۱۳۹۱ آبان ۱۱, پنجشنبه

هی هی

خودمم نمیدونم که چی میشه که میگذره کلا ، فقط میخوابم بیدار میشم ساختمونارو میبینم ، میرم تو بالکن نفس میکشم ، مثه زنای خونه دار کارای خونه رو میکنم بعدش به درسام میرسم ، ولی فکرا هیچ وقت ولم نمیکنن ، تمامِ مدتی که سر ِ کلاسم و دارم جزوه مینویسم هر چند خط درمیون مینویسم فکر نکن فکر نکن ، وقتیم که دارم اونارو میخونم بازم همونا هی تکرار میشن و تا میرسم به فکر نکن یادم میاد که به چی داشتم فکر میکردم .
تمامِ حرکت ها تمامِ موزیک ها تمامِ اتفاقات ، تمامِ حرفا ، همینجوری که پیش میان میبینم تو همش پُر از خاطره س ، خیلی وقتا یه چیزایی پیش میاد که میگم عه این خاطره نداره ، بعد یهویی اون ته ته هاش میزنه بیرون میبینم که نه بابا اینم داره ! مگه چیشده ؟ مگه چند سال بوده ؟ که اینهمه جا گذاشته از خودش ؟ که جاش پاک نمیشه ؟ که هیچ وقت کمرنگم نمیشه چه برسه به پاک !
تنهایی که اینجا دارمو خیلی دوست دارم ، اینکه کسی نمیشناسه منو از درون اینکه نمیدونن من چی به چیم ، اینکه واسه خودمم ، حرف میزنن لبخند میزنم ، اینکه خیلی چیزای خصوصی ِ خودم فقط واسه خودمه ، همه ی اینارو دوست دارم ، دلتنگی خیلی سنگینه همیشه یه تیکه از قلبِ آدم انگاری سوراخه ولی خب چیکار کنم ؟ هیچ کاری نمیتونم بکنم چیزیه که خودم انتخاب کردم ، دارم میرم که ببینم چی میشه ، مثلِ همیشه فقط یه کم متفاوت تر .
همش منتظرم ، همه ی درهارو بستم که منتظر نباشم ولی همچنان تهِ دلم بازم منتظرم ، ولی سرِ دلم میگم هیچی نمیشه هیچ وقت .
کاش چیزای عجیب ِ جدید بشه اینهمه خاطره درد داره ، اینهمه تکرار تکرار .

۱۳۹۱ مهر ۲۱, جمعه

گنگ

هر وقت یکی میگفت که فرودگاه بده و اه اه الهی خراب شه و اینا دلم میخواست کلا محو بشه ، بعد واسه خودم نفرت به وجود اورد فرودگاه نه به خاطرِ اینکه دور شدم که انتخابِ خودم بود ، که توی یه جایی زندگی میکنم که انقدر بی نظمن که حتا وقتی چهار ساعت قبل از پروازت میری فرودگاه بازم همش باید بدو بدو بکنی که داری جا میمونی که اینورش کجه اونورش ناقصه .
تنها چیزی که باعث میشه که حالم از فرودگاه بهم بخوره مخصوصا اون درِ ورود ممنوعِ ترانزیتِ داخلی که نمیشه نه کسی بره نه کسی بیاد ، اینه که نتوستم برای آخرین بار بغلش کنم قشنگ بوش یادم بمونه همه چیزو حفظ کنم برای آخرین بار ، بتونم دستاشو بگیرم ، صورتشو نگه دارم تو مغزم بعد برم ، حالم از تلفنی خدافظی کردن بهم میخوره ، حالم از اینکه هیچ درصدی برای اونهمه خوشبختی با هیچ کسی ندارم بیشتر به هم میخوره .
حتی با خانوادمم نتونستم مثلِ آدم خدافظی کنم ، منی که هیچ رابطه ی صمیمی با خانوادم ندارم هیچ وقت بوس نمیکنیم همو هیچ وقت بغل نمیکنیم همو حقِ اینو داشتم که لحظه آخر تک تکشونو بغل کنم بوسشون کنم که .
دلم میسوزه فقط به سوزش هاشم اضافه میشه تند تند .

