من اینروزا آدمی شدم که از هرز پریدن آدمی که حتی مال من هم نیست رنج میبرم ٫ من میترسم از حرف زدن از رابطه برقرار کردن ٫ چون بهترین آدم ـ توی دنیام داره هرز میپره ٫ چون آدم بهترینی وجود نداره ٫ چون هرکسی فقط واسه خودش خوبه ٫ چون بیایید یه کلاس فرهنگ همگانی بذاریم همه باهم فرهنگمون در یه سطح بشه حداقل ٫ اینجوری شاید بعضی چیز ها بگنجه تو ذهنم . من قضاوت نمیکنم ٫ چون از زندگیها چیزی نمیدونم . من نمیتونم بفهمم چطور هم میشه صاف بود هم نا صاف ٫ چطور میشه در یک زمان و مکان به چند نفر دل بست عمیق . من بهترین آدم دنیام گند زده اینروزا به بهتر بودنش٫ به همه چیزش که آروم آروم گندش در میاد و پشیمون که شد دیگه ارزش نداره. حالا تازه من اندازه مورچه هم نیستم تو این آدم ولی خب اونایی که اندازه دارن واسشو از دست که داد ٫ بعد میاد میشینه ور دل من زانوهاشو بغل میکنه و احساس پشیمونی میکنه و هی میگه میدونم فایده نداره . بعد اصن دنیام اینجوریه ها یعنی دونه دونه آدما دارن گند میزنن ٫ از ریز نقش ترینشون گرفته تا پررنگ ترینشون ٫ اصن انگاری قرار بر اینه که رنگ عوض کنن و خودشونو نشون بدن ٫ بعد تو کل این دنیا فقط منم که باید بو ببرم ٫ حرف نزنم ٫ آه بکشم و هیچی هم به کسی نگم . بعد خب من کم کم بدم میاد از آدمای دنیام ٫ این آدم بهترینه که الان گندیده شده دلمو میزنه ٫ دیگه دلم واسش تنگ نمیشه ٫ دیگه دوست ندارم ببینش ٫ چون وقتی میبینمش میدونم الان که اینجا نشسته خودش نیست داره بازی میکنه . زندگی من بر این قرار شده که بوی گند زدن آدما برسه به من . همین
۱۳۸۸ دی ۲۹, سهشنبه
۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه
خومون از خط رد نشیم ...
باباهه اومده بالا سرم میگه چرا از خط زدی بیرون ؟! میگم این چسبه بعدش میکنمش درست میشه . میگه هه تقلب میکنی؟ میگم نه همیشه اینکارو میکنیم حتی سر امتحان ٫ میگه ولی ما باید با دستمون صاف در میوردیم اونموقع از این چسبا نبود ٫ حالا بودم فرقی نمیکرد مهم این بود که باید یاد میگرفتیم خودمون خط صاف بکشیمو از خط رد نشیم . لبخند میزنم ٫ میره به سمت در و میگه هه اینهمه میرین دانشگاه تقلب یادتون میدن
۱۳۸۸ دی ۲۴, پنجشنبه
دی لعنتی ...
اینکه انقدر سخت وایسادی و به هیچ وجه یه خرده ساده نمیشی خوب نیست ٫ اینکه یه لحظه فقط نمیشینی به خودت به داشته هات به آرامشات به اینکه خودت و خودت چی دارین بریزین وسط ٫ اینکه بابا زندگی همیشه جریان داره و باید زندگی کرد ٫ اینکه تو یه فرصتی داشتی و گند زدی به فرصتت طوری که نمیتونی اصن گندتو پاک کنی ٫ بعد باید الان بشینی بگی خب از فرصتای دیگم استفاده میکنم و اینا همش تجربس ٫ بالاخره زندگیه دیگه . نه اینگه گیر کنی ٫ نه اینکه مثل بچه ها رفتار کنی بگی من همینو میخوام اگرم نداشته باشم هیچی نمیخوام ٫ اینکه صبح تا شب بگردی دنبال یه سوراخی که نوری پیدا کنی ازش ٫ اه پس کی زندگی میکنی ؟؟؟ من ااصن باور ندارم ٫ یه خرده بیشتر برو جلو ولی از رو فکرت بعد دله خودش کنار میاد اصن . بعد میشی مثل من ٫ اینکه نداریم همو ناراحتی ٫ اینکه اینهمه همو اذیت کردیم ناراحتی ٫ ولی او ته دلت یه خوشیه خوبی داری ٫ لحظه هارو نگیر ازمون . یه کم درک کن فقط بزار بیشتر از این بگذره این بار آخره که حرف میزنم . همین
هر شب تنهایی
حمید : دوست دارم .
عطیه : چه قدر دلم تنگ شده واسه وقتی که اینهمه این جمله رو نمیگفتی .
حمید : دیگه نمیگم .
عطیه : خوب آخه صداتو میشناسم لحشنو میدونم ٫ حتی وقتی با اون صدای خریت نصف شبا تو خواب عر عر میکنی میدونم چی داری خواب میبینی .
