوب بشم ، از بین ِ کرکره های چوبی نور به زود میخواد بیاد تو ، فشاری که به چوبا میاره رو حس میکنم ، دلم میخواد زمان بایسته ، همونجا با اینکه فاصله داریم ولی نفس های همو حس میکنیم ، دلم میخواست زمان همونجا همون دم دمای صبح برای من یکی تموم میشد ، همونجا مرده بودم با اونهمه درد ، با اونهمه بغض ، با اونهمه عشق با اونهمه عطش ، اما زمان شده بود مثلِ خرگوش و ما صیاد و هیچ و همه چیز میگذشت و هیچ چیز رو نمیتونستم نگه دارم ، توانم نیست گم شده ، توانم گم شده بود .

نمیدونم این شبای آخری چرا انقدر بغلی شدم .

۱۳۹۲ شهریور ۵, سه‌شنبه

یه سال

خیلی زمان هارو حساب میکنم ، مثلا الان اینموقع پارسال تازه رسیده بودم ایتالیا ، با اینکه از هواپیما جا مونده بودم ولی خب داشتم سعی میکردم از شهر خوشم بیاد ، از همخونه هام از خونه م ، از همه چیز ، تلاشم جواب داد ، یه سالگذشت تونستم ، سرویس شدم ولی خب تونستمو گذشت .
خیلی زمان هارو حساب میکنم  ،الان فکرکنم بیستو خورده ای روز میشه که اومدم تقریبا دوهفته ی دیگه میرم فکر کنم ، نمیدونم من رو هفته حساب میکنم ، هفته بهتره ، آدم میگه اووو کوتا جمعه ی دیگه ، یا مثلا سه تا جمعه مونده ، یه جوری حرف میزنم انگاری اسیریه ! چه بساطیه کاش بفهمم ، از همه جا مونده میشه آدم .
واسه خودم شبای عاشقی راه انداختم  ،نمیدونم منی که انقدر حساس بودم چجوری تونستم ؟ دیشب به این نتیجه رسیدم که از اول همه ش رفتم تو رابطه جون گذاشتم بعد رابطه به هم خورده ، بگای سگ رفتم ، باز از اول ! هیچ چیز نمونده ، از همه چیز بی ثباتم ؟ نمیدونم لابد هستم اینجوری ، آدم چی میتونه بدونه آخه آدم هیچی نمیدونه ، من فقط میتونم خواب ببینم ، همه ی خوابام هرروز اتفاق بیوفتن ، من فقط میتونم ذهنِ دوستمو بخونم که نقشه ش چیه ، اینا اذیتم میکنه اینکه خیلی چیزارو خوابشو از قبل میبینم یا حس میکنم ، چونکه نمیدونم بده دیگه .
کوچیک که بودیم تو همین خونه وقتی که ویلایی بود ، توی تراس ، یه تابِ سفید ِ سه نفره داشتیم ، یه میز صندلی ِ سفید داشتیم که میز گرد بود سفید بود روش تا جایی که یادمه شیشه نداشت ! فکر کنم شکسته بود ، شایدم داشت نمیدونم ، خوب بود تراس ، تاب خوب بود  ، خونه ها همه ویلایی بودن از دیوارا به هم راه داشتن ، یادمه داداشام میرفتن خونه دوستاشون از رو دیوار ، حیاط بود ، شاه توت بود ، خرمالو بود ، از این سوسکایی که دست میزدی بهشون گردالی میشدن بود ، شیرِ آب بود ، پله بود که مامانم وقتی از حموم میومد میشست ناخوناشو تو آفتاب میگرفت که به هوای همون تو آفتاب خشک بشه ، آفتاب میگرفت یعنی به شیوه ی پوشیده طور ، بعد هوا که خوب بود پشه بند بود ، یه شیش نفره بود ، بابام میخوابید تهش ، مامانم میخوابید دمِ درش بعد در ِپشه بندو جمع میکرد میداد زیرِ تشکش که هیچ پشه ای واقعا نتونه بیاد تو ، منو کوچیکه اونوسط لول میخوردیم ، صبح ها همه زود میرفتن پیِ کاراشون یا قبل از خورشید میرفتن تو ، ما دوتا ولی ظهر با گرمای آفتاب از رو میرفتیم و میرفتیم تو خونه ، بزرگه و وسطی یه پشه بند دیگه داشتن دو نفره بود ، اون دونفره هه مالِ مامان بابام بود دیگه لابد ، اونا ولی میرفتن میخوابیدن ، نمیدونم چرا هیچ وقت از اون خانواده هاش نبودیم که مامان بابا به رومون بیارن که زنوشوهرن که زنوشوهرا پیشِ  هم میخوابن ، همو انگول هم میکنند .
یه بار سیزده به در هیج جا نرفتیم ، مامانم کوکوسبزیای مخصوصشو پخته بود ، موهاش مصری طور بود ، روشن بود ، تِل زده بود  ،خوشحال بود از سری شبهایی بود که مطمعنم که باهم خوابیده بودن ، خوشحال بود میخندید ، وسطی گفت سفره بندازیم تو تراس ، من ترسیدم گفتم الان دعوا میشه چونکه مامانم تا بوده دوست داشته سیزده به درها بره بیرون ، حق هم داره و داشته ، سیزده به دره اسمش ، همه ولی اونروز موافقت کردن ، خوش گذشت ، همه شیش تایی نشسته بودیم تو تراس من فقط کوکو سبزی یادمه ، لابد سکنجبینم بود دیگه ، تصویرم از بالاست لامصب تصویرام از پایین نیست نمیدونم چرا .