۱۳۹۱ مهر ۱۶, یکشنبه

پاییز پاشیده رو تنم پونزدهِ مهرِ هرسال

احساسِ جا افتادگیِ شدیدی میکنم ، یعنی اینکه میگن که جا افتاده شدی اینا ، همون . کاملا خودمم و هیچ کس نیست ، ساکتم ، لبخند دارم ، اشک میریزم یواشکی ، ولی واسه خودمم و این خب خوبه ، به چند تا چیزی که میخواستم رسیدم انگاری، فقط یه کم باید سخت تر بگیرم تا بتونم کامل برسم . از جاج کردنِ آدما بیزارم و واقعا خیلی آدما خوشبختن که داشتنِ سلاح آزاد نیست وگرنه خیلیارو ترکونده بودم ، این خودخواهِ درونم بود چونکه آدما میتونن روزِ تولدشون خیلی خودخواهِ درونشون بزنه بیرون اصلا و مراعات نکنن ، یه روزم بیاد که ملت جاج نکنن شاید بهتر بشه کمی زندگی .
تجربه ها همه جدید و عجیبن ، فقط دارم میرم جلو و باورم نمیشه و میگم که هی هی فکر نکن راه برو ، برو جلو و فکر نکن وگرنه بخوام فکر کنم کم میارم که اع چی شد آخه ! که چی ! چرا ! واسه همین در میرم از فکر .
دوتا تولد خوب داشتم امسال یکی قبل از اومدنم به اینجا که واقعا سورپرایز بود و خیلی خوش گذشت و هنوز تمامِ خوشیهای اون شبو رو تنم حس میکنم و یکی هم اینجا که دوستای جدیدم برام تولد گرفتن و باهام بودن ، همینکه تنها نبودم خیلی خوب بود ، درسته یه کم جابه جا وایسادم سرجام ولی خب تهش وایسادم که ، اینکه اینهمه قوی به نظر میرسم یه کم ترسناکه و توقعِ آدمارو میبره بالا ولی قصدم اینه که کلا نذارم کسی توقعی داشته باشه چه برسه به بالا یا پایینیش . سالهارو نمیخوام بشمرم که چه قدر مونده تا سی ، چونکه توی ناخودآگاهم انگاری هی منتظرم انگاری که خبرِ خاصی باشه با ترس منتظرم که نباشم لطفا .
اینکه اینجا فقط واسه خودمم خیلی راضیم  ،کاش تکمیل شه این راهی که  توش افتادم و نتیجه ی خوبی داشته باشه برام ، کاش همه چیز خوب پیش بره کاش این تیکه ی جای خالی ِ توی دلم هم پُر بشه ، کاش از استرس و نگرانی ِ خراب شدنِ ساخته ها کم بشه و به قولِ اونوری ها استیبل بشه همه چیز . 
تولدمم مبارک باشه : )


۱۳۹۱ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

خاطره م درد میکند

هر وقتی که از کنارِ این همه بارو کافه تریا و میان وعده ای ها میگذرمو دخترهایی که توشون کار میکنن و همش دارن بدو بدو میکنن و سرشون شلوغه رو میبینم واقعا از ته دل ، دلم میخواد که بتونم تو یکی از اینا کار کنم ، ترجیحا هم شیفت صب و عصر چونکه شاد ترین وقتشون همین وقتاست ، بیشتر فکر میکنم که دلم سرشلوغی و دل مشغولی میخواد از نوع ِ جدید و کاری یه جوری که به هیچ وجه کوچکترین وقتی نداشته باشم برای فکر کردن .
فکر یه جورایی روحمو داره میپوسونه خودم حس میکنم پوسیده شدنمو ، تمامِ مدتِ روز منتظرم و خب ساعتها خیلی کش دار میگذرن ، خواب دیدنهام به شدت شروع شدن و حتی وقتی از خستگی میخوام دوساعت استراحت کنم تمامِ دوساعت رو دارم خواب میبینم ، خوابهای چرتی که وقتی بیدار میشم فقط خستگیِ بیشتری تو تنم مونده ازشون .
همچنان سکوتِ عجیبی دارم و حس میکنم که روزهای اول تازه آسونتر بود همه چیز و هر چه قدر که میگذره همه چیز سخت تر میشه ، تمامِ مدت یه چیزِ گنده توی قلبم سوراخه ، نمیدونم چی میشه ، فقط میخوام بگذره از این حالم بیام بیرون ، میترسم از کم اوردنِ شدیدِ دوباره ، هیچ وقت فکر نمیکردم توی رویاهام قرار داشته باشمو سوارخ به این گندگی توی قلبم حس بشه و صبح و شب نداشته باشم از انتظار .
دلم فراموشی میخواد لطفا .
درد داره همه چیز به شدت . 

۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه

سپتامبر های همیشه ترسناک

بیشترین نمایی که دوست دارم ازش عکس داشته باشم صبحای خیلی زوده که بیدار میشم یه چشمم به آینه جلوی تختمه یه چشمم به پنجره و کوهو خیابون که همش بنفشه همش عکسه همش انگاری الکیه ، اینجا بیشترین جاییه که حسرتِ دوربین نداشتن رو میخورم و با همین گوشیم و ادیت هایی که بلدم سعی میکنم عکس بسازم . هرروز صبح که بیدار میشم یادم میاد که همش برام سوال بود که ترسناک نیست که جلوی تختِ آدم آینه باشه ؟! میبینم که نیست ، صبحا آدم زیباست انگار یا من دچارِ خودشیفتگی ِ خاص شدم ، ولی دوست دارم اینجوریه ، وقتی از جام بلند میشم موهام دورمه پتو دورمه خودمو نگاه میکنم میگم خب ! بعدش ؟ چیشد ؟ خالی شدی؟ نشدی؟ تمام ِمدت دارم از خودم سوال میکنم که خب حالا چی ؟ بعدش چی ؟ نتیجه چیه ؟ چیزی به جز سکوت برای جواب ندارم ، هنگم هنوز و همچنان ساکت ، یه وقتایی خیلی شدید به درودیوار میکوبم جوری که شکسته شدنِ خودمو به شدت حس میکنم ولی بعدش آروم میشم و سعی میکنم خودمو هول بدم به فکر نکردن به یاد نیوردن ، احساسِ بی احترامی هنوز ولم نکرده هنوز حسِ بی احترامی میکنم و میشینم خودمو قانع میکنم که نه خب الان اونی که رسیده به هدفش تویی نه هیچ کس دیگه پس گور بابای هر چی بی احترامیه .
بیدارم کردن که حالت بده بخواب ما میریم خرید ، دوش که گرفتم دیگه واسه خودم نبودم ، همه دنیا سیاه شده بود ، فکر کردم که اون ضربه ای که شب ِ قبلش به سرم خورده باعثِ همه ی این مریضیاس چونکه سرما خوردگی رو چه به سیاهی رفتن چشم و فشارِ پایین و این وضع ؟ فقط میدونستم باید به خودم یه چیز شیرین برسونمو آروم باشم ، هم دلم میخواست بالا بیارم هم دلم میخواست جیغ بکشم ، خودمو انداختم تو راهرو گریه کردم گفتم که چی ؟ ارزش داره ؟ انقدر هنگ ؟ زنگ زدم که زودتر بیایین دیگه حالم بده ، درو باز کردن خوابیدم رو تخت چایی نبات خوردم ، رفتم زیر ِ پتوی غاریعی که خریدم هی گفتم که چی که چی که چی ، که بهترین جای زندگیت وایساده باشی ولی یه تیکه به این بزرگی جاش خالی باشه ؟ دلم داره میسوزه فقط اینو میتونم بگم که هر خنده ای که میکنم تهش دلم خون میشه و میسوزه که چرا ! به چه قیمتی ، چه قدر حیف چه قدر حیف ، خیلی حیف .
دلم برای همه ی اشکایی که نمیریزم و جیره بندیشون میکنمو میگم ببین حق نداری بیایی پایین میسوزه ، دلم به معنای واقعی میسوزه برای خالی بودنِ این تیکه ی به این بزرگی که تا عمر دارم دلم برای نبودنش میسوزه .

۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه

دوازده ساعت معلق


روزمرگی ِ مرگ آور مثل ِ باد گذشت ، فقط برای نگه داشتن ِ لحظه ها دستمون به دوربینو صدا و ثبت بود ، وقت نشد دستامونو ثبت کنیم ، سخت بود ، دق کردم ، دق میکنم ، همه چیز ساده به نظر میره و تو هیچ گله ای نباید از چیزی بکنی و دلیلشم اینه که تو دیگه رفتی اونور مگه کسی اونور گله هم میکنه ؟ چه چیزا چه گه خوریا مثلا ! دلتنگی خیلی سخته ، اینکه خواب ببینی بی دلیل خیلی سخته ، خوابهای پُر از کابوس.
چند روز خسته بودم خواب نمیدیدم دو شبه شروع شده که صدای هر تراموا و با ناقوص ِ هر دمِ کلیسا دامن میزنه که تو خوابم کلی اتفاق ِ بد میوفته ! اتفاق خوب نداره خوابم ، این خسته کنندس ! امیدوارم یه کم خوابهای امیدوار کننده هم ببینم ، یه چیزی تهِ دلم به شدت سو سو میزنه من یه وقتی فکر میکنم که اسمش گول عه یه وقتایی فکر میکنم که واقعی همون امیدواریه ! هیچ ایده ای ندارم ، اینجا همه چیز روزمرگی تر از هر چیزی میگذره ، نه که بد باشه همه چیز به صورتِ ایده آل وجود داره و هست ولی نمیتونم بگم برای من ایده آله وقتی هر صبح با گریه ی دلتنگی بیدار میشمو شب تا صبح هم کابوسهایی میبینم که به این دلتنگی و نگرانی دامن میزنه و امیدوارم به زودی همه اینا دوایی براشون وجود داشته باشه !
اینجا شخصیتِ خودم رو ندارم ، اینجا اون شخصیتی از خودم هستم که همه چیز رو به شدت رعایت میکنه که کسی  مسخرش نکنه ! که ترس از جاج شدن داره ، بی صدا گریه کردن رو اینجا به خوبی ِ خوب یاد تر میگیرم فکر میکنم .
الان تقریبا نُه صبحه بارون میاد کوهها سیاهن همه چیز سرده  ، تراموا صداش کمتره من کابوس دیدم دلم میخواد زنگ بزنم دلم میخواد زنگ بزنم زار بزنم داد بزنم بگم دلم تنگ شده دلم از همون موقعی که توی هواپیما بودم تنگ شده ، همونجوری که افتاده بودم صندلی وسط توی هواپیما و خوشحال شدم که تاریکش کردن که بتونم بی صدا اشک بریزمو خوابم ببره ، اینکه هی هی پشتِ هم هیچ ایده ای نداشته باشی خوب نیست خب ، اینم که همه چیز باهم درست نباشه و یه چیزِ خیلی بزرگ مثلِ یه سوراخِ خیلی بزرگ و چرکی و دردناک خالی باشه به نظرم از همه بدی های دنیا بدتره .
یه چیزی توی زندگیم وجود داره که اینه که همیشه یه جای کار میلنگه یا دیر میرسم یا دیر میشه یا یه چیزی رو نیوردم یا هر چی ، یه مدت با این موضوع کنار اومده بودم ولی یه مدتیه که به شدت و به صورتِ ناخودآگاه دارم باهاش میجنگم و فقط منتظرم یه وقتِ زودی بیاد که دیگه هیچ چیزی نلگنه و همه چیز سر جاش باشه .
هر خنده ای که میکنم تهش اون تیکه خالی ِ قلبم و دلم تیر ِ شدیدی میکشه و همش میشه بغض ، دستم به هیچ جا بند نیست ، خودممو خودم ، یه وقتایی چنگ میزنم به همه چیز میبینم نمیشه باز بیخیال میشمو مثه یه شیرِ زخمی میشینم یه گوشه و نقش ِ شخصیتِ الکیمو بازی میکنم . 

۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

گه

بهترین و آخرین تراژدی ِ زندگیم این میتونه باشه که یا قبل از پروازم یه اتفاقی بیوفته و از بین برم و در واقع دلم ترکیدن میخواد یا اینکه هواپیمام بترکه ، به هیجام نیست زندگیه بقیه ی آدمای تو پرواز ، اونام راحت میشن ، که بترکه هواپیما منفجر شه تیکه تیکه بشم ، تموم شه ، دلم آرامش میخواد ، هی فکر میکنم هس ، هی میبینم نیست همش گولزنیه همش
بهترین ایده آلِ مرگمه اگه اینجوری بشه