حمید : تو چشمای من نگا کن ببینم ٫ این چشای یه دروغگوا ـ ؟؟
عطیه : نمیگم دروغ میگی ٫ اونموقع نمیگفتی ولی من میدونستم که دوسم داری ٫ اه اصن تو جدیدا سر من داد نزدی اصن .
حمید ( با داد ) : اااا من سر تو تا حالا داد زدم ؟؟؟ من سر تو تا حالا داد زدم ؟؟؟؟ بگیر بخواببببب .
عطیه : اوهوم خوابمم میاد . چه خوب . ( کمی مکث ) با اون صدای خریت واسم آواز میخونی؟
حمید : بعله . آن تنهایی خوش بود که یار تنها بود
*( نمیدونم شعر درسته یا نه ولی همینجوریا بود .)
۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه
زمستون
آدم باید یه چیزی ببینه ٫ یه چیزی حس کنه که بگه زمستونمونه دیگه !!! فقط اینکه مردم پامیشن چوباشونو دست میگیرن میرن اسکی که نشد زمستون . مردم پاییزو بهارم میرن اسکی ٫ بعد اون برف تو اسکی کاری بازمستون نداره انگار یه دنیای جداس ٫ من همین دنیای دوروبرم و میخوام که برف نداره ٫ اصن سوزشم نداره ٫ قرمزی آسمون شب قبلشم نداره ٫ بخار ها کردنم نداره . بعد اصن جمع شدن تو میگون نداره ٫ الواتی نداره ٫ تا صبح خوابیدن کنار آتیش بغل رودخونه نداره . اینکه صبح پا شی سکوت برف و حس کنی بعد ببینی همه جا سفیده یه دسته ٫ همینجوری هم پشت هم و یکریز داره میباره نداره . که اگه داشت ٫ که اگه یه دونه از اینارو داشت شاید همه چیز یه کم بهتر بود و این یه کم بعضی وقتا اندازه دنیا ارزش داره
۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه
تنها دوبار زندگی میکنیم
خب میدونم که کسی نیست که ساعت چهار با من بیاد سینما ٫ منم که بدم نمیاد تنهایی برم ٫ از صبح زنگ زدم دیدم رزرو نمیکنن ٫ باید خودم برم . تو خیالم فکر کردم الان که برم اونجا با بی بلیطی مواجه میشم . یه ربع مونده تا سانس فیلم میرسم. خانومه میگه امکان داره پخش نشه تعداد کمه٫ میگم خب بدین بلیطو فکر کنم ارزش یه ربع منتظر بودن و داشته باشه . دوتا دختر پسر هستن و یه آقاهه و یه خانومه روهم هفت نفریم . هممونو ردیف میکنه پهلوی همدیگه ٫ که بعد از نشستن هر کی جای خودشو تغییر میده . اولش به اسمش توجه میکنم میبینم معنیش از این چیزی که هست بیشتره ٫ خلا صه فیلمو دوست دارم اینکه انگاری تو اتاق خودمم و تنهایی دارم فیلم میبینم هم یه جورایی دوست دارم . بعد کلا فیلمو دوست دارم ٫ سیامک و شهرزاد و دوست دارم ٫ رابطه بینشونو بیشتر دوست دارم ٫ زندگیشونو دوست دارم ٫ جمع کردن زور برای آفتاب و دوست دارم ٫ دوبار زندگی کردن و دوست دارم .از بعضی حرفاشون یاد خیلی چیزا میوفتمو میخندم با خودم . کلا تجربه خوبی بود که حالمو خوب کرد
پ ن : بعد من کشف کردم که ٫ اینجا بلواری هست که برای رفتن به بالا تاکسی داره ولی برای برگشتن به پایین نداره .نمیدونم اون تاکسی ها که بالا مردمو پیاده میکنن چرا خالی میان پایین . بعد آدم مجبوره پیاده بره تا پایین بلوار دیگه ٫ تا اون پایین هم کلی آدمو بوق بارون میکنن و هر چی به پایین نزدیکتر میشی مدل ماشینا بالاتر میره. و میفهمم آدما کاری ندارن که طرف چیکارس ٫ کیه٫چیه٫چه شکلیه٫ فقط به خانوم بودنش کار دارن . خلاصه کلی بوق بارون شدم و کلی خندیدم با خودم
۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه
دلم ریخت
امروز یه عالمه(تا حالا اینهمه باهم ندیده بودم ) از این گاردی خوفا دیدم ٫ شاید هزارنفر. بعد با این ماشین عجیبا که میگیرن میندازن اونتو . بعد یهو دلم ریخت واسه اونایی که میگیرنشون میندازنشون تو اون ماشینا ٫ واسه اون زمانی که طول میکشه تا به مقصد برسن و چی میکشن تو اون فاصله٫ دلم ریش شد بد جوری
اشتراک در:
پستها (Atom)