تابو صندلی هنوز هست ، چندسال پیش صندلیارو با کوچیکه برده بودیم پشتِ بوم ، میرفتیم میشستیم ستاره میشمردیم هندونه میخوردیم به صدای کولرا میخندیدیم . الان نه تو حیاط رفتم نه پشتِ بوم ، خونه رو دوست ندارم ، آرزو میکردم وقتی میام اینجا  نباشیم ولی خب خیلی چیزا سخته ، از همه چیز سختتر واسه مامانم جابه جاییه ، یعنی ترس ، ترس از تغییر که چه قدر آدمای زندگیم دچارشن ، خسته شدم ؟ خسته شدم ، ولی زورمم نمیرسه به هیچ چیز .

آدم دورش شلوغه ولی تهش واقعا میبینه تنهاس ، چندبار کمبودِ سوده رو به شدت حس کردم ، یه بارم رفتم دمِ خونشون نشستم ، هیچ خبری نبود ، بابام گفت خواهرش بچه دار شده ، گفتم ببین آدما به زندگی ادامه میدن دیگه ، ولی واقعا نبودِ سوده مسخره س ! تو آلبوما توی یکی از تولدا عکسش بود ، هی توجه کردم گفتم آخه این شبیه آدمایی که الان مُردن نیست ! نبود آخه نیست آخه .

فردا قرارِ بازار دارم ، انگاری من از این آدما بودم که برم بازار ، ولی خب دارم ، یعنی آدم که دوره هی میگه میرم فلان کارو میکنمو فلان جا میرم ، ولی وقتی هستی میبینی چه قدر همه چیز عادیه ، دیروز تو حموم زیر ِدوش داشتم فکر میکردم زودتر برم ، بعد دیدم وای من تو خونه بودنم رویا شده بود برام ، همین که بیام تو حموم ِ خودمون همینجا همینجایی که الان وایسادم آب داره میریزه روم برام رویا بود ! چی میگم  .
مهاجرت چه قدر سخت بود ، چه قدر سخته .

همه ش دارم به اون دوتا لیوانِ بنفش و زردی که روزای آخر به هوای مهمونم خریدم فکر میکنم ، باید برم براش ظرف هم بخرم ، دلم به خوابگاه خوشه ، دلم همیشه به چیزایی که نمیشه خوشه با اینکه میدونم نمیشه ولی خوشه ، خره آدم دیگه والا ، باید برکه گشتم روتختیمو عوض کنم ، روتختیم چهل تیکه طورِ بنفشو آبیه ، سلیقه ی من نبود ، گفتم قبلا ، دلم گل میخواد ، دلم سفیدی میخواد. قوی شدم ، قوی ِ واقعی  ،حس میکنم ، هرچند تنهام واقعا ولی خب دارم برمیام ، راضیم ، باید سفت تر برم جلو .

دیروز که نشستم تو ماشین ، دیدم نگاهش سنگینه گفتم چیشده ؟ گفت هیچی خوبی ، گفتم خب چرا یهویی ؟ گفت خیلی خوبی ، یه جورِ خوبی گفت خوبی . برگشتم حتما باید ملافه و روتختیمو عووض کنم ، برگشتم باید برم برای اوندوتا لیوانم ظرف هم بخرم .
تخم شربتی و نبات یادم نره .